دیگر برایش بد نمی‌شود

6259_606943345983095_1569156846_n

سلول ۵۲ بود٬ اواخر مهر  ۹۰. دو نفر بودیم٬ من و … که یکی از چند تا فیلم‌سازی بود که فیلم مستندشان را بی‌بی‌سی پخش کرده بود. در باز شد و مردی با قامت متوسط آمد توی سلول٬ پتوهایش را گذاشت و چشم‌بندش را کشید پایین و رفت باقی وسایلش را بیاورد. برگشت با کلی وسیله و چند پلاستیک خوردنی٬ نشست و هیچی در سلول نداشتیم٬ من تازه دو هفته بود از انفرادی آمده بودم. از روی این همه وسیله می‌شد حدس زد که حداقل یکی دو ماه است از انفرادی در آمده. خودش ماء‌الشعیر درآورد و ریخت و بعدش هم  یک ویفر خارجی که توی تهران هم جز آن بالاها پیدا کردنش مشکل بود٬ باز کرد و گفت من کوروش هستم. گفت به خاطر قاچاق ارز بازداشت شده. توی فرودگاه امام موقع ورود با ۲۶۰ هزار دلار.  ماه پنجم بازداشتش بود٬(یعنی اردیبهشت یا اواخر خرداد) زیاد که زیر دست بازجو باشی کم‌کم شبیهشان می‌شوی٬ دیگر نه اینکه اسم تکنیک‌هاشان را هم بدانی و علی‌الهذا. دو سه تا سوال پرسیدم و معلوم شد دروغ می‌گوید٬ معمولا دو دسته آدم‌ها اتهامشان را دروغ می‌گویند٬ اول آن‌ها که بازجو تهدیدشان کرده یا وعده داده٬ دو آن‌ها که می‌ترسند خبرشان به بیرون درز کند. امیر میرزایی حکمتی از دسته دوم بود٬ کوروش از هر دو دسته. کمی که گذشت مشخص شد٬ پرسید شما چرا من گفتم حقوق بشر و … هم گفت بی‌بی‌سی. من در چهره‌اش دقیق شده بودم٬ اضطراب شدید داشت٬ چراغ زد و بعد به ما گفت بازجوی شما هم گفته توی سلول با نگهبان صحبت نکنید؟ (!) و رفت سر بند٬ من هم گوشم را گذاشتم دم دریچه و شنیدم می‌گوید من دارم همکاری می‌کنم٬ بازجوی من اگر بفهمد من را با بی‌بی‌سی و حقوق بشر هم‌سلول کردید عصبانی می‌شود و چند دقیقه بعدش برگشت. نشست و سعی کرد کمی حرف بزند و شوخی کند٬ انگشتان دستش می‌لرزید٬ ده دقیقه گذشته بود که نگهبان آمد و صدا زد: احمدی! وسایلت را جمع کن. و اینجوری بود که از پیش ما رفت. بعد رفتنش به … گفتم اتهامش جاسوسی بود٬ در حالی که ته ماء‌الشعیر را می‌خورد چشم‌هایش گرد شد.

دو و ماه و نیم بعد٬ چهار تا سلول عوض کرده بودم و حالا با یکی از طرفداران مشایی (جریان موسوم به انحرافی) ۵۴ بودیم. در باز شد و باز کوروش با وسایلش آمد داخل. دنیا جای کوچکی است٬ ۲۰۹ کوچک‌تر.

