طعنه‌ی آجری که عجیب تنهاست

PaddedCellموسیقی می‌پیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ می‌شود دیوار را حس می‌کنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو می‌تابد. اینجا آجر زیور تنهایی‌ست.

و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشه‌ی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزه‌ی خاطرات می‌دهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم می‌خواهد بدانی دلتنگی‌ات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگی‌ات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوخته‌امش.

و برایت هر شب شعر می‌فرستم و دلتنگی، و گستاخی‌ام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.

تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار.  خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…

Advertisements

8 نظر برای “طعنه‌ی آجری که عجیب تنهاست

  1. شنبه 3 مرداد دنیا به خاطر ایران متحد می شه، خجالت آور خواهد بود اگر ما تو خونه هامون بنشینیم. شنبه ساعت 4 بعدازظهر میدان ونک همگام با مردم جهان برای آزادی ایران اجتماع میکنیم ( اطلاع رسانی کنید ).

  2. تا حالا یادداشتتو چندین بار خوندم
    به گونه ی وحشتناکی بر روح و جان میشینه این کلمات لعنتی

  3. آنقدر کلمات را زیبا با احساست آمیخته ای که در تمام مدت خواندن زندانی آن دیوارها بودم با چراغی همیشه روشن.
    امیدوارم همواره نور و عشق همراهت باشد.


  4. کساني از سرزمين‌مان سخن به ميان آوردند
    من اما به سرزميني تهي‌دست مي‌انديشيدم
    به مردماني از خاک و نور
    به خياباني و ديواري
    و به انساني خاموش ــ ايستاده در برابر ديوار ــ
    به آن چيزهاي از ياد رفته مي‌انديشيدم
    که خاطره‌ام را زنده نگه مي‌دارد،
    به آن چيزهاي بي‌ربط که هيچ کس‌شان فرا نمي‌خواند:
    به خاطر آوردن روياها ــ آن حضورهاي نابه‌هنگام
    که زمان از وراي آن‌ها به ما مي‌گويد
    که ما را موجوديتي نيست
    و زمان تنها چيزي است که بازمي‌آفريند خاطره‌ها را
    و در سر مي‌پروراند روياها را…….

    سرزميني در کار نيست به جز خاک و به جز تصويرهايش:
    خاک و
    نوري که در زمان مي‌زيـد.
    قافيه‌ئي که با هر واژه مي‌آميزد:
    آزادي
    که مرا به مرگ مي‌خواند،
    آزادي
    آزادي من،به من لبخند زد!

    …آزادي به بال‌ها مي‌ماند
    به نسيمي که در ميان برگ‌ها مي‌وزد
    و بر گلي ساده آرام مي‌گيرد.
    به خوابي مي‌ماند که در آن
    ما خود؛روياي خويشتنيم…
    به دندان فرو بردن در ميوه‌ي ممنوع مي‌ماند؛
    آزادي
    به گشودن دروازه‌ي قديمي متروک و
    دست‌هاي زنداني… . . . .

    شاملو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s