بله

عارضم به حضورتون که

ما یک پستی نوشته بودیم و یک جریان معلوم الحالی برداشته بود این پست وبلاگ را به نام نامه … در وداع با … لینک کرده بود و باقی ماجراها که در پست قبلی مختصر نوشتیم.

القصه یک دوستی خبر داد که کامنت‌های بامزه‌ای پای مطلبت گذاشته‌اند در بالاترین و رفتیم و یک عددش را شخصاً دیدیم و آنقدر شعف زیاده دست داد که گفتیم بقیه‌اش را بدهیم شما.

meykhaneh ۷ روز قبل گفت:

با سلام
من همچو نامه ای در سایت مجاهدین پیدا نکردم، لطفا کسی لینکشو داره اینجا بزند…
برفرض هم که حرف شما درست باشد، آیا فکر نمیکنید که سر کسی را در داخل توالت فرو برده اند و مجبورش کرده اند، حرف و یا مطلب دلخواه رژیم را بنویسد؟
واقعا واستو متاسفم که اینگونه مطالب ساده را نمیبیند…
یاد نامه 5 صفحه ای مهدیه گلرو افتادم…

جهت اطلاع شش تا هم مثبت خورده کامنتش

1.      یعنی ما با کیا میخوایم بریم سیزده بدر؟

2.      واقعاً چرا این مطالب ساده رو نمی‌بینید خب؟

3.      یاد حزب فاشیست ایتالیای زمان موسولینی افتادم

4.      واقعاً چی میشه گفت؟ شرم آوره؟ نه، اسباب تمدد اعصابه

پ.ن: علی ملیحی بزنه به کمرم اگه ننویسم از امشب.

دیروز رفتیم کیهان بخریم، حوالی ظهر بود. صاحب دکه گفت: نداریم. گفتم عجبا نمیارین یعنی؟ گفتا که خیر آوردیم تموم شده!

وای بر ما که میریم سراغ کیهان می‌گیریم.  (کاغذش باب میل بز جماعته، یارو یه چیزی می‌دونست گفت بزغاله‌این) واویلاتر بر ما که تموم میشه اونم دم ظهر.

پ.ن: حالا هی بگید دامداری‌ها دارن ضرر میدن، هی بگین علوفه گرون شده، بابا دولت بنده خدا تمام بودجه‌اش رو گذاشته علوفه چاپ… ببخشید توزیع کنه.

پ.ن.2: ضیا تولدش بود، ما به مقدساتی که نداریم سل گاوی داشتیم، شواهد درمانش رو جفت طرفینمون هست. از چهار تا شاهد عادل جهت تایید موضع دعوت به همکاری میشه. ما قصور کردیم باری، خدو بر ما،عوضش ضیا جون درد و بلات بخوره تو سر هر چی لباس شخصیه، ویتگنشتاین از تو گور بیاد واست جای بازی زبونی شمع فوت کنه، به قول عبدالله کوووووفت بخوریم، تولدت خیلی مبارک رفیق، درود بر شرفت.

smile

هر که اینجا می خندد، آیا خندیده است؟

آیا به ما خندیده است؟

اکنون خندیدن خیانت است

و هر که می‌خندد حتماً دلیلی دارد

گونتر گراس

به سكوت گوش بده

ژوئیه 3, 2009

untitled

مارگریتا به مرشد گفت: به سكوت گوش بده. شن‌ها زير پای برهنه‌ی مارگريتا صدا مي‌كرد. به سكوت گوش بده و لذت ببر. اين همان آرامشی است كه در زندگي رنگ آن را هرگز نديده بودی. آنجا را نگاه کنٰ خانه‌ی ابدی تو آنجاست؛ این پاداش توست. از همین جا کرکره‌های پنجره را می‌بینم و تاک خزنده‌ای را که تا زیر سقف رسیده. آن‌جا خانه‌ی توست؛ خانه‌ی ابدی تو… شب‌ها مردمی که دوستشان داری به دیدنت خواهند آمد؛ مردمی که دوستشان داری؛ مردمی که هرگز به تو آسیبی نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که هرگز آزاری به تو نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاق چقدر زیباست. با همان کلاه کثیف به خواب خواهی رفت. خواب قدرتمند و خردمندت می‌کند. و هرگز نمی‌توانی مرا از خودت برانی. بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود.

برای مرشد کلمات مارگریتا گویی پچ پچ رودخانه بود که در هوای پشت سرشان پرواز می‌کرد و خاطره‌ی مرشد؛ خاطره‌ی لعنتی گزنده کم‌کم محو می‌شد. او از بند رسته بود؛ درست مانند شخصیتی که آفریده بود و از بند رهایش کرده بود. قهرمانش بی‌بازگشت به قعر مغاک فرو رفته بود. در شب یکشنبه‌ی روز رستاخیز، پسر منجم، پنجمین حاکم یهودا، پونتیوس پیلاطس شقی‌القلب آمرزیده شد.

میخائیل بولگاکف، مرشد و مارگریتا

و چون کدورت از رخ آفتاب رخت بر بست و جهان بری از تباهی شد، پیر ما ز غار بر آمد و چنین گفت:

تو کنج عزلت خودم نشستم

هر چی شالوده بود زدم شکستم

                                                                                     برگرفته از کتاب من، دریدا و مامانش اینا

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.