3-days-of-darkness-three-days-of-darkness

شب

و باز این ارتعاش همیشگی

بگذار بگویم

نوشتن از خالی شدن لبریزم می‌کند

از هر آن‌چه نارسیده از اوج خیال افتاد و پوسید

از پروانه‌هایی که تخم‌شان تار می‌تنید

می‌نویسم

نوشته‌ها را گوش کن

‌ این گوش‌های مکدر از حرف‌های ناگفته لبریز است

و تهی که می‌شود،

تهی می‌شوم و دانه‌های موسیقی روی  شب می‌چکد

و این شب‌آنه‌ها زمزمه‌ی موزون حزن واژه‌های کدر است

واژه‌های ناتمامی که از بهت وجود زاده نشد

رسم ما این بود

در طنین آجرها

شاهدان بی‌تفاوت عروج دیوار بودیم

حضور را از ما کسی دریغ کرد

به خود خو کرد

و خودش را محکوم به خود بودن

پیله‌های تنیده

برای از ما بریدگان تأویل درون بود

و صدای همگان حباب

پیام هیچ فرستاده، رهایی نبود

هیچ‌کس جز خویشتن که زندان تافتیم

و فلسفه‌ها می‌بافتیم

و هر روز از بافته خویش دل‌مان خون بود

و سراسر پیله‌گی ما را پرهای پروانه‌ها پوشانده بود

ما وارثان صلیب مازوخین بودیم

معبود سردرگمی مدام

و شب‌ها در غیاب صلیب

پیله سخت‌تر از پیش بود

کلام را سردر گم میتنیدیم

و هر شب عبور بچه عنکبوت‌ها

در اندیشه‌ی ما تکثیر تارهای تاریکی بود

و از این هجوم تنش

نور هم از ما برید

چرا که هر سلام آفتاب، بغض همیشه‌ی ما بود

تن دادیم به تنیدن تارهای تاریکی

و جملات آخر

در بلوغ عنکبوت‌ها

زیر سایه‌ی آن صلیب

غروب، تقصیر ابدی ما بود