مگر او چه کرده بود؟

در تازه‌ترین دسته‌گل حملات اینستاگرامی هم‌وطنان غیرتمند بعد از حذف بهداد سلیمی به صفحه‌ی فدراسیون جهانی وزنه‌برداری یورش برده‌اند. همین طور به صفحه‌ی وزنه‌بردار گرجی و رقیب بهداد سلیمی. وی بعد از محدود کردن دسترسی به صفحه‌اش در قسمت توضیحات نوشت: به واسطه حملات و توهین‌های ایرانیان مجبور به این کار شده، وی سپس پرسیده بود: «مگر من با شما چکار کرده‌ام؟»

CqJqJm9XgAAEcAV
داستان اما شکل حادتری هم دارد. تنها در ۲۴ ساعت اول حمله به صفحه‌ی فدراسیون جهانی بیش از ۳۰۰ هزار نظر عمدتاً توهین‌آمیز پای مطالب درج شده و آن طور که رویترز نوشته تعداد نظرهای حمله‌ی گروهی [بخشی از ایرانیان] تا عصر یکشنبه از مرز یک میلیون و ششصد هزار کامنت عبور کرده.

سخنگوی فدراسیون جهانی اظهار تأسف و ناراحتی کرده و گفته در نشست آتی «محرومیت تیم ملی وزنه‌برداری ایران» به دلیل رفتار طرفدارانش در دستور کار جلسه خواهد بود. به همین سادگی، محرومیت در قبال جوگیری جمعی، حسِ بامزه بودن و یا مبارزه‌ی از زیر لحاف. دیر یا زود نوبت دامنه‌ی این آزارهای اینترنتی گسترده‌تر هم خواهد شد و بر ماست که بپرسیم: مگر او با شما چه کرده بود؟

گیریم و به فرض که در بدترین حالت ممکن و با حق‌کشی حذف شد کسی(که این طور نبود)، این شکل حمله‌ی گروهی و جمعی و فحاشی با رکیک‌ترین الفاظ بدترین و ضعیف‌ترین شکل ممکن اعتراض است، چیزی از جنس حمله احمقانه به سفارت عربستان.

آینه‌های ناگهان

glass-broken

گوشی‌ام را انداخته و شکسته بودم، صفحه‌اش شبیه آینه‌هایی شده بود که بخت‌شان برگشته و عمرشان سر آمده و منتظرند هر لحظه با تلنگری فرو بریزند.
گوشی‌ام را انداخته و شکسته بودم و هزینه تعمیراتش آفتابه خرج لحیم بود، یک گوشی دیگر خریدم.

گوشی‌ام را شکستم، همین گوشی جدید را، یک هفته بعدش، و این چند ماه را با گوشی موقت سر کردم. (آن را هم دو هفته پیش شکستم)

«چرا محکم نگرفتی؟» یا «چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟» هر بار می‌شکند چیزی و گم می‌شود وسط پرش‌های مدام فکری به جای توضیح این که «حواسِ آدم» وسیله نیست که جمعش کنی و بریزی تو چمدان و محکم گرفتن به گفتن و شنیدن نیست، چشم‌هایم را می‌بندم و یاد مشکلات دست دادن می‌افتم. «مثل یک مرد دست بده» جمله مورد علاقهٔ کسانی است که فکر می‌کنند اگر موقع دست دادن حداقل سه تا از مفاصل انگشتان طرف خرد نشود، مردانگی‌شان می‌رود زیر سوال.

بعدش یادم آمد که هیچ وقت محکم نمی‌گرفتم، چه تمام آن دقایق سخت که باید می‌گذاشتم عبور کنند، باید رهایشان می‌کردم تا رهایم کنند. و چه تمام آن چیزها و آدم‌هایی که دوست داشتم و محکم نگرفتم‌شان. نگرفتم تا عبور کردند، یا جلوی چشمانم افتادند و شکستند. در زندگی چیزهایی هم هست که نه بر زمین که بر سر خود آدم می‌شکند.
یک وقتی نشستم و تصمیم گرفتم، که حواسم را جمع کنم، محکم بگیرم نگذارم دمی از دست برود. تجربهٔ این تلاش به آنجا رساندم که آدم‌ها، چیز نیستند، شکننده بودن هم مثل جمع کردن حواس حاصلِ تصمیم صبح و بعد از ظهر نیست، عادتِ شکننده بودن را نمی‌شود از آینه گرفت.

