طعنهی آجری که عجیب تنهاست
جولای 23, 2009
موسیقی میپیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ میشود دیوار را حس میکنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو میتابد. اینجا آجر زیور تنهاییست.
و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشهی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزهی خاطرات میدهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم میخواهد بدانی دلتنگیات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگیات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوختهامش.
و برایت هر شب شعر میفرستم و دلتنگی، و گستاخیام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.
تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار. خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده…
جولای 15, 2009
به یاد آر تنهایی آینه را.. به یاد آر. قانون غبارهای آینه را، نشانههای همیشه، همیشههای کدر.
همیشههای پر از بهانه. بهانههایی برای پرواز دوباره و تکرار تجربهی زمین. زمین سرد. و این خاطرات لرزان قانون همیشههاست. مثال برودت نانوشتگی زمان.
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده، تو گویی ما ماندهایم و دلخوشی گذار و این زمان، زمان بردبار از کنارمان می گذرد. و چه اندیشهی محالی خیال رفتن به پیش است. که پیش روی سکون است و اطراف است که پس میرود. زمان خودش را به ورطهی گذار میاندازد، به سرداب متعفن خاطرات.
خدای را در گوش آدمی زمزمه بود، در روشنای پیش از هبوط. همان شب که صبحدمش زمین سقوط را برای آدمی معنا کرد. پوستهی حقیقت که شکافت، عبودیت زاده شد. کلام از شدت وجود بالغ شد و ذهن به هضم تلخی وسواس تنبیه.
نسخ وجود باغبانها
جولای 13, 2009
آفتاب در نگاه شب افتاد.
یکی از همین روزها بود. از همین روزهای شبیه به هم، که باغبانها دست از کار کشیدند. نگاه معناداری به خاک انداختند، آفرینش رنگ باخت و رستاخیز سبز بی معنی شد.
یکی از همین روزها بود، که باغبان ایستاد. درست مثل همان دوندهی چهارصد متر، کمی پیش از خط پایان. هر دو، ایستاده با یک چرا… چرایی که درست زمان خلقت وهم زاده شد، که مرگ دشنام ژرفی است به انکار پایان آدمی…
شب است و این جنون همیشگی
و نگاه منعکس تو که از فرار آینه سرریز میشود.
به گناه زایش یک درد
جولای 12, 2009
شب است و باز این همه نیمهشب ناتمام، به سرزدگی و حضور دمادم احساس. گنگ تر از همیشهی خویش. و هماره همین احساس است که یکسره خود معناست. و مستحق بود زائویی که حروف را برای زمزمهی درد به سخره گرفت. که واژه برای تذهیب درد چه مذبوحانه از سر حرص به ابتذال میافتد.
و تو بگذار در فرهنگ اعراب همه مرا ببینند. بگذار تا پیش پای افتاده شوم. تکالیفمان را بگذار مستوره بماند. ما را بگذار ما بمانیم.
میدانی؟
من این را دانستهام، در این تنهایی که از وهم جای خالی تو پر میشود، آسمان هم زایش را تابی نیست. به ای کاشها قسم. ظلمت این شبها را ببین، اختر کوچکی در دوردست، کمی بالاتر از خط افق، سوسو می زند و زمینش گرمترین نقطهی افلاک است
ما به با تو بودن دچاریم و این شیهههای مبتذل از بذل سخاوت تو اینچنین مست است…
سخن از توصیف انکار
آوریل 27, 2009

ما را باش چه آزمندانه به بودن دچاریم. ما را باش چگونه بار چراهایمان را بر دوش میکشیم. و این چراها همیشه هست و تنها هست. تنها چراست که بیجواب مانده.
و تو مقصود را در توصیف سالیان میجویی. در پاسخ درنگی که بیوقفه تا بینهایت کشیدهای. که این سان به جستجوی جوابها آمدهای.
و این حال و روز آن قدر گنگ است که حتی نمیشود حسش کرد، چه اینکه توصیفش کنی.
و تو میمانی و چراهای نداشته. میمانی و استیصال همیشگی، که به گنگ بودن خویش وفاداری و لیک دیگری را طاقتی نیست.
برای به خاطر سپردن راهها همین هیچها کفایتت میکند. برای دیدن آنچه بر ما گذشت به جماعت شهود نیازی نیست. کدورت طریق را تمام آیهها به شهادت نشستهاند. تمام آیههای انکار مدام.
در مرارت این تضاد هر چه بگویی طریق خطاست.