من گرمم است

و انگار هیچ وقت سرد نخواهم شد

ای یار قدیمی

مگر آن دلستری که خوردیم تاریخ مصرف نداشت؟

گرم است

و من اندیشه کنان غرقه این پندارم

که تو روزی خواهی آمد

و این کولر را درست خواهی کرد

احتمالاً آن روز

ما زیر پتو سگ لرز باشیم

مادرم زنگ زده

پسرم چاییده است

من اما دست تنهاییم را می گیریم

نبضش می زند لیکن به تندی

و گلویم می سوزد از صراحت دلستر

مایع حیات کجاست؟

لیوانم را بدهید

من از سایت خوابگاه می آیم

و تشنه ام است

سوسکی بی خبر از متن حیات

توی لیوان من است

زندگی احتمالاً همین سوسکی است

که سه نصفه شب

دارد توی لیوان من فرافکنی می کند

یاد من باشد فردا

به در دیوار این کلبه

سم سوسک کش بزنم

یاد من باشد کاری نکنم

که به قانون دوم ترمودینامیک بربخورد

سوسک هم از لیوان خسته است

کمی آن سو تر

به نیروی پسا می نگرد

گور بابایش

علامه پوپر مراغه ای در یکی از پاورقی های جلد دوم بحار التسامح نگاشته که گفتگو میان تمدن ها به دو طریق امکان پذیر است: 1. به صورت رودررو و 2. از طریق تلفن.

همین کارل ( ونه کارل دیگه) به شدت بر نقش واج آرایی تاکید کرده. بعدها یک آقایی با عبای شکلاتی آمد و همین ایده رو ه کار بست و رئیس جمهور شد. البته ابتدا شد و سپس به کار بست. (یا کار بسته شد)

رئیس جمهور محبوب ( طبعاً احمدی نژاد نبوده) در سالگرد گفتگوی تمدن ها فرموده که: جهان ما سياست‌زده و سياست ما سودازده است.

در ترجمه کلمه به کلمه از فرهنگ وبستر به این نتیجه رسیدم که جهان ما گرفتار اقتصاد سیاسی شده. حالا اینکه رئیس جمهور محترم اسبق ( به تعبیری سابقاً محترم) گیر داده که واج آرایی سین استفاده کند به نتایج زیر رسیدیم.

1. واج آرایی مزبور به برقراری مردمسالاری دینی منجر می شود. اینکه چرا تابحال اینطور نشده مشکل از بیخ بوده. (چیزی که وجود خارجی ندارد، نمی تواند برقرار شود)

تبصره: در راستای تلاش برای برقراری این قضیه فوق استفاده از چرخ چاچی و ” سوپر ساندویچ ساسان سوسوله ” پیشنهاد میشود. به امید استقرار دموکراسی و غیره.

2. واج آرایی مزبور شیک محسوب می شود. رئیس جمهور باید شیک صحبت کند. استفاده از واج آرایی موجب می شود که صحبت های آدم به گفتمان تبدیل شود و این خودش کلی اصلاحات محسوب می شود.

3. مسئله اینجاست که این ها برای ملت نون نمی شود. استعفا؟ عملگرایی؟..؟ صدا نمیاد. بی خیال. شما کلاس کارو بچسب.

داداش آقا رضا در ادامه تاکید کرده که گفتگوی تمدن ها نیاز زمانه بود. به نظر می رسد زمانه عوض شده. نیازها هم به هکذا. الان جنگ توی بورس است. نیاز ما این است که هر روز رژه برویم. صاعقه مونتاژ کنیم.

تبصره2: در همین راستا پیشنهاد می شود که هر چه داریم هوا کنیم. ما باید ظرفیتمان را به آمریکا نشان بدهیم.

توصیه دوستانه: لطفاً ظرفیتتان را جوری نشان بدهید که شیطان بزرگ را تحریک نکند. خدای ناکرده اگر این بار به ایران خانم ما تجاوز شود، محلل و جرای پلاستیک هم جواب نمی دهد. ممکن است کشور ترشیده شود.