رئیس کانون هواداران پرسپولیس در سوریه؛ مدافع حرم یا مدافع رانت‌های دولتی؟

photo_2016-07-09_13-14-18

عکس را در اینستاگرام گذاشته‌اند و سایت‌های ارزشی پر شده از خبر بی‌اساسِ «داعش میلیون‌ها دلار برای این ایرانی جایزه تعیین کرده»
ایرانی مورد نظر کیست؟ عباس اسماعیل بیگی، بوقچی سابق و لیدر فعلی طرفداران پرسپولیس در جایگاه شماره ۲۲ ورزشگاه آزادی. فردی که به لطف نزدیکی و خوش‌خدمتی به حبیب کاشانی از بوقچی به لیدری و ریاست کانون هواداران پرسپولیس ارتقا پیدا کرده. اسماعیل بیگی از این خوش‌خدمتی‌ها کم ندارد. وی در بخش اول مستند «دهم» که در سالگرد عاشورای دو سال پیش از صدا و سیما پخش شد هم حضور داشت. به عنوان یک «شهروند معمولی» که به «رفتارهای غیرقانونی» فتنه‌گران معترض است و می‌گوید « اخلاق رو زیر سوال بردن». گندش دو روز بعد در آمد.
فیلمش اینجا روی یوتیوب

اما داستان فقط این نیست، مشهور است که در دوران جنگ تحمیلی «جبهه» و «جبهه رفتن» مستمسکی بود برای دریافت امتیازات و رانت‌های خاص، پدیده‌ی شایعی که کمال تبریزی با ظرافت در فیلمش، لیلی با من است به تصویر کشیده. حالایک بار خوب عکس را نگاه کنید، چیزی مشمئزکننده در آن موج می‌زند؛ آن ژست آشنای ارزشیِ مخلصِ دست بر سینه با نقاب تزویر و ریا. سوریه این روزها تنها اصلی‌ترین میدان جنگ استراتژیک جمهوری اسلامی و موضوع مورد بحث میان منتقدان و طرفداران سینه‌چاک سردارِ عارف نیست، سفره‌ای است گسترده برای آن‌ها که با سفری کوتاه با حرم سلفی بگیرند و برای تمتع از خوان نعمتِ رانتِ «خودی‌ها» به دامان انقلاب برگردد.

