نقطه‌ی آبی مات

نوامبر 24, 2008

god_delusion_2

چرا به ندرت پيش می آيد که اديان به علم بنگرند و نتيجه بگيرند: “اين بهتر از چيزی است که فکر می‌کرديم! کيهان بسی بزرگ تر از چيزی است که رسولان‌مان گفته‌اند، عظيم‌تر ، ظريف‌تر، و شکوهمندتر است”؟ در عوض می گويند: “نه، نه، نه! خدای من يک خدای کوچک است و می خواهم همان جور بماند.” هر دينی، چه قديمی و چه جديد، که عظمت کيهان را که در پرتو علوم مدرن دريابد می تواند چنان کرنشی نثار کيهان کند که اديان سنتی به گرد پايش هم نمی رسند.

Pale Blue Dot, Carl Sagan

رسانه ها و دولت ها به نفع دين تبعيض قائل می شوند. هرجا بحثی درباره ی اخلاقيات جنسی يا مسائل مربوط به زادوولد در می گيرد، می توانيد شرط ببنديد که رهبران گروه های گوناگون مذهبی در کميته‌های بانفوذ عضويت می يابند، يا در ميزگردهای راديويی يا تلويزيونی حاضر می شوند.

مقصودم اين نيست که بايد ورود اين سنخ را منع يا نظراتشان را سانسور کرد. اما چرا جامعه ی ما همواره بايد به درگاه آنها متوسل شود؟ مگر آنها مهارتی قابل قياس با، گيريم، فيلسوفان اخلاق يا وکلای متخصص در امور خانواده يا پزشکان دارند؟

ریچارد داوکینز، پندار خدا

هفده سال پيش، من از جمله ی سی وشش نويسنده و هنرمندی بودم که به درخواست مجله ی نيواستيتزمَن مطلبی در حمايت از نويسنده ی برجسته، سلمان رشدی نگاشتند. آن زمان سلمان رشدی به خاطر نوشتن کتابی گرفتار فتوای قتل شده بود. من که از ابراز “همدلی” رهبران مسيحی و حتی برخی سکولارهای متنفّذ با مسلمانان به خاطر “آزردگی” و “رنجش” خشمگين بودم، تمثيل مشابه زير را پيش کشيدم: اگر حاميان آپارتايد می خواستند به نفع خود سخنوری کنند می توانستند مدعی شوند که تداخل نژادی خلاف دين‌شان است. به اين ترتيب بخش مهمی از مخالفان آپارتايد دم‌شان را روی کول‌شان می‌گذاشتند و کنار می رفتند. و فايده ندارد اگر بگوييم که اين تمثيل مناسبی نيست زيرا آپارتايد هيچ توجيه‌ عقلانی ندارد. اسّ و اساس ايمان دينی، و قوّت و جلال آن، همه ناشی از اين است که دين متکی بر توجيه عقلانی نيست. ما غيرمذهبی‌ها ناچاريم از باورهايمان دفاع کنيم. اما همين که از يک ديندار بخواهيد تا ايمان‌اش را برايتان توجيه کند پايتان را از گليم “آزادی دينی” بيرون نهاده‌ايد.

داوکینز، همان

پر امتیازترین لینک بالاترین را یادتان هست؟ همان لینکی که تا یکی دو هفته بر سر واقعی یا ساختگی بودنش دعواها بود. این لینک را می‌گویم؛ باز هم فیلمشان آمد” آتش زدن موی یک جوان توسط ماموران انتظامی. تا اول این هفته که چک کردم 499 رای داشت. (با احتساب یکی دو رای منفی البته) و این هم لینکی بود با عنوان دوباره نگاه کن: پاسخی به فیلم آتش زدن موی یک جوان توسط نیروی انتظامی. که در آن استدلال‌هایی آورده شده بود در مورد غیرواقعی بودن فیلم مورد نظر. این بحث‌ها مربوط به هشت ماه پیش بود. دو هفته پیش توسط یکی از وکلا ارتباط برقرار کردم با وکیل جوانی که مویش آتش زده شده بود و چون وکیلش (بهتر بگویم وکیل تسخیری‌اش) حاضر به مصاحبه نشد، با خود این جوان مصاحبه کردم. مصطفی زارع، جوانی است که در سال 85 مویش توسط ماموران نیروی انتظامی بوسیله‌ی میله‌گرد داغ و سنگ کوتاه و سپس با فندک به آتش کشیده شده. وی ساکن نورآباد ممسنی از توابع شیرازه و بعد از این اتفاق دچار مشکلات متعدد روحی شده. این گزارش امشب ساعت 21:50 بوقت تهران از رادیو زمانه پخش خواهد شد.

پ.ن: گفتگو دیشب پخش شد. متن از روی فایل صوتی پیاده شده و بعد از تایید من روی سایت خواهد رفت. مسلما در اولین فرصت لینک زمانه را اینجا اضافه خواهم کرد.

اکثر ویدئوهای موجود حذف شده. این یکی را France24 observers در سایت یوتیوب قرار داده.

فیلم را ببینید:

hfghdj

توضیح: این نوشته کاملا شخصی است. به خودتان نگیرید.

زندگی یعنی حاصل جمع و تفریق یه مشت ثانیه و دقیقه و روز و ماه و سال که بعد از علامت تساوی منتهی میشه به یه جایی به اسم گور.

