به سكوت گوش بده
جولای 3, 2009

مارگریتا به مرشد گفت: به سكوت گوش بده. شنها زير پای برهنهی مارگريتا صدا ميكرد. به سكوت گوش بده و لذت ببر. اين همان آرامشی است كه در زندگي رنگ آن را هرگز نديده بودی. آنجا را نگاه کنٰ خانهی ابدی تو آنجاست؛ این پاداش توست. از همین جا کرکرههای پنجره را میبینم و تاک خزندهای را که تا زیر سقف رسیده. آنجا خانهی توست؛ خانهی ابدی تو… شبها مردمی که دوستشان داری به دیدنت خواهند آمد؛ مردمی که دوستشان داری؛ مردمی که هرگز به تو آسیبی نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که هرگز آزاری به تو نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاق چقدر زیباست. با همان کلاه کثیف به خواب خواهی رفت. خواب قدرتمند و خردمندت میکند. و هرگز نمیتوانی مرا از خودت برانی. بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود.
برای مرشد کلمات مارگریتا گویی پچ پچ رودخانه بود که در هوای پشت سرشان پرواز میکرد و خاطرهی مرشد؛ خاطرهی لعنتی گزنده کمکم محو میشد. او از بند رسته بود؛ درست مانند شخصیتی که آفریده بود و از بند رهایش کرده بود. قهرمانش بیبازگشت به قعر مغاک فرو رفته بود. در شب یکشنبهی روز رستاخیز، پسر منجم، پنجمین حاکم یهودا، پونتیوس پیلاطس شقیالقلب آمرزیده شد.
میخائیل بولگاکف، مرشد و مارگریتا
گوش بده…
کسی فریاد زد
نترس ، بمان
او نترسید و با چشمانی باز رفت
ما ماندیم اما
با چشمانی بسته
که هر دم از بارش نگاهش خیس شویم
او حیف که نماند
حیف از ما که ماندیم …