باز امشب وسوسه شدم برایت از لذت شکنجه‌وار ماندن ترانه‌ها بسرایم. از وسوسه‌ی مدام نبودن.

می‌دانی؟ همیشه فکر می‌کردم می‌دانم. اما گاهی فکر می‌کنم که نه.. نه من و نه هیچ کس دیگر ندانست این خاک از چه رو چنین تیره و نمناک است. یادت هست؟ برایت از بهانه‌ام گفتم؟ یادم هست پرسیدی بهانه یعنی چه؟

و من برایت خاک را تر کردم: بهانه یعنی سیب. زمین، یعنی دوست. بهانه یعنی من. و تو از من پرسیدی.

یک نفر پرسید: چرا؟ دلیل این همه را می‌خواست بداند؟ و اینکه چرا غم؟ و برایش از دلیل گفتم. از تمام آدم‌ها و دلایل  بودنشان. سخت که نه، دردناکه که یه عمر پی دلایل بودنت بگردی و هیچ نصیبت نشه. حتی یک واژه برای زدودن اضطراب این لحظات به سراغت نیاد. برای بودنت هیچ نداری، و خوب که فکر کنی هیچ هم نیستی. هیچ هم دلیل دارد. و آن وقت ناچاری برای تمدید خودت هم که شده دنبال بهانه بگردی. مثل همان سیب سرخ، مثل لبخند تلخ آن کودک فالگیر و مثل تمام آن آیه‌های قشنگی که همه به یادم آورند. که ببین و آینه را باور کن. باورش کردم اما چه سود؟ تمام لحظه‌های تر می‌دانند که هیچ بهانه جای خالی دلیل را پر نکرد. بهانه  رود بود و رفتنی. مثل کوه ماندنی نبود و من بودم، گر چه به اندازه تمام زمستان‌ها دلم می‌خواست برایت ترانه‌ی رفتن بسرایم.

5 پاسخ تا “و دستان درخت از سخاوت تهی شد”

  1. sahar گفت

    سلام. خوب مي نويسي . ادم وادار مي شه فكر كنه. واقعا بايد دنبال بهانه براي ادامه گشت . اين وسط يه چرايي وجود داره ؟ چرا به اين پوچي رسيدم ؟؟؟

  2. سليماني گفت

    بزودي تصادف مي کني.

  3. 21mehr گفت

    بسیار زیبا نوشتی کوهیار جان ;)

  4. آیه گفت

    کوه هم بهانه می تواند که باشد
    ماندن برای رفتنی ها ، رفتن برای ماندنی ها هم.

  5. gajamoo2 گفت

    انصافاً زیبا بود.

پاسخ دهید