در دانشگاه ها رسم است که سال بالایی ها برای ورودی های جدید جشن می گیرند و دانشگاه را نشانشان می گیرند و کارهایی از این قبیل که شکوفه ها احساس غریبی نکنند. در شریف اما علاوه بر همه این ها یک رسم قشنگی هم هست که ورودی ها تا عمر دارند فراموشش نمی کنند. چند مثال جالبش را می نویسم.

1.  ورودی جدید بودم با یک دنیا ذوق و شوق آمده بودیم که صنعت مملکت را دیگرگون کنیم(دیگر قیر و گونی کردیم)، جشن ورودی ها که تمام شد با سال بالایی ها و ما توی دانشگاه چرخیدیم. عصر جمع شدیم توی چمن نشستیم برای معارفه. ضمن معارفه گفتند ک از پروفسور فلان عضو تیم طراحی بوئینگ دعوت کردیم لحظاتی تشریف بیارن و صحبت کنن براتون. البته جناب پروفسور دو روز بیشتر ایران نیستن و برنامه شون پره. برنامه معارفه ادامه داشت دیدیم یک پاجرو وایساد و یک آقای های کلاس با همراهی چند نفر پیاده شد. شستمان خبردار شد که پروف همین است. آمد و خوشامد گفت و شروع کرد به حرف زدن: اگر فکر می کنید اینجا چیزی یاد می گیرید و کسی می شوید اشتباه می کنید. کادر آموزشی اینجا افتضاح است. برای دانشجوها هیچ برنامه ریزی نیست و من اینجا هیچی واحد پاس نکردم و اگر کسی شدم به خاطر اینه که با پول بابام دانشگاه تگزاس درس خوندم. خلاصه آب پاکی ریخت روی دست و سایر اعضامون. یکی از ورودی ها که ظاهرش به بسیجی ها می خورد پرسید شما برای امریکایی کار می کنید. اگر از هواپیمایی که می سازید برای بمب انداختن روی سر مسلمانان استفاده کنند مثل عراق ناراحت نمی شید؟ پروفسور جواب داد که من به خدا اعتقاد ندارم. امروز تو دنیا قدرت حرف اولو میزنه. یکی از بچه ها بود که می لنگید. بلند شد و گفت به نظر من شما اصلیتتون رو فراموش کردید و خواست بره که زمین خورد. صحنه ی ناراحت کننده ای شده بود. پروف ناراحت شد خداحافظی کرد، سوار پاجرو شد و رفت. سال بالایی ها دستپاچه شده بودند. شروع کردند پذیرایی. شیرینی و شربت که هیچکس نخورد. ما دو سری خوردیم گوشت بشه به تنمون. بعد از پذیرایی معارفه ادامه داشت که دیدیم جناب پروفسور با اونی که می لنگید پیداشون شد. کاشف به عمل آمد پروفسور دانشجوی فوق دانشگاه خودمون تشریف دارند و اونی که حالا نمی لنگید هم سال بالایی که از صبح بین ما نفوذی بوده. در مجموع به شدت تشریف بردیم سر کار.

2. پارسال ورودی های برق ( این ها خیلی مخ تشریف دارند، با تقریب خوبی صد نفر اول کنکور) را برده بودند توی سالن کهربای دانشکده. یکی از سال بالایی ها که گویا مادرش آمریکایی است و لهجه ی خوبی دارد کت و شلوار پوشیده بود با کراوات. معرفی کرده بودند که پروفسور ویلیام مسترز هستند از دانشگاه کلتک (California University of technology) تشریف آوردن یه آزمونی از نخبگان بگیرن. ده نفر رو از بورسیه کنن ببرن. سوالات فاینال دروس فوق رو هم داده بودند دست ملت به عنوان آزمون…

