سالگرد جاری شدن روی لحظاتی که تابش خاطرات، تصویر عریانی صبح است

مه رقیقی پنجره مینی بوس را پوشانده و رایزنی بچه‌ها هنوز کاری از پیش نبرده‌. سرباز کوتاه قدی می‌آید بالا و پشت سرش دو دختر سوار می‌شوند. می نشینند آن طرف، صندلی کناری من. یکیشان هنوز بی‌تابی می‌کند و به سرباز‌ها بی‌خیال شوید می‌گوید. کله‌خربزه‌ای حالا رفته پایین و با همپالگی‌ها نیششان است که تا بناگوش پیش رفته. دختر بزرگتر میان حرف‌های دوستش زیرلبی خطاب به من می‌گوید: اسمت چیست؟ و من زل می‌زنم به سربازی که چشم‌های از کاسه در‌آمده و هیزش ما را می‌پاید. ساعتی دیگر و سرانجام گوشی‌ها را می‌گیرند و ولشان می‌کنند. پیاده می‌شوند و نگاهم با چشمان دخترک پرسشگر گره میخورد. لبخند می‌زنم. 17 اسفند 84 خورشیدی‌ست. کمیته گزارشگران حقوق بشر را 5 روز پیش بنیان نهاده‌اند و امروز 8 ماه مارس است. کتک‌ها را همین ساعتی پیش نوش جانمان کرده‌اند.
یک ماه گذشته، سال نو، یک کافه‌ی قدیمی، همان‌جا که پیش خدمت‌هایش بوی صادق می‌دهند و بزرگ انگار همین حوالی‌ست. قهوه‌ای تلخ، چند ورق کاغذ و سررسید و نگاه من که در چشمان درخشنده‌ی تو گره خورده است. با دختری دیگر. هر سه نشسته‌ایم و مات مانده‌ایم به آرزوهای مشترک. من، شیوا و سپیده.

ماه سر آمده و اینجا روی چمن‌های پارک. ولو شده‌ایم و توی گرمای زودرس امسال افق آینده‌مان را خط خطی می‌کنیم. کمیته، یک وبلاگ ساده، با قالبی نارنجی‌رنگ که به قهوه‌ای‌ می‌زند. قالبی که همان شب رنگ خاکستری گرفت. بستنی‌هامان را گاز می‌زنیم و از سایتی که باید باشد می‌نویسیم. من، همان نگاه پرسشگر، سپیده و نوشین، همان دخترک بی‌قرار توی مینی‌بوس. با کلی ادعا نشسته‌ام و معیارهای دروازه‌بانی خبر را به فلسفه‌ی حقوق بشر چسبانده‌ام و از لزوم تنظیم بی‌طرفانه متن می‌گویم. خرداد 85 است. وبلاگ‌مان سری توی سرها در آورده و حالا باید بیشتر فکر کرد. باید جدی‌تر بود.

حقوق بشر، ابزار نیست و رسانه خود پیام است. این‌ها نصف بحث‌های این جلسه است. پروانه بود و سعید از شمال آمده و تکثیر شده‌ایم. حرف‌هامان هم. و باز این که چطور باید و چگونه. جمع‌مان هنوز چند نفری بیش نیست و صمیمیت را می‌شود در انعکاس زلال همراهان دید. چند روزی مانده هنوز به سالگرد کوی.

صبح، کمی مانده به 8، زنگ زد گوشی و صدای بعض‌آلود رفیق که اکبر مرد. 9 مرداد 85، خبر اعتصاب اکبر را درست 9 روز پیش داده‌ایم و حالا باید خبر رفتنش را بنویسیم. روزمان را شب کرده‌ایم و دلم می‌خواهد چیزی بگویم: برایش می‌نویسم، هی فلانی.. زندگی شاید همین باشد.. و او که دوستش رفته، بی جواب. چند روز بعدش توی راه آمل، مراسم تدفین، دو مینی‌بوس را می گیرند، تحکیم و ادوار و کمیته. شب از پاسگاه پلیس روانه‌مان می‌کنند سمت تهران.

