و فكر كن چه تنهاست ماهی كوچك، اگر دچار آبی دريای بيكران باشد
سپتامبر 29, 2008
همه رفتند. چهار سال هماتاق بوديم تو اين دانشگاه و هشت سال از اول دبيرستان با هم بوديم. بهم نمي آمديم، اما بودنشان خوب بود. اين را الان خوب ميفهمم.
دنيا را در متلب و استانفورد و MIT و مقاله ميديدند. هيچ كدام نپرسيد حق خوشبختي چقدر است. هيچ نشد از قانون زمين حرفي بزنيم. كمي از نيمه شب گذشته كه برميگشتم خوابگاه تمسخر دلسوزانهشان را از سنگيني نگاههايي كه بينشان رد و بدل ميشد حس ميكردم. مهم نبود اما. از حماقت خودم و موقيتشناسي آنها گلايهاي نداشتم.
آخريشان فردا صبح رفتنیست و ديشب ميهمانی وداعش بود. در جمعي كه همه رفتنی بودند و من ماندنی. (هيچ ميدانستی اين اسم من بود؟ ماندنی، سالها پيش از آنكه مادرم عوضش كند. من اما هميشه كوهيار بودم. هميشه. زني كه مرا زاييد بچهای را كه در شكمش تكان میخورد اينچنين ناميده بود)
روزها آن سردرگمي كهنه باز روي افكارم سنگيني ميكند. بيچاره چه ميكشي خودت را؟
اين روزها آدمها همه در غمهاشان غوطهورند. همه. از آن دوست كه خاطرات سلول انفرادي را با خود به سفر برد. در جستجوی آرامش رفت و پريشانتر شد. تا ديگری كه در سرزمين سومنات دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود. و نزديكترين دوست كه اين روزها پريشانياش مرا تكرار ميكند. و ديگر حوصلهی حرفش نيست. از احوالش بيخبر بودم. چيزي نوشته بودم و دقايقي غم را به تنهاييم راه ندادم. جوابم را نميداد. نه ميل و نه پيامهاي مسنجر. مثل هميشه. خواستم شوخی كنم و ای كاش نكرده بودم. دوست رنجيد و با كلمات بر سرم فرياد كشيد. نمیخواستم ناراحتش كنم. هيچ وقت نخواستم. هيچ كسی را. فكر میكردم هنوز آن قديمها يادش هست. كه تا سپيدهدم فاصلههاي بين ما از تعدد سخنان بيهوده سرشار بود. بيهوده و بيبهانه اما دور از تنهايي معنادار هميشگي. و چه خوش ميگذشت آن نيمهشبها.
دوست اما مثل من چرايش را گم كرده بود. دليلي براي نجات آدمها نداشت. و سخت است پس از نيم قرن زندگي دستت كه به نوشتن ميرود، اجبار به سرودن وادارت كند. سخت است دل شاديت را گرفته ببيني و بنويسي براي لبخندهاي كم و بيش.
ديگری نيست
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
داستان تنهایی آن مرد
سپتامبر 27, 2008
مثل همیشه بماند
این قصه را شنیده ای؟
سال ها پیش
پیش از فرو ریختن آن دیوار
در کشور شرقی مردی پیش دکتر رفت. مرد غمین و گرفته می نمود. پزشک مشکلش را افسردگی شدید تشخیص داد. به وی گفت: باید شادتر زندگی کنید. بیشتر بخندید. از کار و فعالیتتان کم کنید. گریمالدی دلقک برنامه جالب و خنده داری دارد. پیشنهاد میکنم به دیدن برنامه وی بروید تا حالتان کمی بهتر شود.
نگاه خسته ام را به دکتر دوختم و گفتم: آقای دکتر، من خود گریمالدی هستم.
مسئلهٌ خواهرم
سپتامبر 26, 2008
توضيح: اين مطلب را خيلي وقت پيش در وبلاگ قبليم نوشته بودم. دوستان از ما طنز خواستند و ما هم طنزمان نمياد. اين را قبول كنيد.