3. امسال باز ورودی های برق را برده بودند توی سالن. ان بار رئیس دانشکده آمده بود سخنرانی کرده بود که متاسفانه به علت عدم هماهنگی سازمان سنجش ما اضافه بر ظرفیت ورودی داریم. دو مرحله آزمون داریم. تئوری و مصاحبه. ده نفر بایستی بروند شعبه کیش (که هزینه اش 50 میلیون است) یا اینکه چون سازمان اشتباه کرده به غیر از اینجا هر دانشگاهی خواستند می توانند بروند. آزمون کتبی را برگزار کردند. برای مصاحبه یکی از سال بالایی ها را انتخاب کرده بودند با دو من ریش. که مثلاً مسئول گزینش است. خیلی جدی آمده با این ده نفر مصاحبه کرده. یکی از سوال ها: بهشون گفته ه تا چوب اینجاستف سه اون وره، سه تا هم اون ور تره. از دید یک مهندس برق، یک مهندس صنایع و یک آرشیتکت این مسئله رو توضیح بدین. دست آخر سه نفر گیر داده که حتماً باید بروند. یکیشان قاط زده دست به یقه شده فحش داده که من بابام فلانه، پدر همتون رو در میارمو..(درست حدس زدید: نفوذی سال بالایی بوده)

چند روزي مي شود كه باز خدايگان ما را ذوق زده نموده تغييرات اساسي در كار نموده اند و فك كاربران پياده. فلذا ذكر چندين نكت ضرورت دارد.

بحث ما تنها اعتبار و نقش شهرت يك كاربر در راي آوردن لينك نيست. بگذاريد دامنه بحث را وسيع‌تر كنيم. (سعي مي كنيم توضيحات نامربوط به بحث چندان طولاني نشه)

در ارتباطات جمعي براي يك تعامل پايدار و ايجاد نياز به چندين عامل هست تا با توافق جمعي و كاركرد مناسب عوامل يك پديده (مفهوم، موج، خبر) به خوبي انعكاس داده شود. ( تذكر اينكه اين موارد ابزار انتقال محتوا هستند نه ابزار تحليل ارتباط)

1. فرستنده پيام: اولين قسمت در انتقال پيام. توليد كننده محتوا. در بيان خودماني تر نويسنده مطلبي كه قرار است لينكش را بگذاريم.(و يا صاحب عكس، مدركف پرونده و ..)

2. پيام؛ پيام را فرستنده توليد مي‌كند، اين فرستنده است كه تصميم مي گيرد كدام عنصر را برجسته كند، بر كدام ارزش خبري تأكيد كند و چگونه توجه مخاطب را به محوا جلب كند.

3. مجراي انتقال پيام

4. گيرنده (مخاطب)

بالاترين در ديد بسياري رسانه محسوب مي‌شود. حال آنكه چنين نيست. رسانه در تحليل همان فرستنده و توليد كننده محتواست كه چنين نقشي را جز در موارد معدود نمي‌توان براي اين سايت برشمرد.

مجراي انتقال هم نيست. چرا كه مجرا ابزاي است كه فرستنده از طريق تحريك حواس گيرنده يا مخاطب پيام را منتقل و چرخه را تكميل مي‌كند.

بالاترين را مي‌توان حد واسط يك رسانه و مجراي انتقال پيام دانست. از سوي كاربر سايت با برداشت فردي دست به احيا و انتشار خبر اوليه مي‌زند و از سوي ديگر خود سايت و ساز و كار وجذابيت‌هاي خاص آن را مي‌توان مجرا در نظر گرفت.

و اما در اينجا مي‌خواهيم ادعا كنيم كه اعتناي به فرديت و كمك به رشد آن در نهايت به اعتلاي هر چه بيشتر محتوا منجر خواهد شد.

