مرثيه اي براي تمام زمستان هايي كه در من است

حكايت غريبي ست. استاد ما را بفرموده تا جز تنظ بر تن كيبورد جاري مكنيم. و اما خوش انصاف آمديم و دل صاب مرده به نفس نفس افتاده بود. آمديم و زبان بسته داشت مي تركيد. به قول خودت: حرف اول الفبا يعني چه؟ من كه هر كه را در كوچه ديدم قامتش خميده بود…

و من امشب براي دل خودم مي نويسم. مگر نه اينكه مي نويسند كه خودشان را بريزند روي كاغذ. خودشان راتخليه كنند؟ حكايت ما غريب نيست اما، غربت زير رگهامان جا خوش كرده.

و بايستي نوشت

نگاشت از ترنم موزون حزن

از طعم سرد تمسخر

از احساسي كه مرگش را به جشنواره نشستيم

گفتمت روزي سلول هايم براي تنت لالا مي گويند

گفتي كدامين عاشق بدين كار راضي شده است؟ چيزي كه هزار اما و اگر در وي نهفته

آن هم تنها براي درآوردن لج خدا

گفتم من

گفتي من اما راه خويش برگزيده ام

گفتم عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد

عاشق همه سال مست و خراب باد

عشق را با محاسبه سودايي نيست، از خويشتن خويش ببايد گذشت

گفتي عشق عشق عشق

گفتم زندگي

نيم، نيمش بيش

من اما، نه از تو كه از خويشتن گريخته ام

گريز از اجبار

گريز از تكرار

و اما

رنگ بي تفاوت نگاه تو را

چندمين قطره اي اشك خواهد شست

و در سوگ احساس

رويش شوره زاري بر پوست

مرا اما ديگر بهانه اي نيست

پك مي زنم

و با لذت سرخي يك سوختن همراه

و دود است كه ريه هايم را در آغوش مي گيرد

و دلم مي خواهد تا ابد با مرگ همبستر شوم

دريغا كه تو درك نمي كني

و من زور مي زنم بلكه عدمت را مزه مزه كنم

طعم تلخي است

مثل انكار شراب

مثل نسيان يك دوست

مثل تردي نگاهي كه دزدانه بر گونه ي تو نشست

گفتمت از هم دور مي شويم

گفتي چندان نزديك هم نيستيم

گفتم دوست من

من و تو فصل پاييز عشق را مي گذرانيم

مي ترسم

انحصار در عشق زندان است

زندان ديگر چه فرق كه ميله هايش از طلا باشد

يا از پولاد…

گفتي عشق را چه شد؟

گفتم سر كوه

خاكسترش مهتابي بود…

Advertisements

16 نظر برای “مرثيه اي براي تمام زمستان هايي كه در من است

  1. بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت
    مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

    تلخ کام نباشی داش کوهیار

  2. کوهیار عزیز

    در پای این شعر شما من هیچ ندارم برای نوشتن. در مقابل آن زانو می‌زنم و به احترام احساست گردن خم می‌کنم. من در برابر قداست هیچ برای گفتن ندارم. من زائر معبد شعر و احساس هستم. این شعر تو مقصد زیارت من است. بر هر کلمه عشق آن بوسه باد.
    موفق و خوش و سالم باشی
    ققنوس

  3. خوب
    باید یک کتابچه کوچک قانون مطبوعات برایت بفرستم.
    1
    طنز پنهانش خوبست. عین عشق.
    طنز عشق نیست. عشق بازی است که اگر پنهان ترش کنی
    عمر بیشتری بهش دادی.
    یک چیزی هست .ادم بعد از مدتی نوشتن به یک شبه فرم می رسد.احساس می کند سبک نوشتنش را یافته است.
    نقطه مقابلش گریز از این وضعیت است. مثلا من هنوز دارم تجربه می کنم. ان چیزی که دلچسبم باشد به دست نمی اید. می اید و من نمی فهمم که این همانست که باید خط کش نوشته هایم باشد و منطق گفتنم.

  4. آن چیزی که برای تو لازم الرعایه است لزوما برای دیگری نیست.
    مثلا نبوی قلمش روانست. چندتا تکنیک برای خودش دارد:
    روایتگری :یعنی در مقام راوی شوخ و شنگی می نویسد
    ترکیبات جدید: بیشتر از فرهنگ عامه بهره می گیرد
    تکنیک انگرادیسمان خبر: خبر را می اورد و بعد مثل اینه ای می شکندش.و اخر سر تکه کوچک را دست تو می دهد. تکه تحقیر شده اش را.
    بهلول واری: سفیهانه صحبت کردن و عاقلانه قضاوت کردن ……
    می شود سیاق اش را حتی یاد گرفت.
    حالا تو اگر نبوی دوم شوی چه ارزشی دارد؟
    بنا ی یک خانه یک طبقهباشی بهتراست که شاگرد مهندس شوی.

  5. 3
    البته دو را ننوشتم.
    یک نویسنده خوب ( که البته این صفت با سریش به بعضی ها مثل من نمی چسبد) هنرش این نیست که احساسات اش را ..علایق یا نفرتهایش را بروز کندو عیان گویی کند.هنر یک نویسنده با قلم پخته اینست که بتواند احساساتش را مدیریت کند.
    یعنی کنترلش کند.
    تو به اندازه کافی احساس و حس نوشتن داری.
    کنترلش کن در حین نوشتن. و خلاقیت به خرج بده که با این کنترل بی خاصیت نویسی نکنی.
    طنز یک سرم قندی نمکی شاید باشد.
    که مایع داخلش همه یکدست است. اگر آنرا زیر لب زمزمه کنی. قطعات نمک یا شکر زیر زبانت نمی افتد. ان قطعات در کل محلول حل شده اند.
    کمی ان چیزی را که در نوشته ات قلمبه می شود در سطح کل تکس حل کن.
    فعلا باقی بقایت
    یک مخاطب را درحین نوشتن بالای سرت ببین. لزوما داداستان تهران را نه. یک رفیق .اصلا داریوش اقبالی ..ایکون خنده ندارد این بد مصب.

  6. گفتا من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی…
    اما «گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم»
    گفتی مدتهاست که از جهان شما فراتر رفته ام
    و رفتی و رفتی و آنقدر دور شدی که جز نوای محزون سلولهایت نشانی برجای نماند
    لحظه ها در پی هم گذشتند و اکنون حاصل آن روحی پریشان و خسته
    با نگاهی بی رمق به افق مبهم، پاییز را به انتظار نشسته
    دیگر صدایی نیست جز ناله ی مرغی در قفس
    که پر و بالش خونین و شکسته
    و باران
    «وای ، باران
    شیشه ی پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s