در سوگ تمام لحظههای خوشبخت
دسامبر 9, 2009
باز این تیرگی و ملال تمام.
دلم عجیب گرفته و میخواهم تمام گذشته را قی کنم.
جکایت منحیوار هیچ بودن را.
خسته از تلاش مدام. خسته از جستن معنا. حسی که نیست. حسی که هیچ وقت نبوده است.
من این را زندگی کردم. تنها میان تخدیر دقایق. میان تحقیر محیط. و انگار هیچ کس درد را چنین نزیسته است.
همیشه بود و هیچ وقت ندید. هنوز هم چشمهایش را گشوده و نمیبیند. حقیقت من بودن را.
گندابهای به شکل حیات
جهنم همیشه زیر پای پدران و مادران است…
همیشه خراشی هست روی صورت احساس
نوامبر 27, 2009
طعنهی آجری که عجیب تنهاست
جولای 23, 2009
موسیقی میپیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ میشود دیوار را حس میکنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو میتابد. اینجا آجر زیور تنهاییست.
و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشهی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزهی خاطرات میدهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم میخواهد بدانی دلتنگیات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگیات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوختهامش.
و برایت هر شب شعر میفرستم و دلتنگی، و گستاخیام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.
تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار. خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده…
جولای 15, 2009
به یاد آر تنهایی آینه را.. به یاد آر. قانون غبارهای آینه را، نشانههای همیشه، همیشههای کدر.
همیشههای پر از بهانه. بهانههایی برای پرواز دوباره و تکرار تجربهی زمین. زمین سرد. و این خاطرات لرزان قانون همیشههاست. مثال برودت نانوشتگی زمان.
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده، تو گویی ما ماندهایم و دلخوشی گذار و این زمان، زمان بردبار از کنارمان می گذرد. و چه اندیشهی محالی خیال رفتن به پیش است. که پیش روی سکون است و اطراف است که پس میرود. زمان خودش را به ورطهی گذار میاندازد، به سرداب متعفن خاطرات.
خدای را در گوش آدمی زمزمه بود، در روشنای پیش از هبوط. همان شب که صبحدمش زمین سقوط را برای آدمی معنا کرد. پوستهی حقیقت که شکافت، عبودیت زاده شد. کلام از شدت وجود بالغ شد و ذهن به هضم تلخی وسواس تنبیه.
نسخ وجود باغبانها
جولای 13, 2009
آفتاب در نگاه شب افتاد.
یکی از همین روزها بود. از همین روزهای شبیه به هم، که باغبانها دست از کار کشیدند. نگاه معناداری به خاک انداختند، آفرینش رنگ باخت و رستاخیز سبز بی معنی شد.
یکی از همین روزها بود، که باغبان ایستاد. درست مثل همان دوندهی چهارصد متر، کمی پیش از خط پایان. هر دو، ایستاده با یک چرا… چرایی که درست زمان خلقت وهم زاده شد، که مرگ دشنام ژرفی است به انکار پایان آدمی…
شب است و این جنون همیشگی
و نگاه منعکس تو که از فرار آینه سرریز میشود.

