به سكوت گوش بده

untitled

مارگریتا به مرشد گفت: به سكوت گوش بده. شن‌ها زير پای برهنه‌ی مارگريتا صدا مي‌كرد. به سكوت گوش بده و لذت ببر. اين همان آرامشی است كه در زندگي رنگ آن را هرگز نديده بودی. آنجا را نگاه کنٰ خانه‌ی ابدی تو آنجاست؛ این پاداش توست. از همین جا کرکره‌های پنجره را می‌بینم و تاک خزنده‌ای را که تا زیر سقف رسیده. آن‌جا خانه‌ی توست؛ خانه‌ی ابدی تو… شب‌ها مردمی که دوستشان داری به دیدنت خواهند آمد؛ مردمی که دوستشان داری؛ مردمی که هرگز به تو آسیبی نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که هرگز آزاری به تو نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاق چقدر زیباست. با همان کلاه کثیف به خواب خواهی رفت. خواب قدرتمند و خردمندت می‌کند. و هرگز نمی‌توانی مرا از خودت برانی. بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود.

برای مرشد کلمات مارگریتا گویی پچ پچ رودخانه بود که در هوای پشت سرشان پرواز می‌کرد و خاطره‌ی مرشد؛ خاطره‌ی لعنتی گزنده کم‌کم محو می‌شد. او از بند رسته بود؛ درست مانند شخصیتی که آفریده بود و از بند رهایش کرده بود. قهرمانش بی‌بازگشت به قعر مغاک فرو رفته بود. در شب یکشنبه‌ی روز رستاخیز، پسر منجم، پنجمین حاکم یهودا، پونتیوس پیلاطس شقی‌القلب آمرزیده شد.

میخائیل بولگاکف، مرشد و مارگریتا

Advertisements

3 نظر برای “به سكوت گوش بده

  1. کسی فریاد زد
    نترس ، بمان
    او نترسید و با چشمانی باز رفت
    ما ماندیم اما
    با چشمانی بسته
    که هر دم از بارش نگاهش خیس شویم
    او حیف که نماند
    حیف از ما که ماندیم …

  2. در افسانه‌ها آمده است كه پرنده‌‌اي تنها يك‌بار در عمر خود مي‌خواند و چنان شيرين مي‌خواند كه هيچ آفريده‌اي بر زمين به او نمي‌رسد. از همان دم كه از لانة خود بيرون مي‌آيد در پي آن مي‌شود كه شاخه‌هاي پرخاري بيابد و تا آن را نيابد آرام نمي‌گيرد. آنگاه همچنانكه در ميان شاخه‌هاي وحشي آواز سرمي‌دهد بر درازترين و تيزترين خار مي‌نشيند! و در حال مرگ می خواند آوازی را که به قیمت جانش تمام می شود. اما جهان به شنیدن آواز او لبخند می زند. و خداوند در ملكوت آسمان لبخند مي‌زند. آخر، تا رنجي گران نباشد گنجي گرانبها يافت نگردد

    هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی‌تواند آنرا نادیده انگارد. حتی اگر مجبورمان کنند آنقدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم. فقط همین. همچون افسانه آن پرنده‌ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ رفت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s