به گناه زایش یک درد
جولای 12, 2009
شب است و باز این همه نیمهشب ناتمام، به سرزدگی و حضور دمادم احساس. گنگ تر از همیشهی خویش. و هماره همین احساس است که یکسره خود معناست. و مستحق بود زائویی که حروف را برای زمزمهی درد به سخره گرفت. که واژه برای تذهیب درد چه مذبوحانه از سر حرص به ابتذال میافتد.
و تو بگذار در فرهنگ اعراب همه مرا ببینند. بگذار تا پیش پای افتاده شوم. تکالیفمان را بگذار مستوره بماند. ما را بگذار ما بمانیم.
میدانی؟
من این را دانستهام، در این تنهایی که از وهم جای خالی تو پر میشود، آسمان هم زایش را تابی نیست. به ای کاشها قسم. ظلمت این شبها را ببین، اختر کوچکی در دوردست، کمی بالاتر از خط افق، سوسو می زند و زمینش گرمترین نقطهی افلاک است
ما به با تو بودن دچاریم و این شیهههای مبتذل از بذل سخاوت تو اینچنین مست است…
متن قشنگی نوشتی کوهیار عزیز … ما موندن رو دوست دارم !
و افسوس ؛ شاید …