کراوات را به سطح شهر ببریم

1932058_10203350558513231_496129425_n

پس از آن که در روزهای سایت‌های اصولگرا عکس‌‌های دکتر محمود سریع‌القلم را در اجلاس دائوس سوییس منتشر کردند، وی مورد انتقادهای شدید واقع شده که چرا از این «پوشش غربی» استفاده کرده.
مسیح پیشنهاد کرده با کراوات عکس بگیریم و به این محدودیت در پوشش اعتراض کنیم. این نظر در نگاه اول ممکن است با انتقاداتی نظیر شباهتش به مبارزه‌ی از زیر لحاف و زدن اتوها به برق مواجه شود و اما از جهاتی قابل می‌تواند قابل توجه باشد که سعی می‌کنم توضیح‌شان بدهم.
۱. این ایده قرار است اعتراض جمعی ما علیه نقض یک حق باشد: حق آزادی پوشش که عمده‌ترین مثال آن حجاب اجباری است. این یک نقطه‌ی هم‌گرایی‌ست. در مخالفت با محدودیت‌های بی‌دلیلی که اکثریت غریب به اتفاق ما در جامعه‌ی ایرانی احساس کرده و از آن رنج برده‌ایم. از اینکه اقلیتی محدود برای ظاهر ما تصمیم بگیرند و به خودشان اجازه بدهند آن را مبنای قضاوت قرار دهند.
۲. کراوات تنها نمادی است برای استفاده از یک حق، حق چیزی است که وجود دارد و کسی نمی‌تواند آن را از شما بگیرد، اما تفاوتی هم با حجاب دارد. هیچ قانون مدنی استفاده از آن را در ردیف جرائم قرار نداده، در واقع بیش از آن که ممنوعیت قانونی در کار باشد، محدودیت عرفی و هنجاری ماست که مانع استفاده‌ی از آن می‌شود. طبعا استفاده آن برای کارمندان و اعضای محیط‌های دولتی با مشکل مواجه است، اما در حوزه‌ی عمومی و هم‌چنین برای اربابان رجوع در محیط‌های خصوصی و حتی دولتی هیچ ممانعتی موجود نیست.
۳. این حرکت جمعی قرار نیست تبلیغ پوشیدن کراوات باشد یا آن را به مد تبدیل کند. کراوات تنها نمادی از اعمال محدودیت است، چه به صورت خودخواسته چه منع آن در گفته‌های مرتجعین و سنت‌گرایان (نماد غرب‌زدگی و افسار تمدن و ..) و نه در متن قانون. این محدودیت را می‌شود برداشت، می‌شود از بین بردن موانع ذهنی را با یک تجربه‌ی جمعی ادغام کرد.
۴. در آغاز چهارمین سال حصر مطرح کردن این پیشنهاد می‌تواند کمی تقلیل‌گرایانه و فاقد موضوعیت به نظر برسد. از سوی دیگر کمپین‌های فیسبوکی و مجازی عمدتا بی آن که کارکرد و نتیجه‌ی داشته باشد منجر به مبتذل شدن هر چه بیشتر موضوع و بی‌تفاوتی مخاطب نسبت به آن می‌شود. ذکر این نکته ضروری است که این یک مطالبه‌ی سطح بالا نیست، شکلی از یک خواست حداقلی است، یک تغییر کوچک که ابتدا در ذهن اتفاق می‌افتد و می‌تواند به محیط غیرمجازی هم تسری پیدا کند. برای این منظور بهتر است و موثرتر اگر که به جای محیط منزل در فضای شهری و عرصه‌ی عمومی اجرا شود.
۵. برای اجرا نیازی نیست که حتما کراوات را خیلی شیک و عصا قورت داده بپوشید و گره بزنید. کافی است کراوات را به محیط شهری ببرید و عکس بگیرید. مکان این اتفاق می‌تواند پارک، کافی‌شاپ، سینما، درون دانشگاه یا شرکت باشد. گره شل بزنید یا گره معمولی استفاده کنید.(حتی لزومی ندارد دور گردنتان ببندید می‌توانید دستتان بگیرید یا روی شانه‌ بیاندازید، می‌تواند وقتی قهوه‌تان را می‌نوشید روی میز باشد، به کوله‌پشتی گره خورده باشد) مهم این است که این نماد منع شده به عرصه‌ی عمومی بازگردانده شود. از این طریق نه لزوما اسم پرطمطراقی مثل نافرمانی عمومی که استفاده مسالمت‌آمیز (و بعضا توام با مزاح و شوخی) از یک حق فردی را تمرین کنیم. حقِ آزادی انتخاب پوشش. و این تمرین می‌تواند حتی لوث کردن خود موضوع را مد نظر قرار بدهد.
۶. کراوات یک عنصر پوشش مردانه نیست و شامل زن‌ها هم می‌شود، این ایده هم قرار نیست به جنسیت مردانه محدود شود. این یک پیشنهاد فراجنسیتی است.
۷. این حرکت قرار نیست به حمایت از دکتر سریع‌القلم تعبیر شود، هر چند او هم به عنوان یک شهروند ایرانی حق دارد در انتخاب نوع پوشش خود آزاد باشد. مهم‌تر از آن این کنش بیش از آن که بر مطالبه یا انتشار صرف عکس‌ها در فضای مجازی تاکید کند معطوف به جستجوی امکانی است برای بازگشت به فضاهای شهری و واقعیت بیرون از فیس‌بوک، جایی که گفتگوی ملموس اتفاق می‌افتد، امید ساخته می‌شود، و ایده‌ها شکل می‌گیرند. و شاید بازیافتن حلقه‌های مفقوده‌ی ارتباطی از طریق نشانه‌های مشترک و از پیش توافق شده. در واقع این پیشنهاد و نمونه‌های متعاقبش (در صورت تداوم) بهانه‌ای است تا بر این اختیار و دیگر امتیازات شهروندی‌مان تاکید کنیم، ممکن است من نوعی علاقه‌ای به استفاده از کراوات نداشته باشم، اما همراه داشتن آن نوعی اتفاق نظر است. می‌شود در چشم‌های هم نگاه کنیم، لبخند بزنیم و سلام کنیم. یعنی همدیگر را در جایی بجز فیس‌بوک پیدا کنیم و دنبال نقاط اشتراک بگردیم.