دوستی کامنتی گذاشته و از ما استفتاء نموده بود:
یک خواهر بسیجی
آیا میشود یک دختر بسیجی و پسر انجمنی که تو لاو هم دارن میترکن با هم ازدواج کنن؟؟
آیا همچین ازدواجی امکان پذیره؟؟
منو راهنمایی کنین دارم میمیرم»
خواهرم
اول از همه چند تذکر:
یکی اینکه صحیح نیست دختر و پسر مسلمان تو لاو هم بترکن. چرا که ترکیدن آنها موجب خواهد گشت که تکههای ایمان این عزیزان به اطراف پرت شده و واجبالقصاص شوند. و دیگر اینکه خواهرم خدا نکنه شما بتركين، فدات شم دشمنت بتركه. و اما پاسخ:
ببینید مسائلی از این دست نیاز به شرح و بسط و تفصیل دارد.
اما از آنجا که النکاح سنتنا در حدود شریعت و مقتضیات بالاجتناب به حل مشکل شما مبادرت می ورزیم
و اما در این مورد بخصوص
اولاَ در آخور اهمیت بسیار است که پسر انجمنی که باشد؟ و از سوی دیگر اين دوشيزه مكرمه بسيجيه كه باشد؟
تبصره: اگر دختره شما باشيد و پسره هم ما باشيم كه تشريف بياوريد ما شخصاً مشكلتان را حل ميكنيم.
ثانياً آيا مشكل بالواقع عشق است و يا هوسي است زودگذر؟ كه اگر اينگونه باشد براي رفع آن راههای نزديكتري هم وجود دارد. و در كشافالحضره از قول ابنالابنه آمده كه: “پس از اين روزگاري خواهد آمد كه جوانان هذا المرز و البوم الشهيد الپرور مترون في شارع جردن و پايمالون خون شهدا و نمره تيليفون ردٌبدلا. كه عالم بزرگ شيخ چوب پنبه در جلد دوم تفسير الجبرا در توضيح اين عبارت تراوش نموده كه “بيضهٌ بيضاً”
و اما ثالثاً بايد به اين نكته توجه نمود كه تيريپ لاو مربوطه به چه قصد و منظوري واقع شده؟ بايستي تحقيقات لازمه توسط برادر مرتضوي و تيم مربوطه انجام پذيرد تا مگر اين برادر انجمني از طرف صهيونيسم جهاني و منطقهاي مأموريت داشته تا در خواهران مخلص ما رخنه كند و ناموس مسلمین بر باد رود و خداي ناكرده اين سربازان گمنام دچار شكاف گردند.
تبصره: در صورتي كه مرحله فوق با موفقيت طي شد و فرد انجمني سربلند از زير دستان و… تيم مربوطه بيرون آمد و نكاحي صورت گرفت به دليل خودفروخته و بیدين بودن انجمنیها باز هم صلاح نيست ميخ كفر در سرزمين اسلام فرو برود.
و سرانجام راهنمايي ما به شما همشيره محترمه
با توجه به نكات فوق صلاح ازدواج اين دو عزيز به صلاح نميباشد و به جاي آن ما صيغه را پيشنهاد میكنيم كه همانا لذت حلال است و صفاسيتی.
بهانههای كوچك برای لحظههای بزرگ
سپتامبر 25, 2008
به فكر بودم كه باز هم برايت از تنهايي بنويسم. تنهايي لذت بخش. از لذت شكنجهوار خودت بودن. هميشه فكر ميكردم تنهايي يعني كسي نيست. هيچ كس نيست و تو هستي. گاه ميشود كه تو هم نيستي. خودت نيستي يا هر آنچه فكر ميكني بايد باشي. و چيزي نيست هر آنچه ميپنداري بايد باشد.
اين روزها اما تنهايي طعم ديگري دارد. اين روزها همه يادشان افتاده كه گوشه اين شهر يك نفر بهانه جمع ميكند. به صرافت افتادهاند كه در غيابشان يك نفر هميشه هست، آنجور كه نبايد. اين روزها تمام آدمها حاضرند و حضورشان را به تو تحميل ميكنند. و اين حضور اجباري جبران هيچ نيست. محبت اگر بود كه بود. وقتي نيست غافلگيري حضورشان از هزار سال تنهايي تمسخرآميرتر است. محبت را ابراز ميكنند و آنچه جلب شد ديگر محبت نيست، ترحم است.