چند روز گذشت و گه‌‌گاه سوال‌هایی می‌پرسید که تقریبا پرونده‌اش آمده بود دستم٬ از سوییس آمده بود٬ سی و چند تا سیم‌کارت از کشورهای مختلف زمان دستگیری توی وسایلش بود و این‌طور که می‌گفت توی صندوق امانات یک بانک همان‌جا چند ده تا شمش طلا داشت. ولی هنوز قاچاق‌ ارز بود داستان٬ تا روز حمام که دو تایی تنها بودیم٬ (به نفر سوم اعتماد نداشت٬ می‌گفت هنوز از خودشان است هنوز٬ بیراه هم نمی‌گفت٬ بحثمان شد دو ماه بعد و شب عید رفت و پیش مظفر تهرانی و رییس جدید بند که فامیلش معلوم نبود تا می‌توانست پشت سر ما صفحه گذاشت که جابجایش کنند و برود بند عمومی همان ۲۰۹. که بردندش سلول بغلی ما را هم فرستادند زیرزمین٬ پهلوی یکی که تعادلش را از دست داده بود و شکنجه روحی مناسبی بود) صدایش را آورد پایین و گفت من را برای جاسوسی گرفته‌اند٬ پانزده سال است با سیا همکاری می‌کنم. که ح از حمام برگشت و صحبت قطع شد. در روزهای بعدش تکه تکه گفت که پنج نفر دیگر را هم با او بازداشت کرده‌اند. و یک بار هم آذر ماه برده‌ بودنش دادگاه پیش صلواتی که گویا به تعویق افتاده بود. به قول خودش داشت باهاشون بازی می‌کرد و وقت می‌خرید. و حالا این‌ها را به من می‌گفت تا نظر مشورتی بدهم. و اینجا جای ناممکنش بود٬ با شناخت دستگاه امنیتی روشن بود که انتهای این مسیر بطور قطع چه خواهد بود و این همان چیزی بود که نمی‌شد گفت. چند ماه قبلش برده بودنش بیرون از ۲۰۹ و در یک خانه امن٬ برای فیلم‌برداری و بعد از دو هفته برش گردانده بودند٬ و انگار توقع نداشت برگردد به سلول. این‌ ساده‌اندیشی و خیلی چیزهای دیگر از جمله سواد اندکش در خیلی حوزه‌ها احراز می‌کرد که آن طور که می‌گوید کارمند رسمی سی آی ای یا به قول خودش سیا نیست. فروشنده اطلاعات بود. ولی اطلاعات نظامی نسبتا خوبی داشت و این طور که می‌گفت آموزش‌های زیادی دیده بود برای اطلاعات مربوط به این حوزه. و البته بیشتر اطلاعاتش مربوط به کلاهک و سرجنگی بود. روزها می‌گذشت و نگرانی‌اش بیشتر می‌شد. چرا که هنوز امیدوار بود آن گونه که خودش گفته بود مقامات بالاتر از بازجو که بهشان نامه نوشته بود مداخله کنند و اتفاق جدیدی بیفتد. حالا دیگر کوروش نبود و رضا صدایش می‌کردیم٬ کوروش احمدی یکی از اسامی بود که استفاده می‌کرد و توی ۲۰۹ هم به قول خودش برای پوشش همین اسم را استفاده می‌کردند. 

ماه‌ها می‌گذشت و این وسط دو سه باری هم بازجویش آمد و هر بار که برمی‌گشت توی سلول آمیزه‌ای بود از امید و اضطراب. بار آخر که برگشت عرق کرده بود٬ نشست و آب خورد و گفت: اگر کاری نکنیم اعدامم می‌کنند.

توی این ماه‌ها از چهار مرکز نظامی حرف زد: یکی پارچین٬ دومی در شرق تهران٬ سه جایی حوالی قم که گفت فوردو نیست٬ و دست آخر مرکزی در حوالی ساوه. در میان کوه‌ها. نه جزییات خاص و نه آدرس دقیق. هیچ. توی همه این‌ها تحقیقات مربوط به کلاهک هسته‌ای انجام می‌شد و چندین هزار صفحه مدرک داشت از همه این‌ها. این را مردی می‌گفت که صلواتی گفته بود سنگین‌ترین پرونده جاسوسی این سال‌ها را دارد.

پ.ن: تمام این ماه‌ها نمی‌شد بنویسم٬ با اصرار قول گرفته بود٬ شاید بد می‌شد برایش٬ حالا دیگر بدتر نمی‌شود.

۲: اولا شرایط دادرسی کوروش مثل خیلی‌های دیگر در ایران کاملا غیرمنصفانه بود و در هیچ کدام از مراحل به وکیل دسترسی نداشت. عجیب نیست که بعضی‌ها می‌نویسند و می‌گویند اگر جاسوس بوده اعدام حقش است٬ شرحش اینجا نمی‌گنجد اما هیچ انسانی هر فعلی که مرتکب شده باشد سزاوار اعدام نیست٬ از سوی دیگر شان خود ما ایجاب می‌کند با حد اعلای خشونت و نقش حق بنیادین حیات موافق نباشیم.

۳:  اعدام دو نفر در ایران به اتهام «جاسوسی برای کشورهای بیگانه»

Advertisements

3 نظر برای “دیگر برایش بد نمی‌شود

  1. رییس جان این جمله ی آخر فکر کنم «نیست» باید بشه «است»:
    می‌گویند اگر جاسوس بوده حقش نیست٬

  2. نه بدبخت حقش نبود . بچه ی خوبی بود ولی باطن هیچکسو نمیشه فهمید . ولی خیلی از شر ها از زیر سر زنش بود . خانم شبنم که هر اتفاقی هم براش افتاد بیشترش برنامه ریزی زنش بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s