بستر نازک لمس

Swinger

می‌خندی٬ زمین سبز می‌شود و دیگر خس‌خس نفس‌هایت در تن واژه جاری نیست٬ می‌خندی و یعنی صدای نخواستن را می‌شنوی که چونان بی‌اعتنا به رنج معتادی

عبور می‌کنی و دیگر بار این سالیان را بر دوش نمی‌کنی٬ نه هرگز یکی به جسارت خودخواسته بودن به رنج تو مؤمن نشد که بیهده مغروری٬ این دیگر نتوانستن نیست٬ مرارت طریق است و بر من ببخش اگر نتوانسته نخواستن را.

این‌جا اشک ریختی و آسمان به تماشا تر شد٬ گریستی و دریا آبی‌تر شد و یک بار هم باد میان موهایت سرک می‌کشید.  چشم‌هایت را بستی و صبح شد٬

می‌دانی.. با تنهایی نمی‌شود جمله ساخت٬ بعضی وقت‌ها با خودت بودن هم سخت است چه اینکه ساختن با خودت٬ اگر نه ناوک مژگان تو عادتمان بود٬ مگر نه اینکه به صرافت لرزهای ناگزیرت شاعر بودم؟

میان سرگیجه‌‌های غیابت نشسته‌ام و دیگر برای دست‌هایت بهانه‌ای ندارم٬ شبیه آن بستر نمناک را میان علفزار بهت‌ها؟ که چه بی‌قرار از جانب دوست تنهایی را لمس می‌کردیم.. برایت تاج گل ساخته‌ام از غیاب شبنم و نمناکی خاک.  که چه بی‌تاب در بهت واژه‌ها خفته‌ای

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s