اين را من نميگويم. اين را لحظههاي حضورشان بر سرم فرياد ميكشد. دوستي چند شب پيش در تحميل شبانهاش ميگفت فلاني ترحمآميز شدهاي. خوب كه نگاه كردم در گفتهاش حقيقت آميخته با تمسخر موج ميزد. حال و روزم ترحم برميانگيخت اما خوش انصاف تمسخر چرا؟
سخت است پس از اين همه شبهاي بيآنها حضورشان اثبات انسانيت باشد براي خودشان. وجودت صندوقچه باشد براي جمعآوري صدقههاي محبتشان. و حالا ميدانم ماهي كوچك چرا تنهاست. تنها نيست. دچار تنهاييست دچار حقيقت بيكران و بيرنگ وجود. و از اين همه عرياني قصهي محزوني تا ابد ناتمام مانده است. ياد من ميماند تنها هستم. تو كه غريبه نيستي، اين روزها گذر كه ميكند سرشار از بيهودگيست. و اين تكرار گنگ انگار تمامي ندارد. بالاي سر تنهايي ما ماه هم نيست. و نور را ستارهها به كسي نميبخشند. اينجا تاريك است و اما تاريكي هم نيست. سالهاست كه در اين گوشهي تنهايي هيچ هست و هيچ نيست. براي بودنت هيچ نيست و براي نبودنم هزار افسانه.
دلم ميخواهد بنويسم اما
قصه طولانيست…
قرار ما فردا شب
كنار برچسب تنهايي اين وبلاگ
پ.ن: بهانهام را ديشب كمي مانده به طلوع خوردم. خوردمش. نه چون بهانههايم زياد بود. نه، سه روز از داشتن سيب خشنودي من ميگذشت و نميخواستم بهانهام را در سطل زباله ببينم. بهانه معده مرا ديد چون دوستش داشتم. هرچه بود او بهانه من بود.
تنها بين فاصلههای مدام
سپتامبر 24, 2008
ديشب تمام فاصلهها را قدم زدم
ديشب كنار خيابان راه ميرفتم كه يك بهانهي سرخ ديدم
راه ميرفتم و خيابان ايستاده بود. سالهاي زندگي ميگذشت و بهانهي من توي سيني آرام نشسته بود. لبخند سرخ 300 تومان برايم تمام شد و بعد توي دستان من سرخ سنگيني ميكرد. بهانه را ميشد بو كرد. بهانه از من گريزان نبود. افسوس كه بوي بهانه معدهي خالي را وسوسه مي كرد. با همه اينها بهانه هنوز هست. بهانهاي براي بودن و بوييدن.
از ديشب تا بحال من به سيبي خشنودم و نميخندم اگر فلسفهاي ماه را نصف كند. ميخواستم تنهايي را بگذارم و از ترحم بنويسم. از افتخاري به نام ترحمانگيز بودن. از كشف جديد دوستي ديگر و اما مگر تنهايي را ميشود تنها گذاشت؟
تنهايي هميشه هست. بين من و انكار مدام، كنار من و اميد هر از گاه. در حضور همگان هم تنهايي هست. تنهايي به شكل فاصلههاست. فاصلههايي كه نور را تكرار نميكنند. فاصلههايي كه بين من و توست. فاصلههاي بين من و آنچه ميپنداري منم. و اينها همه تنهاييست.
اين روزها تمامي دوستان من مرا از تنهايي جدا ميكند. مرا از من. آنها مرا ميان خود تقسيم ميكنند. و هر شب دوستي پيش من است. آنها نميدانند كه تنهايي مرا پر نميكنند.
تنهايي از نبودنت سرشار است.
تنهايي را نميتواني از ميان برداري.
فاصلهها را شايد.