تابستان ناتمام، کمیته، انتخاب دبیر، و من که از میان دو قرص انتخاب کرده‌ام. قرص قرمز را، انتخابی که کم‌کم شکلی از فلسفه گرفت، رخدادی به نام انتخاب. دلیلی برای بودن. شهریور ماه 1385 خورشیدی. سایت بالا آمده و حالا صحبت از بخش ترجمه است.

حقوق بشر تنها تعدادی گزاره‌ی منفرد نیست، مفهوم جامعی‌ست بی گزینش و بی‌تبعیض. با گرانیگاهی از جنس بر خودبسندگی سوژه. و ما حالا دغدغه‌مان شده اخلاق خبری و وظایف رسانه. از روز اول بنا داشتیم طور دیگری ببینیم. به شعور مخاطب احترام بگذاریم و از تفسیر واقعه دوری کنیم. ما سعی در ارائه الگویی متمایز داریم از حقوق بشر..

سالگرد را خانه‌ی نوشین گرفته‌ایم. یک‌ساله شدیم. به امید سالی کم‌کارتر، پربارتر و عاری از نقض حقوق بشر. اسفند 85.

سال نو ‌آمد و ما نو شده‌ایم. کار، پشت میز کامپیوتر، با چشمانی نگران، زل زده  به هجمه‌ی وقایع، سالی که گذشت و امسالی که حقوق را می بینی در نقض مدام. همچون غبار تمامی سالیان دور و نزدیک. میان این همه خبر ریز و درشت که هر کدامش پریشانی ذهنی‌ست، انگاری جراحی شده‌ایم، عادت کرده به اخباری که مثل خون از کنار تیغ زنگ‌زده‌ی تمامیت‌خواهی روانه است. و این وسط اعدام یک کودک انگار هیچ وقت عادت نمی‌شود. انگار خونی‌ست که همیشه خون می‌ماند. این‌ها را تا لحظه‌ی ‌آخر تصور که نه، زندگی می‌کنیم. کودکی که هنوز هیچ از تلخی بودن نیاموخته. و مایی که کارمان شده دوره کردن شب و روز. تا این چهارشنبه‌های کذایی برسد. و کمی بعد از سپیده‌دم چشممان تر می‌شود به بغض همیشه کهنه‌ی فروخورده.

کم شدیم، زیاد شدیم، ماندیم. یک روز نشسته بودیم و باز نگاهمان گره خورده بود. دلمان پر بود از سنگینی کار و کم کاری همراهان و سنگینی باری که روی دوش‌مان حس می کردیم. شوخیمان گرفت که اگر نباشیم این کمیته چه می‌آید بر سرش و حسرت این همه دقایق صرف شده بر روی انچه برایمان ارزش داشت. همان جا قول دادیم که اگر دیگری نبود بمانیم و سقف خانه را نگه داریم. ستون باشیم در غیاب دوست و حضور رفاقت. جایی حوالی اوایل 86 یا کمی هم پیشتر.

دو ساله شدیم، سالگردی با طعم تمام لحظات سخت و خاطراتی که پشت سر مانده. همچون گذشته امید سالی کم‌کارتر، پربارتر و عاری از نقض حقوق بشر.

شب، و باز این لرزش همیشگی، جاری شدن روی لحظاتی که تابش خاطرات، تصویر عریانی صبح است. اینجا چندان روشنای غریبی‌ست که باز پنجره بستن تنها به هیچت دچار می‌کند. دچار هوس مرطوب آن زخم‌ها. که جای همه‌شان حدیث فروخوردگی است و تشویش ذهن آینه. چه فرق می‌کند تاریخش؟ اینجا زمان هم اسیر ابتذال لحظات است.

4 سال گذشته و دبیر بودن دیگر مسئولیت نیست. هویتی است مملو از فشار آنچه رفته و درگیری و باری که دوشینه‌های مرا بر پشت می‌کشد. تمام ثانیه‌های کشنده‌ی کدر. شلوغ است و کسی نیست انگار. دل هیچکس نگران پریشانی خاطرات باغچه نیست. و در میان حضور همیشگی و موزون حزن و نبود ادراک یکدیگر، آرام آرام از وزن حضور تهی شده‌ام. خستگی و دیگر هیچ.

