برو تزکیه کن بعد بیا

شما اصلا می‌دونی قضیه چیه؟ اصلاً تا حالا ساعت 5 صبح از پای اینترنت پا شدی بری کله‌پاچه بزنی؟ ساعت 3 تا حالا نشستی کوکوسبزی درست کنی؟ اصلاً می‌فهمی فوکو چی گفته؟ تو فرق فاصله گذاری رو با تخم‌گذاری می‌دونی؟ 4 و نیم صبح شش تا تخم‌مرغ نیمروی چش‌گاوی کردی بخوری؟ نخیر عزیز من، بیخودی توجیه نکن

شما شروط برقراری گفتمان رو دارا نیستی، برو تزکیه کن، برو تهذیب نفس کن. برو ببین فرق بیف‌بروکلی با چاپ‌سویی چیه

بله.

Advertisements

1 نظر برای “برو تزکیه کن بعد بیا

  1. مثل ديوانه زل زدم به خودم

    گريه‌هايم شبيه لبخند است

    چقدَر شب رسيده تا مغزم

    چقدَر روزهاي ما گند است!

    من که مفتم! اگرچه ارزانتر!

    راستي قيمت شما چند است!؟

    •••

    از تو در حال منفجر شدنم

    در سرم بمب ساعتي دارم

    شب که خوابم نمي‌برد تا صبح

    صبح ، سردرد لعنتي دارم

    همه از پشت خنجرم زده اند

    دوستاني خجالتي دارم!!!

    •••

    قصّه‌ي عشق مـــــــن به آدم‌ها

    قصّه‌ي موريانه و چوب است

    زندگي مي‌کنم به خاطر مرگ

    دست‌هايم به هيچ ، مصلوب است!

    قهوه و اشک … قهوه و سيگار …

    راستي حال مادرت خوب است!!!؟

    •••

    اوّل قصّه‌ات ؛ يکي بودم

    بعد، آنکه نبود ؛ خواهم شد

    مثل سيگار اوّلت هستم

    تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

    •••

    مادرم روبروي تلويزيون

    پدرم شاهنامه مي‌خواند…

    چه کسي گريه مي‌کند تا صبح؟!

    چه کسي در اتاق مي‌ماند!!!؟

    •••

    ديدن ِ فيلم روي تخت کسي

    خواب بر روي صندلي و کتاب

    – «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

    خفه شو عشق من ! بگير بخواب !

    •••

    سهم من چيست غير گريه و شعر…؟

    بين «يک روز خوب» و «بالأخره»!

    مشت‌هايم به بالش ِ بي پر!

    گريه زير پتوي يک‌نفره

    •••

    با خودت حرف مي‌زني گاهي

    مثل ديوانه‌ها بلند ، بلند…

    چون‌که تنهاتر از خودت هستي

    همه از چشـــم‌هات مي‌ترســـند

    پس به کابوس‌شان ادامه نده…!

    پس به اين بغض‌ها بگير بخند…

    •••

    ساده بوديم و سخت بر ما رفت

    خوب بوديم و زندگي بد شد

    آنکه بايد به دادمان برسد

    آمد و از کنارمان رد شد!

    هيچ کس واقعا ً نمي داند

    آخر داستان چه خواهد شد!

    •••

    صبح تا عصر کار و کار و کار

    لذت درد در فراموشي

    به کسي که نبوده زنگ زدن

    گريه‌ات با صداي خاموشي!

    غصّه‌ي آخرين خداحافظ…

    حسرت ِ اوّلين هماغوشي

    •••

    از هرآنچه که هست بيزاري

    از هرآنچه که نيست دلگيري

    از زبان و زمان گريخته‌اي

    مثل ديوانه‌هاي زنجيري

    همه‌ي دلخوشيت يک چيز است:

    اينکه پايان قصّه مي‌ميري…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s