بهانه‌های كوچك برای لحظه‌های بزرگ

به فكر بودم كه باز هم برايت از تنهايي بنويسم. تنهايي لذت بخش. از لذت شكنجه‌وار خودت بودن. هميشه فكر مي‌كردم تنهايي يعني كسي نيست. هيچ كس نيست و تو هستي. گاه مي‌شود كه تو هم نيستي. خودت نيستي يا هر آنچه فكر مي‌كني بايد باشي. و چيزي نيست هر آنچه مي‌پنداري بايد باشد.

اين روزها اما تنهايي طعم ديگري دارد. اين روزها همه يادشان افتاده كه گوشه اين شهر يك نفر بهانه جمع مي‌كند. به صرافت افتاده‌اند كه در غيابشان يك نفر هميشه هست، آنجور كه نبايد. اين روزها تمام آدم‌ها حاضرند و حضورشان را به تو تحميل مي‌كنند. و اين حضور اجباري جبران هيچ نيست. محبت اگر بود كه بود. وقتي نيست غافلگيري حضورشان از هزار سال تنهايي تمسخرآميرتر است. محبت را ابراز مي‌كنند و آنچه جلب شد ديگر محبت نيست، ترحم است.

اين را من نمي‌گويم. اين را لحظه‌هاي حضورشان بر سرم فرياد مي‌كشد. دوستي چند شب پيش در تحميل شبانه‌اش مي‌گفت فلاني ترحم‌آميز شده‌اي. خوب كه نگاه كردم در گفته‌اش حقيقت آميخته با تمسخر موج مي‌زد. حال و روزم ترحم برمي‌انگيخت اما خوش انصاف تمسخر چرا؟

سخت است پس از اين همه شب‌هاي بي‌آن‌ها حضورشان اثبات انسانيت باشد براي خودشان. وجودت صندوقچه باشد براي جمع‌آوري صدقه‌هاي محبتشان. و حالا مي‌دانم ماهي كوچك چرا تنهاست. تنها نيست. دچار تنهاييست دچار حقيقت بيكران و بي‌رنگ وجود. و از اين همه عرياني قصه‌ي محزوني تا ابد ناتمام مانده است. ياد من مي‌ماند تنها هستم. تو كه غريبه نيستي، اين روزها گذر كه مي‌كند سرشار از بيهودگي‌ست. و اين تكرار گنگ انگار تمامي ندارد. بالاي سر تنهايي ما ماه هم نيست. و نور را ستاره‌ها به كسي نمي‌بخشند. اينجا تاريك است و اما تاريكي هم نيست. سال‌هاست كه در اين گوشه‌ي تنهايي هيچ هست و هيچ نيست. براي بودنت هيچ نيست و براي نبودنم هزار افسانه.

دلم مي‌خواهد بنويسم اما

قصه طولاني‌ست…

قرار ما فردا شب

كنار برچسب تنهايي اين وبلاگ

پ.ن: بهانه‌ام را ديشب كمي مانده به طلوع خوردم. خوردمش. نه چون بهانه‌هايم زياد بود. نه، سه روز از داشتن سيب خشنودي من مي‌گذشت و نمي‌خواستم بهانه‌ام را در سطل زباله ببينم. بهانه معده مرا ديد چون دوستش داشتم. هرچه بود او بهانه من بود.

Advertisements

6 نظر برای “بهانه‌های كوچك برای لحظه‌های بزرگ

  1. زندانيان هر كجا؛
    هرچه وحشت داريد وناله و ملال
    برايم بفرستيد…
    ماهيگيران هر كناره
    هر چه تور خالي داريد و دريازدگي
    برايم بفرستيد
    دهقانان هر زمين
    هر چه گل داريد و لباس مندرس
    هر چه سينه شكافته و شكم دريده و ناخن كشيده
    برايم بفرستيد:
    به نشاني ام؛ هر قهوه خانه اي در هر خيابان جهان.
    دارم از رنج انساني؛
    بايگاني عظيمي فراهم مي آورم
    تا بفرستم به سوي خداوندگار
    بلافاصله پس از اينكه امضا شد؛با لب هاي گرسنگي
    و پلك هاي چشم انتظاران…
    اما اي مفلوك هر كجا!
    ترس بي حساب من اين است؛
    كه خداوندگار را ياراي خواندن نباشد…..
    محمد الماغوط

  2. «نگاه کن که در اینجا
    زمان چه وزنی دارد
    و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
    چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟
    من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم…»

  3. خونم ارزاني مردان وزناني بادا كه در اين مزرعه خون ميريزيند و دراين مزرعه گل ميكارند. – از بس كه داغ و سوخته ز آه سينه ايم – آتشفشانيم از گدازه و آذريم ما.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s