سعدی اگر تگر زدی، به هیکل بشر زدی
ژوئیه 25, 2011
ماییم و پارچ سودا
شب تا به روز تنها
خواهی تو کوکتلش کن
ورنه برو زر نزن
God is wearing black, He’s gone so far to find no truth, He’s never coming back
ماییم و پارچ سودا
شب تا به روز تنها
خواهی تو کوکتلش کن
ورنه برو زر نزن
دمت گرم ، یار موافق . آفرین به خودت و ذوقت و حس و حالت
شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني
مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني !
بهار از رشک گل هاي شکر خند تو خواهد مـُـرد
که تنها بر لب نوش تو مي زيـبـد ، گل افشاني !
شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني …
يقين دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند
سخن ها بر لب «سعدي» ، قلم ها در کف «ماني»
نظر بازي نزيـبـد از تو با هر کس که مي بيني
اميد ِ من ؛ چرا قدر نگاهت را نمي داني ! ؟