بالاترين را كاربران مي‌سازند. كاربران رونق مي‌دهند. يك كاربر در تعيين ساختار نقش چنداني ندارد محتوا را اما گاه با اعمال نظر شخصي كه ممكن است با استقبال و يا واكنش منفي ديگران مواجه شود ( يك توضيح مهم اينجا ضرورت دارد. جامعه اينترنتي ايراني هنوز بدان حد گسترش نيافته كه مخاطب مستقل خود را داشته باشد. وب ايراني هم توليد كننده محتواست و هم مخاطب آن. فرستنده و گيرنده يكي است)

مشكل حاد و اعتراض اكثر كاربران اما تاثير نام و ميزان اعتبار يك در كسب آرا و ميزان توجه ديگر كاربران است. و اما بايستي در نظر داشت سهم بسيار زيادي از محتواي صفحه اول توسط همين كاربران تعيين مي‌شود. قصد تمركز روي عده خاصي را ندارم. اما با سيستم انرژي بالاترين خواه ناخواه كاربران در سير رقابت ميفتند و احساس مسئوليت بيشتري نسبت به ميزان اعتبار در خود حس مي‌كنند ( يا حداقل ولع بيشتري براي افزودن به اعتبار خود دارند)

اگر دغدغه ما محتوا و كيفيت مطالب دستچين است روند يكسان سازي نام نشان داده شده براي ارسال كننده بدان لطمه جدي خواهد زد. اين حداقل امتيازي است كه براي كاربري كه حداقل 4 تا 6 ساعت را در بالاترين صرف افزودن به محتوا مي‌كند مي‌توان در نظر گرفت. براي گيرنده پيام نيز با در نظر گرفتن محدوديت صرف زمان بايستي اين حق را قائل شد كه واسطه‌‌اي را برگزيند كه شناخت مناسب‌تر و عملكرد شفاف‌تري داشته. ( اين تفاوت هم در توليد كننده محتوا و هم در دلالي آن است. بي‌هيچ ناراحتي بايستي بپذيريم كه تجارت امروز (چه كالا و چه اطلاعات) مديون واسطه‌هاست و از سپاه پاسداران خودمان تا سايت‌هايي مثل آمازون همگي نان واسطه‌گري مي خورند و البته نمونه‌هاي آن طرفي سود خاص خودشان را براي بازار دارند. بفرض در عرصه‌ي اطلاعات ترجيح اين است كه خبر آسوشيتدپرس در مورد كشتار فلان ناحيه كنگو بدليل حضور خبرنگار و نقل از شاهدان عيني بر گزارش تلفني خبرگزاري ديگر كه با واسطه و از منبعي نه چندان مطمئن بدست آمده مقدم بداريم. و در مورد مجرا و واسطه نيز ترجمه همين خبر را در سايت بي‌بي‌سي بر سايت پيك نت و يا سايت‌هاي مشابه)

از سوي ديگر كاربران تازه وارد كه چندان شناخته شده نيستند بدون شك در اين مدعا محقند كه بعضاً لينك ايشان با محتواي حائز اهميت با بي‌مهري كاربران مواجه مي‌شود. اما چاره در پاك نمودن صورت مسئله و از بين بردن تمايزات فردي ميان كاربران نيست. جاذبه نام يك كاربر و كاريزماي ناشي از آن به طبع سابقه عملكرد و فعاليت وي شكل مي‌گيرد و در كنار انرژي هسته‌اي اين حق مسلم را نمي‌توان و نبايستي ازو سلب نمود.

پيشنهادات:

1. برگزاري نظرسنجي در زمينه نمايش يا عدم نمايش نام كاربران پس از ارسال لينك ( بديهي است كه اين نظرسنجي فارغ از رقابت ميان موافقين و مخالفين مي‌تواند بستري باشد جهت بررسي بيشتر و مطرح نمودن راه‌هاي كاربردي‌تر

2. كماكان معتقدم شيوه اختصاص انرژي مهم‌ترين عامل بوجود آمدن چنين وضعيتي و به طبع آن غفلت از كيفيت محتوا است. انرژي زياد عدم مسئوليت در صرف آن را موجب مي‌شود. نمي‌توان كاربري را كه با انرژي بيست هزار تقريباً به تمام لينك‌ها (در بهترين حالت با صرف وقفه‌هاي زماني) راي داده بدين منظور سرزنش كرد. اگر انرژي محدود باشد مطمئناً كاربر وقت بيهوده‌اي را كه صرف مثبت دادن به لينك‌هايي كه حتي اطلاعي از آن‌ها ندارد كند مدت بيشتري را صرف محتوا خواهد كرد و اين هم به سود كاربر قديمي و نيز كاربر جديدي است كه لينك مناسبي گذاشته است.