مدام باید به خودت فشار بیاری که زندگی اینه، خوب پس من منم. من و نه کس دیگه. منی که جدا از هر چی نکبت و گه توی زندگیه باید باشم. آسمان و فکر و سایر چرندیات مال من است. حالا هر چقدر هم زندگی شبیه فاضلابه اشکال ندارد. خاموشی گناه ماست. حالت باحال‌ترش اینه که تو خودتم قبول داری همه‌ی این‌هارو ولی باز کم نمیاری.

زندگی یعنی هر روز مجبوری بارها مسیر اتاق تا توالت رو طی کنی و تازه اونجا که می‌رسی دچار سه‌گانگی بشی که از بین سه تا بری توی کدوم یکی؟ و اگه چپ باشی میری توی سمت چپی و با یه چرخش ۱۸۰ درجه حالا تو یه راست محافظه‌کاری. سپس مرکز ثقلتو تقریباْ ۴۸ سانتی‌متر میاری پایین و سوراخ کو..تو تنظیم می‌کنی، عضلاتتو در حالت ریلکس نگه میداری و می…ینی. و صد البته آقا گودرز که سرور ما هستن.

زندگی یعنی در دانشگاه لعنتی کثیف و توی خوابگاهش تو مجبوری با سوسک‌هایی که بدون کنکور وارد شدند و هیچ کدوم حتی سهمیه هم ندارند یکجا باشی و وقتی داری ظرف می‌شوری در و دیوار و پنجره و سینک ظرفشویی پر سوسکهایی است که به فواره‌ی هوش تو هر و هر می‌خندند. آری سوسک موسیقی احساس تو را می‌شود ولی معاون دانشجویی نه.

زندگی یعنی از هر چی درس و دانشگاه و مهندسی بیزار باشی و هی به گوش خودت بخونی که تو می‌تونی. می‌خوام صد سال سیاه نتونی. که هر روز بشینی پشت کتاب و چشت به کتاب باشه وفکرت یجا، دلتم جای دیگه. و بعد چند ساعت هیچی به هیچی.

زندگی یعنی با موبایلت که حرف می‌زنی یه احمق منگل که به درد هیچ کاری نمی‌خوره الا شنود مثل گاو نشسته حرفای تورو گوش می‌کنه که اگه یه موقع برانداز شدی یا مخمل پوشیدی بهت جا کنه.

و مبارزه برای بهبود، برای بقا، Food for all

و هی گوسفندها

با شما هستم

از شما خفته‌ی چند

یکی بیاید با من داد و بیداد کند

من که دارم از بیداری می‌ترکم. منی که از دغدغه‌ی حقوق بشر خواب و خوراک ندارم. منی که پرم از چ… ناله‌های روشنفکری. های زنده باد دموکراسی. یار دبستانی من. برخیز!

برخواستی؟

حالا بگیر بشین. آفرین فرزندم.

ههههههههههههی زندگی

این یعنی تو داری خودتو تکرار می‌کنی و خودتم تکرار یکی دیگیی که خودشم…

صبح تا شب

شب تا صبح

و زندگی یه روزنامه‌ی خیس مچاله‌س که خالق‌اف به مقعد ما فرو کرده و کم‌کم داره خشک میشه.

جمعه بیست و یکم مهر 1385

زندگی و دیگر هیچ

نوامبر 20, 2008

box

همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم

صادق هدایت

نمی دانم تا حالا این احساس براتون پیش اومده یا نه ولی گاهی اوقات تنها چیزی که بهم آرامش می ده همینه. همین یعنی فکر “مرگ”.

آدمها دو دسته هستند: دسته اول اونهایی که از زندگی دلزده اند و بقیه اونایی که هنوز نفهمیدن زندگی چیه و در نتیجه شادن! اینکه آدما وقتی خوشحالن به چی فکر می کنن یا اینکه چه جوری کسی می تونه از ته دل بخنده هنوز مثل یک علامت سواله”؟”

شاعری می‌گفت: “ما بی چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهنند”

زندگی…

این کلمه لعنتی هیچ چیز به جز یه توهم خام نیست. زندگی برای همه  دو تا نقطه است و آدمهایی که عمرشونو صرف وصل کردن این نقطه ها می کنند به این خیال که مسیرهای مختلف زندگی ها رو از هم جدا می کنه در حالی که اول راه یه نقطست به اسم تولد و آخرشم مرگ و خود راه هم یه قصه تکراری خسته کننده است.

و از سوی دیگه

همه این روزمرگیهای به هم شبیه

فکر کردن

عاشق شدن

راه رفتن

نفس کشیدن

زندگی کردن و حتی مردن!

همه خیالی بیش نیست و ما در دنیایی رویایی که خود برای خویشتن می سازیم غوطه وریم.

بعدترها بیش خواهم نوشت…

بیست و دوم آبان 84، ساعت 23:50

پ.ن: مضحکه، سه سال پیش نوشتم. هنوز چیزی تغییر نکرده.

پ.ن: بعدترها چیز خاصی ننوشتم. هاها !

رسم بزرگان چنین است

نوامبر 18, 2008

بزرگی گشاد گشاد طی طریق می‌نمود. خلق را گمان شد روی در ساختارشکنی نهاده. برخی را نقل قول افتاد فاصله‌گذاری برشت در بوته‌ی نقد نهاده. شیخ ما گفت: دچار خوداگزیستانسیالیست‌بینی کفدار حاد مزمن شده.

بزرگ را دلیل جویا شدند.

فرمود: یاران! بر آن بودیم تا بر این خاک دموکراسی نشا کنیم و حقوق بشریت درو، حالیا! دریغا که ریدیم.

پس در کون جماعت بسی عروسی شد، نعره‌ها بزدند و جامه‌ها بدریدند و سپس بشدند.