در سوگ تمام لحظههای خوشبخت
دسامبر 9, 2009
باز این تیرگی و ملال تمام.
دلم عجیب گرفته و میخواهم تمام گذشته را قی کنم.
جکایت منحیوار هیچ بودن را.
خسته از تلاش مدام. خسته از جستن معنا. حسی که نیست. حسی که هیچ وقت نبوده است.
من این را زندگی کردم. تنها میان تخدیر دقایق. میان تحقیر محیط. و انگار هیچ کس درد را چنین نزیسته است.
همیشه بود و هیچ وقت ندید. هنوز هم چشمهایش را گشوده و نمیبیند. حقیقت من بودن را.
گندابهای به شکل حیات
جهنم همیشه زیر پای پدران و مادران است…
همیشه خراشی هست روی صورت احساس
نوامبر 27, 2009
هر که اینجا میخندد…
آگوست 8, 2009

هر که اینجا می خندد، آیا خندیده است؟
آیا به ما خندیده است؟
اکنون خندیدن خیانت است
و هر که میخندد حتماً دلیلی دارد
گونتر گراس
خدای را…
جولای 31, 2009
آنک یگان ویژه بر گذرگاه ها
با باتوم و چماق خون آلود هق هق را بر چشمها جراحی میکنند
و کباب قناری بر گاز اشک آور
روزگاری نازنینی است… غریبه!
طعنهی آجری که عجیب تنهاست
جولای 23, 2009
موسیقی میپیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ میشود دیوار را حس میکنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو میتابد. اینجا آجر زیور تنهاییست.
و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشهی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزهی خاطرات میدهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم میخواهد بدانی دلتنگیات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگیات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوختهامش.
و برایت هر شب شعر میفرستم و دلتنگی، و گستاخیام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.
تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار. خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…