اگر مایل بودید در این ایده همراهی کنید این صفحه را دنبال کنید و مطالبتان را برایش بفرستید.

https://www.facebook.com/cravatincity

جداسازی و طرد برای سالم ماندن اجتماع

final-30-1
بیماران برای دریافت دارو صف کشیده‌اند

 

این یکی از عکس‌های عباس حاجی‌مرادی از یک بیمارستان روانی در تهران است. جایی که اغلب بیمارانش به اسکیزوفرنی مبتلا هستند.
آن طور که عکاس پای اسکایپ به تایم توضیح داده پس از اولین دیدارش در اواسط سال ۲۰۱۲ ماشینش را برای خرید یک دوربین دی ۷۰۰ نیکون می‌فروشد و رئیس بیمارستان را برای اجازه‌ی عکاسی مجاب می‌کند. عکس‌ها که در فاصله‌ی ژوئن تا دسامبر ۲۰۱۲ گرفته شده همگی سیاه و سفید هستند و کیفیتی نسبتا یک‌دست از فضا بدست می‌دهند. با لباس‌های فرم یکنواخت و موهای کوتاه و تراشیده، شبیه زندان. حاجی‌مرادی گفته که آن‌ها تلویزیون و تهویه مطلوع و دکترهای خوبی داشتند و نیز بعضی از داروهایشان به علت تحریم‌های بین‌المللی به سختی یافت می‌شد. آن‌ها روزهایشان را با یک برنامه‌ی کاملا یکنواخت می گذرانند: بیدار شدن از خواب، قدم زدن درون راهرو‌ها یا در حیاط فنس کشی شده، صحبت با خودشان، دیگران یا احیانا ملاقات‌کننده‌ها، دریافت دارو بعد از هر وعده غذا و نهایتا خواب.
عکاس توضیح داده که او سعی کرد به آن‌ها نزدیک شود و آن‌ها را بشناسد و آن‌ وقت متوجه شد زندگی آن‌ها به دو بخش تقسیم شده: یکی جایی که همه چیز خوب است و دیگری وقتی که آ‌ن‌ها فکر می‌کنند کس دیگر یا جای دیگری هستند.

final-41
یکی از ساکنین بیمارستان نامه‌ای را که برای پدر و مادرش نوشته نشان می‌دهد

مجموعه‌ی عکس‌ها از یک جنبه‌ی دیگر هم قابل تامل است، بیمارستان روانی، زندان و مدرسه همه یک وجه مشترک دارند: تربیت از طریق تشویق و تنبیه. عکس‌ها انگار نسبتی با زمان کنونی ندارد و ما را می‌برد به پیش از سده‌ی هجدهم و پیش از زمانی که پینل،فیزیولوژیست فرانسوی غل و زنجیر را از پای دیوانگان گشود. این همان اتفاقی‌ست که در زندان هم می‌افتد: جداسازی و طرد برای سالم ماندن اجتماع. عکاس اشاره کرده که آن‌ها این روزمرگی از نظر ما دهشتناک را با فانتزی‌های عجیب ذهنی‌شان پر می‌کردند، این دقیقا اتفاقی‌ست که مستقیم یا غیرمستقیم در سلول انفرادی می‌افتد. زمانی که دنیای فرد در دیوارهای سفید خلاصه می‌شود و ارجاع ذهنیش روزبروز محدودتر می‌شود دو راه بیشتر باقی نیست: آزاد ساختن آگاهانه‌ی جریات سیال ذهن و زیستن در دنیای دیگر، که این یکی ذهنی تمرین‌شده و آرامشی حداقلی می‌خواهد و از عهده‌ی کمتر کسی ساخته است، دوم درگیر شدن ناخودآگاه در اوهام ترسناک و روبرو شدن با بازجوی ذهنی خود، جایی که از سویی شکنجه‌ی سفید آرام آرام اثر می‌کند و از طرف دیگر ایگوی فرد کار تطمیع و تهدید را به عهده می‌گیرد.