پ.ن: از تمامي كاربران درخواست مي‌كنيم در صورت موافقت با درخواست نظرسنجي نامشان را در قسمت نظرات جهت اضافه شدن به اين ليست ذكر نمايند.

با تقديم سپاس و احترام

كوهيار گودرزي – ابراهيم نبوي – shahvali ,1000 ,arashtn53 , vertigoneh ,toltek14 , harfehesaab , invisible, azarkhosh, amirreader, halone, sasan54, JOOJOOTALA, shaygan2000, kamal123, aaah123, fatiraja,

برای نان و آزادی

سپتامبر 17, 2007

سياوش عزيز دعوتم كرده به انتخاب بهترين نوشته. ما هنوز زودمان است بهترين انتخاب كنيم. سهل است به هم نداريم. يلدا بازيم را دوست دارم. اما اين نوشته خاطرات قشنگي را برايم زنده مي كند. (يك استادي هم گفته اين از اون بهتره)

 

 

چشمه ساري در دل و آبشاري در كف،

آفتابي در نگاه وفرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

۱۱ اردیبهشت ۸۵ مصادف با ۱ ماه می، روز جهانی کارگر

ساعت ۱۱:۳۰ ظهر

جمعيت به ۴۰۰ تن مي رسد. از چند روز پيش براي شركت در تجمع اعتراض آميز عليه اخراج كاركنان شركت واحد اتوبوسراني از كارگران و دانشجويان دعوت شده. اينجا خيابان هنگام است، مقابل دفتر مركزي شركت واحد اتوبوسراني. پلاكاردها را ميگيريم بالا:منصور اسانلو آزاد بايد گردد، جنبش دانشجويي متحد جنبش كارگري، اعتصاب حق مسلم ماست و …

راننده اي فرياد مي زند: اي مردم چهار ماهه حقوق نگرفتم، زن و بچه‌ام نون شب واسه خوردن ندارن.. به كي بگم اينارو؟ و فرياد يك صداي كارگران:اشتغال مجدد حق مسلم ماست. تراكت پخش مي كنند كه  :منصور اسانلو بايد آزاد شود.كارگري جلوي اتوبوسها را ميگيرد : ما ز دوستان چشم ياري داشتيم. شما كار كنيد ما غذا براي خوردن نداريم شما خوش باشيد… عصباني  است فرياد مي كشد نمي توانند آرامش كنند.

كم كم سر و كله نيرو هاي پليس هم پيدا مي شود. چند تايي د‍ژبان آن طرف خيابان ايستاده، يكيشان مي آيد تذكر مي‌دهد كه برويد عقب توي پياده رو، توي خيابان نباشيد.از طبقه دوم ساختمان شرکت واحد دوربینی دارد عکس میگیرد، از روی یکی از پشت بامهای مجاور هم دو نفر دارند فیلم برداری می کنند.

مي روم آن‌ور مي خواهم از روي شانه هاي دژبان Over Shoulder بگیرم. ازش می‌پرسم با اینها برخورد خواهید کرد؟ می گوید: نه منتظریم نیروها بیایند بعد. می پرسم: یگان ویژه؟ می گوید:بله. ـ بعدش برخورد می‌کنید؟  – بله. ۸ مارس توی ذهنم تداعی می‌شود.

