همیشه‌های سیاه و هر از گاه سپید

darkness

صبح آمد. روز دیگری است، و سیاهی آسمان که سپیدی می‌شود. شب از همیشه زودتر گذشت. امروز، بیا برایت از کودکی بگویم که چند روزی پا روی تنهایی گذاشت. کودک مغروری که کمی زیاد می‌دانست و هیچ نمی‌فهمید. خودش را می‌دید و دیگران را. دیگران را می‌خواست تا خودش را تماشا کند. چند روزی بیش نبود. از هلال تا بدر شب چهارده. و ماه که نیمه بود برایش از زندگی گفتم. از فاصله‌های بین ما. و شب‌هایی که سال‌ها بینمان فاصله است. به خودش گرفت و به باد سرزنشم. و گذشت. تا درست چند روز بعد خودش را اثبات کرد. از غم که نه، تنها از صدای پای استیصال هراسید و رفت. و هیچ نفهمید غبار این سالیان چقدر بلوغ اجباری است. کودک چیزی از سقوط نمی‌دانست و به اوج اطرافش سخت مغرور بود.

برایت گفته بودم. زندگی سخت سختگیر است و وقتی برای درنگ نیست.  وقتی زمین می‌خوری، اگر باز برخاستی باید زمخت‌تر از پیش باشی. این را تو انتخاب نمی‌کنی. زمین سرد تحمیلت می‌کند. و هر آینه از زمین دور  که می‌شوی، بازگشت هول‌انگیزتر است. درست مثل پرواز. از بلندی رها می‌شوی و از جاذبه می‌گریزی. هر بار بیش از پیش. و هر بار سخت‌تر زمین را تجربه می‌کنی. و در کنار این سقوط مدام، بلوغ را می‌آموزی. بلوغ اجباری. و هر روز که می‌گذرد سال‌هاست. اینجا در قعر، سخن از نور مضحکه‌ای بیش نیست. و این همه تاریکی همه را رمانده. اینجا نور را هم از جاذبه گریزی نیست. و زمین اندیشه‌ی بلندی را سال‌ها پیش دزدیده است.

Advertisements

8 نظر برای “همیشه‌های سیاه و هر از گاه سپید

  1. سلام . وقتي زمين خوردي و دوباره بلند شدي بايد زمخت تر از پيش باشي . محشر بود . اين را زمين سرد تحميلت مي كند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s