مجموعه‌ی کامل عکس‌ها را اینجا ببینید.
http://lightbox.time.com/2014/01/28/tehran-mental-hospital

چند نکته در مورد نطق سالانه‌ی اوباما

page1-641px-Washington_-_State_of_the_Union.djvu

نطق سالانه وضعیت کشور سخنرانی سالانه‌ی روسای جمهور در جمع اعضای دو مجلس نمایندگان و سنای امریکاست که معمولا در ماه‌های ژانویه و فوریه انجام می‌شود و در آن رئیس‌جمهور به تشریح رئوس برنامه‌های خود برای سال پیش رو می‌پردازد. این سنت که اولین بار در ۱۷۹۰ توسط جرج واشینگتون، اولین رئیس جمهور ایالات متحده انجام شد تا به امروز بطور سالانه ادامه یافته است. سخنرانی مزبور «پیام سالانه‌ی رئیس‌جمهور به کنگره» نام داشت تا سال ۱۹۳۴ که فرانکلین دی روزولت از عبارت State of the Union استفاده کرد.
اوباما در سخنرانی دیشب خود در مورد سوریه به حمایت دولت خود از آن دسته از مخالفان سوریه که با تروریست‌ها ارتباطی ندارند اشاره و در مورد اسرائیل بر تشکیل کشور مستقل فلسطینی تاکید کرد.
وی همچنین ابراز امیدواری کرده با خروج کامل نیروهای امریکایی و پایان جنگ در افغانستان وعده‌ی خود در مورد بستن زندان خلیج گوانتانامو را عملی کند.
اوباما در مورد ایران علاوه بر عدم استفاده از عبارت «همه گزینه‌ها روی میز است»، یک بار دیگر کنگره را تهدید کرد که در صورت تصویب طرح تشدید تحریم‌ها علیه ایران از حق وتوی خود استفاده خواهد کرد.
وی همچنین از تلاش‌هایش برای بهبود وضعیت طبقه متوسط و بالابردن حداقل دستمزدها سخن گفت. زمانی که اوباما اینکه زنان در سال ۲۰۱۴ در امریکا کمتر از مردان حقوق می‌گیرند را شرم‌آور خواند با تشویق تمام حاضران اعم از دموکرات و جمهوری‌خواه روبرو شد.

تصویر دست نوشته‌ی جرج واشینگتون برای سخنرانیش در ۱۷۹۰ است که انصافا رئیس‌جمهور خوش خطی بوده.

پ.ن: اینکه اوباما به جای تهدید ایران کنگره‌ی خودشان را تهدید می‌کند، برخلاف آنچه فکر می‌کنید به دیپلماسی ما ربطی ندارد و تحقق این وعده‌ است که: خداوند مکر دشمنان را به خودشان برمی‌گرداند.

تکرار داستان ریش تراش و قربانی کردن زیردستان

اقدام به بازداشت دو مامور آتش‌نشانی در پی حادثه‌ی آتش‌سوزی روز یکشنبه در خیابان جمهوری تنها تلاشی برای آرام کردن افکار عمومی و پاک کردن صورت مساله نیست، شکلی از یک برخورد عام است در ساختار مدیریت معلول ایرانی. جایی که همیشه تاوان معضلات ریشه‌ای و اشتباهات درازمدت مدیریتی توسط متهمان ردیف‌های چندم پس داده می‌شود.

از پرونده‌ی کوی دانشگاه و تبرئه‌ی تمام نیروهای پلیس و گروه‌های فشار و تنها محکومیت اروجعلی ببرزاده، سرباز صفر و متهم ردیف نهم به جرم سرقت ریش‌تراش گرفته تا کشف شبکه‌ی وابسته به بیگانگان در جریان قتل‌های زنجیره‌ای و خودکشی شدن سعید امامی.

در جایی که شایسته‌سالاری یک ارزش نهادینه شده نیست، حاکمیت در برخورد اولیه با خشم خدایگان افکار عمومی از سنت قربانی کردن بهره می‌برد. در چنین سیستمی هر مدیر بی‌کفایتی برای حفظ صندلی ریاست و جایگاه خود به جای دفاع از مجموعه تحت مدیریتش به راحتی تمام اشتباهات را به پای زیردستان می‌نویسد.