طنز ما هم اين است
آگوست 29, 2007
زندگي ما هم واسه خودش عالميه.
حس همذات پنداري عجيبي داشتم با اين پست چند روز پيش داور.
اونجا كه ميگه: “تو که غریبه نیستی، ولی راستش را بخواهی بعضی روزها چنان روحم طوفانی می شود و چنان بی طاقت نفس کشیدن راحت در روزگاری که هست و بر ما محکم نشسته و حاکم است، می شوم که نوشتن هم برایم سخت می شود، چه رسد به طنز نوشتن و هر روز نوشتن. گاهی روزها حجم فاجعه چنان بزرگ است که طنزم نمی آید، انگار که طنز می شود تف سربالا و بهتر است که اصلا ننویسی.
گاهی ابتذال روزگاری که بر ما می رود، چنان عمیق می شود که در خودت می مانی که این چه سرنوشتی است که اینگونه سخت و سرد بر ما می گذرد؟ “
گاهي صداي پاي غم آنقدر آشناست كه مستي ام درد مارو ديگه دوا نمي كنه. گاهي ترنم موزون حزن خود حكايت طنزي ست. گاهي من دلم مي خواهد سر بر شانه هاي تنهاييم بگذارم و آنقدر زار بزنم كه خون موج زند در دل لعل. گاه سرنوشت آنقدر سخت است كه سخره گرفتنش هم كار ما نيست.
به قول مرد آبي هيچ چيز، نه هيچ چيز تورا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند.
من درونم پر از امتداد خالي تكرار
واژه اي مي جويم كه مگر چنگ زند، بشكافد دل سنگ
روح بدبختي ما پر بكشد
كه بر اين مادر ذهن
درد آسان برود
حال ما اين بود
زندگي اما هست
به بيان يك دوست خالي هم نيست
مهرباني هست
سيب هست
ايمان هست
و تو مي گويي
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
طنز ما هم اين است
زندگاني سيبي است
گاز بايد زد با پوست
سيب ما گنديده است
پ.ن. مهم: بي خبري از وضعيت دو فعال دانشجويي، اعتصاب غذاي يكي از اين دو در بازداشتگاه اطلاعات سنندج
مطالب جالبی دارید – با اجازه شما باذکر منبع از ان در وبلاگ حقوق بشر استفاده میکنم
ببین از من میشنوی دیگه تفصیر بنویس نه طنز
همین مدل نوشتنت خیلی به دل آدم مینشیند;)
نمی دونستم غیر طنز هم می نویسی. با اجازه برم آرشیوتو بخونم.
اي بابا،چرا آخه؟
کوهیار عزیز
چند تا مطلب نوشتم که اینجا بگذارم پای نوشته تو، دیدم هی دارم مینویسم و هی دارم پاک میکنم. هم با تو همدرد هستم هم نمیخواهم که با تو همدرد باشم. با تو همدرد هستم چرا که من هم همه اینها را حس میکنم. نمیخواهم با تو همدرد باشم چرا که این روی دیگر همان سکه «مرگ و مرده پرستی» و «پوچگرائی» ما ایرانیان است که با آن نطفهمان بسته میشود و با آن زندگی میکنیم. دارم سعی میکنم بلکه بتوانم از زیر بار بختک این قسمت شوم از فرهنگمان فرار کنم. دارم سعی میکنم همانطور که برای محکوم به اعدام داد میکشم که «بابا این انسان است و حق زندگی دارد» برای خودم هم بعنوان یک انسان «حق زندگی» قائل باشم. خلاء مورد اشاره تو، به گمان من، در اکثر ما به این خاطر بوجود میآید که چیزی بنام «من» در وجودمان رشد نکرده. از خودمان و محیط اطرافمان و زندگیمان برداشت درستی نداریم. این است که احساس خالی بودن میکنیم.
نگران هیچ چیز نباش. به زندگی بچسب و به همان سیب پوسیده را با عشق تمام گاز بزن. من که یک بار به سیب پوسیده زندگیام گاز عاشقانه زدم هیچ چیزم نشد.
موفق و خوش باشی
قربان تو
ققنوس
“گاهي صداي پاي غم آنقدر آشناست كه مستي ام درد مارو ديگه دوا نمي كنه”
این جملهات بسیار چیز ها که نداشت…
کاملا درکت میکنم و اینم بگم، بسیاری از سر درد و غم طنز مینویسن.
ما چاکر خودت و طنزت هم هستیم، حتی اگر تلخ باشه! عجب آدمهای دوستداشتنیای اینجا کامنت گذاشتند…
كوهيار: ما مخلصيم هزار عزيز، لطف داري
این بالایی عجب حرف با حالی زد. واقعا عجب آدمهای دوستداشتنیای اینجا نظر نوشتند، نه هزار جون؟
من کوچیک شما هستم. تو رد من رو از کجا میگیری وحید جون؟