وقتی ناله‌های خرد شدنت زیر پای عابران، نوای دل‌انگیزی شد… دیگر چه فرق، که برگ سبز کدامین درخت بودی؟

کمیته سه ساله شد، مبارکش باشد و من نیستم، گم شده پی بهانه جمع کردن، فارغ از دنیای دمادم روزمرگی‌های بهم شبیه، جایی همین نزدیکی. کمیته خواهد ماند، استوار و سرافراز.

برگشتم، و باز نگاه ما در آستانه‌ی واژه تلاقی کرد. سخت بود، سوال‌هایی که پاسخش همه سکوت بود و نگاه پرسشگری که او هم خسته. 88 شده و هنوز مانده تا اردیبهشت چند روزی، مانده تا صدای آشفته‌ی لحظات در میان عطر اقاقی‌ها رستگار شود.

در راه بود. از 4212 کیلومتر آن طرف‌تر، و باران گرفته بود. لب شیرین دقایق نشسته بودیم و فاصله دیگر نه اندازه که از جنس لحظات بود. همیشه خواب‌ها از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند. بیدار شده‌ایم و حقیقت؛ اینجا تنهایی تنها حقیقتی‌ست که می‌ماند.

برگشته‌ام، و اتفاق افتاده است، پیمان بسته بودیم، و جای خالیش را از همیشه‌های حضورش پر کردم. باز دبیر کمیته‌ام و بخش انگلیسی، غایب همیشگی آن روزهای دور، بالاخره راه‌اندازی شد. تابستانی که بوی خون گرفته بود.

و غیاب تو را همراهی‌شان پر می‌کند، نوید، حسام، سپهر و صبا. و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را.. هنوز را.

برگشت، و هر چه شد ماندیم و باز مقام انسان را پاسداشتیم. گه چه باژگونه است رفتار روزگار.

اخراج شده‌ام از دانشگاه، و دیگر دبیر نیستم. عضو کمیته از دانشگاه اخراج شد.

زمستان، سرما و خوابگاهم که دیگر ورود ممنوع است. سرگردانی و عاقبت با هم، تکرار قصه‌ی بازداشت. یه شب مانده‌ی به یلدای 88.

می‌خواهند کمیته نباشد، من نباشم، تو نباشی، می‌خواهند صدایی نباشد، میخواهند آن سخن در میانه نباشد، و اما با رویش ناگزیر جوانه، سخن از پایان وهمی بیش نیست. پشیمان نیستم، این را همان لحظه دیده بودم که قرص قرمز را به جای آبیش برداشتم.

یک سال گذشت، انفرادی، شکنجه، محاربه و عاقبت یک سال، دو اعتصاب و تبعید و آزادی که نه، یک عالمه شرمندگی و دلتنگی، که بیشمار عزیزانمان به بند مانده‌اند.

و باز سالگرد این کمیته، و حسی که واژه واژه از جنس آرامش است، ما مانده‌ایم و تو هستی، کمیته گزارشگران حقوق بشر 5 ساله شد، همچون تمام سال‌های گذشته به امید سالی…

و درست سه روز دیگر، سه شنبه‌ای که سالگرد 5 سالگی ماست، سالگرد رفتن چشمان پرسنده‌ی تو و لبخند به جا مانده‌ی من.

پ.ن: ویژه‌نامه پنجمین سالگرد کمیته گزارشگران حقوق بشر

Advertisements

1 نظر برای “سالگرد جاری شدن روی لحظاتی که تابش خاطرات، تصویر عریانی صبح است

  1. حقوق بشر تنها تعدادی گزاره‌ی منفرد نیست، مفهوم جامعی‌ست بی گزینش و بی‌تبعیض.

    این نوشته واقعی تر از هر حقیقتی بود کوهیار.
    حقوق بشر دغدغه و …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s