حس عجيب بودن، دردي كه غير مردن آن را دوا نباشد
جولای 23, 2007
تن تو نازك و نرمه مثل برگ
تن من جون ميده پرپر بزنه زير تگرگ
دست باد پر ميده برگ و رو هوا
اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ
زندگي حكايت عجيبيه. درست يادم نيست چه اتفاقي افتاد، عشق بود يا كشك و دوغ. هر چي كه بود دو نفر به قيمت شهوت آنيشون يك آدم بي اختيارو محكوم كردن به بودن. نظر اين آدم رو هم نپرسيدن كه مي خواي بياي يا نبودن رو ترجيح ميدي؟ نخير، نظر اين بابارو نپرسيدن چون بچه هنوز زبون باز نكرده بود. به عبارت بهتر بچه هنوز نبود كه نظرشو بپرسن. بچه تازه بعد از اينكه اون اتفاق بي ناموسي افتاد چند ساعتي طول كشيد تا به دنيا پا گذاشت.
و تقريباً نه ماه بعد از اون شب كذايي(البته اين احتمال وجود داره كه روز بوده باشه، از زمان اقدام مورد نظر اطلاع دقيقي در دست نيست) و ديگه وقتش بود كه موجودي كه ين دو نفر بودن رو براش برگزيدن بيا بيرون و باشه. درست يادم نيست كه چه مشكلي در بين بود اما مامان جان از شب تا صبح روز بعد ترد كشيد و اوني كه من باشم و آقايي(يا خانمي) كه شما باشي تصميم نداشت بياد بيرون. الان كه خوب فكر مي كنم مي بينم اين نافرماني مدني از همان موقع در وجود من نهادينه شده بود. در پاسخ به اين نافرماني نظام مستبد زايشگاه و دكتر (اگر دقت كنيد اين كلمه عين ديكتاتور مي مونه) شكم خانم والده رو برش داد و پس كله مارو گرفت كشيد بيرون. كمي بعد هم اثر مهرورزي ايشون به صورت يك قرمزي مختصر در ناحيه نشيمنگاه جنبش نافرماني مدني فرود اومد و جنبش كه ما باشيم (و آقا يا خانمي كه شما باشي ) شروع كرد به ونگ زدن.
و در نتيجه اون بنده خدا به جرم تشويش اذهان عمومي در زايشگاه و البته تلاش در جهت گلاب پاشي به هيكل پرستاران عزيز بخش محكوم شد به بودن. حكمي كه از اون لحظه تا لحظه مرگ به حالت تعليق در اومده.
نتيجه 1: سعي كنيد در اگر كسي شمارو به كتفش گرفت كه نظرتون رو بپرسه در مواقع ضروري حتماً حضور داشته باشيد چرا كه اتمالاً ممكنه بعدش پشيمون بشيد.
نتيجه 2: اگر حضور داشتيد و نظرتونم پرسيدن اميدوارم زبونتون تا اون موقع باز شده باشه كه بگين بابا نميخوام.(البته ممكنه بابا به شدت بخواد، اون موقع كاريش نميشه كرد)
نتيجه 3: سعي كنيد در مواقعي كه نتيجه خاصي نداره نافرماني (چه مدني يا غير اون) نكنيد. چرا كه هزينه الكي ميدين و معمولاً هزينه از محل نشيمنگاهتون پرداخت ميشه.
ايول دمت گرم كوهيار.
سلام کوهیار جان. مبارک باشه وبلاگ تازت. عجب پست افتتاحیه ی عالیی گذاشتی. گرچه اسمش رو گذاشتی طنز ولی یا من تلخم و یا اینکه می تونم خیلی تلخی هم توش ببیینم. من خودم خیلی شاکی ام که چرا نپرسیدند ازم. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی. ارادت:»
خوش اومدی.
سلام تبریک میگم جالب بود
وبلاگ جديد مبارك.
ترشي نخوري مي توني به زودي دست ابي نبوي رو از پشت ببندي!
سلام. کوهیار جون خوندم…تقصیر بابا مامانا نیست اتفاقا. تقصیر خداست که خیلی بی جنبه است. تا دو قطره اب میبینه میگه اااا بگذار بچه اش کنم…هی داره زیادمون میکنه، بگو همینایی که هستن عمر نوح بده. چه کارمون داری اخه…بیکار…ضمناً وبلاگت خیلی خوبه. و بهت یک امتیاز مثبت هم دادم. 10امتیاز منفی هم میدم واسه اینکه ننوشته بودی+18…سایتت سکسیه دیگه نه؟!
[...] حس عجيب بودن، دردي كه غير مردن آن را دوا نباشد « وسوسه ای به نام بودن Jump to Comments حس عجيب بودن، دردي كه غير مردن آن را دوا نباشد « وسوسه ا… [...]
متن عالي بود . با سر زدن به وبلاگ من متوجه نزديكي افكاري مي شوي كه آدمهايش از هم دورند!
سلام کوهیار عزیز … حالا متوجه شدم چرا تو کوهیاری … خوب الکی کوهیار نشدی که به هر حال سوابق نافرمانی مدنیت به نوزادیت بر می گشته … در ضمن تولد وبلاگ نو هم مبارک .
ممنون از لطف همگی
بهت لينك دادم با همين اسم “وسوسه اي به نام بودن”