شیوا هم آمده، پلاکارد را می دهم دستش که عکس بگیرم. چند تا لباس شخصی با دوربین فیلم میگیرند. طولی نمی کشد که یگان ویژه خیابان را پر می کند. فرمانده شان قدرت ا.. محمودی است. فرمانده نیروهای مهاجم در ۸ مارس. می‌آید جلو میگوید:۲ دقیقه فرصت دارید بعدش هر اتفاقی بیفتد مسئولیتش با خودتان است.(۸ مارس گفت ۵ دقیقه، به ۲ دقیقه نرسیده بود که حمله کردند) جمعیت بی‌اعتنا به حرفهایش به شعار دادن ادامه می دهد.

 شیرزنی بلندگو را از دستش میگیرد سیمش را از جا در‌می‌آورد میگیرد جلوی چشمانش. جناب سرهنگ کمی بعد قول می دهد که اگر متفرق شوند به مطالباتشان رسیدگی شود. ناگهان لباس شخصی ها پسر جوان موبلندی را دوره می کنند و کشان‌کشان می برند سوار ماشینش کنند. اون هم میاد به سمت جمعیت. جمعیت هجوم میبرد به سمتش. سربازها میریزند و سیل باتوم و مشت و لگد است که روانه می شود. میدوم که از صحنه‌ها عکس بگیرم. عکسم را میگیرم وقتی برمیگردم یه خرس لباس شخصی با تحکم میگوید:پاکش کن و کمی بعد من توی ماشین نشسته ام. مردی را سوار می کنند که بعدا فهمیدم عبدالرضا طرازی است. ما را به هم دستبند می زنند. آن طرف نیروی انتظامی دارد با خلق خدا مهرورزی می کند.

 ما را می برند کلانتری نارمک، واحد اطلاعات. دم در مردی دارد آب می زند به چشمش.(یعقوب سلیمی) حالش اصلا خوب نیست. اسپری فلفل زده‌اند توی چشمش. میبرندمان بالا. سلیمی آرام و قرار ندارد. اجازه میگیرم که سیگار بکشم و دودش را به چشمش فوت کنم. حالش بهتر میشود، منم بقیه سیگار را واسه خودم میکشم. بقیه بازداشتیها را هم می آورند. دستبندها را باز میکنند ، مینشینیم برای بازجویی. دو نفر بازداشتی جدید می آورند. قیافه یکیشان برایم آشناست. میپرسم شما نبودید از روی بام فیلم برداری میکردید؟ کمی جا میخورد، میگوید: نه. بازجویی شروع میشود.

سه اتهام وجود دارد: شرکت در تجمع غیر قانونی، دادن شعار، فحاشی و درگیری با مامورین. منم مثل آب قند اتهامات رو رد می کنم. از یکی از بازداشتیها خوشم آمده. مرد موقری است. با موهای سپید. خیلی آرام و شمرده صحبت می کند و آدم مستدلی به نظر می‌رسد. بعدا فهمیدم که ابراهیم مددی‌ست، نایب رئیس سندیکا. اعترافات ما که تمام میشود، دو نفر دیگر را هم میاورند. یکیشان همان پسر موبلندیست که اول گرفتندش. تمام لباسهایش پاره شده. میبرندش توی یک اتاق دیگر و کمی بعد دادش در میآید. سربازی در را باز میکند باتوم را از روی میز بر می‌دارد و باز می‌رود تو. حدود ۱۰ دقیقه بعد می‌آورندش بیرون. نای راه رفتن ندارد. مددی بهشان میگوید: چند شب پیش آقای دری‌ نجف‌آبادی در تلویزیون صحبت میکرد. می‌گفت امیدواریم که نیروهای انتطامی با مردم خوش رفتاری کنند. یکیشان میگوید: شماها آدم نیستید.

جالب است. حدسم درست بود. دو نفری که فیلم برداری میکردند، اطلاعاتی از آب در آمدند. ولی حاضر نیستند چیزی بگویند. براي همین آنها را هم بازداشت میکنند. بهمان دستبند میزنند.می‌آیم خوشمزگی کنم. با یکی از اینها که تازه آشنا شدیم و سر و ظاهر مرتبی دارد. هادی کبیری. بهش میگویم اقای کبیری عجب النگوی خوشگلی، چند گرفتین؟ لبخند به لب جواب داد: به قیمت بدبختی خودم، نداری و گرسنگی زن و بچه‌ام. لبخند روی لبم ماسید. به هر چه اعتقاد دارید و ندارم چیزی توی دلم شکست، گم شد. 

میرویم که سوار مینی‌بوس شویم. احتمالا میبرندمان پل چوبی، عشرت آباد.توی راه با سربازها بحثمان میشود. زر میزنند که برای چه جمع شده‌اید. راننده‌ها میگویند از کار بیکارمان کرده‌اند، پول برای نان شبمان نداریم. کبیری می گوید این را میبینید، شمران نو توی یک خونه ی سی متری زندگی میکند. الان یک ماهه که صاحبخونه میخواهد بیرونش کند. آن زن را دیدید توی تجمع؟ از زنندگیش من خبر دارم. من میدونم که چی می‌کشه از بی‌پولی. یکیشان هم به من گیر میدهد که تو چه کار داشتی؟ مگر تو کارگری؟  منم میگویم سیاست ما عین دیانت ماست.

 بحث بالا میگیرد تا اینکه طرازی میگوید:” آقا ول کنید، برای سلامتی آقای طرازی اجماعاْ صلوات”میرسیم به بازداشتگاه. میدان سپاه، پلیس امنیت. میرویم تو. یادش به خیر هفته پیش اینجا بودم. طبقه چهارم. دایره سیاسی امنیتی. این دفعه میبرندمان زیرزمین. وسایلمان را میگیرند و پتوها را می دهند و در را قفل می کنند. می نشینیم کف سلول. کمی سرد است. احتمالا هنوز تهویه مطبوع را روشن نکرده‌اند. سه نفر دیگر هم هستند. یکشان چاقوکشی کرده. یکی اسلحه داشته. سومی هم کارگر است و جلوی خانه کارگر بازداشت شده، جای اسپری فلفل روی لباسش به زردی میزند. شکمهایمان قار و قور میکند. به کبیری میگویم بگو منو را بیاورند سفارش بدهیم.  از خستگی ولو میشویم. سرم را می‌گذارم روی پتو که بچه ها میگویند شپش هم دارد و بیهوش میشوم.

سه چهار ساعت بعد بیدارم میکنند که چیزی بخورم. توی عالم خواب و بیداری از زبانم میپرد که پیشبند نبستم هنوز. ولی عجب ساندویچی است. نان و پنیر و خیار و گوجه. تازه پنیرش پروسس هم نیست. چه کنیم. می خورم. با ولع.  و باز می‌تمرگم. چند ساعت بعد بیدارم میکنند که بروم بازجویی. قبلش میروم دستشویی برای مادرشان فاتحه ختم میکنم. بعد می‌نشینم پشت میز. اتهامات جدید را می‌نویسد. شرکت در تجمع سازماندهی شده، اقدام علیه امنیت عمومی و … باز هم تکذیب میکنم(خداوندا دو چیز را از ما مگیر، یکی تکذیب و دیگری گیتار شماعی‌زاده).

 برمی‌گردم توی سلول. می‌نشینم، تکیه می‌دهم به دیوار. پسر موبلند که گویا اسمش کیوان رفیعی است مینشیند کنارم، میگوید ماشالا حرفه ای هستی. راحت گرفتی خوابیدی. میپرسم چرا می‌زدنت؟ می‌گوید: می‌خواستند اعتراف کنم که از اون ور آب دستور داشتم. پول گرفتم که شلوغ کنم. ـ اعتراف نکردی که؟ ـ نه. شیوا را می‌شناسد. می‌گوید:فهمید من را گرفتند؟ می‌گویم با اون جیغ و دادی که تو کردی کوفی عنانم فهمید. دو نفر اطلاعاتی را که فیلم می‌گرفتند آزاد می‌کنند.شام آورده‌اند. آبگوشت مرغ. بوی شکوفه به میدهد. کمی هم بوی بی ادبی چارپایان. عوضش مزه‌ آب دهن مرده می‌دهد. تهش را هم میلیسم. رویم نمی شود وگرنه ته کاسه بقیه را هم می‌لیسیدم.

بعد شام صحبت سر این است که فردا کجا می برندمان. احتمالا بند ۲۰۹ اوین. مثل اینکه غذایش از اینجا خیلی بهتر است. کیوان میگوید: شنیسل مرغ میدهند. گویا انفرادیهایش ۵ متریست. بوی معنویت هم میدهد. چون توالت فرنگي دارد. بچه های سندیکا از بازداشت بهمن پارسال میگویند. مددی هفتاد و اندی روز بند ۲۰۹ بوده. بقیه هم به همین ترتیب. میگویند که چشم‌بند مهم ترین چیزیست که خواهی داشت. تا گفتند باید بزنی به چشمت. و از این جور حرفها.

صبح بیدار میشویم و منتظر میمانیم که برویم دادگاه تکلیفمان روشن شود. ساعت ۱۰ صبحانه میآورند. نان سنگک با پنیر. باز هم پنیرش پروسس نیست. باز هم من لطف میکنم می‌خورم.کمی بعد تک‌تک صدایمان میکنند برای تحویل وسایل. بی آنکه دسبند بزنند سوار ماشینمان می‌کنند. پشت سر هم می‌گویند امروز آزاد میشوید. رفتارشان با دیروز خیلی فرق کرده. محافظ چندانی هم همراهمان نمی‌آید. توی راه ازشان می‌پرسم چه شده؟ میگویند از بالا دستور آمده که آزاد شوید. میگویم فشارهای خارجی زیاد بوده؟ پاسخ مثبت میدهد.

میرسیم به مقصد. دادسرای انقلاب. شعبه ۱۴. قاضی متین راسخ. بچه‌ها دیشب ازش خیلی تعریف کرده‌اند. توی بازداشت بهمن پارسال هم قاضی پرونده بوده. انگار آدم خیلی …  زن سلیمی هم آمده پی وضعیت شوهرش. ماموری میپرسد کدامتان دانشجو هستید؟ من و یکی دیگر را جدا می کنند. اول ما را میبرند تو. قاضی لحن آرامی دارد. به ما نگاه نمی کند. کمی ملامت و نصیحت و بعد آزادمان می‌کند.

موبایلم را پایین گرفته اند. صبر میکنم تا بقیه هم بیایند برویم اطلاعات گوشیهامان را بگیریم. ۲ ساعت بعد می‌آیند. حکم بازداشتشان تمدید شده. گویا مددی یک حال حسابی به راسخ داده و هر چه او گفته این جوابش را داده. راسخ هم زورش گرفته گفته باید بمانید تا قضیه کاملا روشن شود. باز سوار ماشین می‌شویم. در راه بازگشت سلیمی شماره خانه‌اش را برایم می‌نویسد تا ازشان خبر بگیرم. کبیری هم لیست اسامی را میدهد. برمی‌گردیم. موبایلم را می‌گیرم و ازشان جدا می‌شوم.

پ.ن.۱: چهارشنبه زنگ زدم خانه ی سلیمی. خانمش رفته بود دادگاه. برادر خانمش گفت خبری از آزادیشان نیست. پنجشنبه زنگ زدم خانمش گفت که همچنان بازداشتند. شنبه ۱۶ اردیبهشت تمامی بازداشت شدگان آزاد شدند.

و ماهمچنان دوره می‌کنیم

 شب را و روز را…

هنوز را

 پ.ن: براي انتخاب بهترين نوشته ابراهيم نبوي، هادي خوجينيان، ملاحسني در كانادا و پروانه وحيدمنش را دعوت مي كنم. وحيد و شيخ عزيز دعوتم كردند به نوشتن در مورد وبلاگ نويسي. در اولين فرصت.