روایت‌های شبه‌رمانتیک از حسن جنگجو

عکس از مشهورترین عکس‌های جنگ هشت‌ ساله‌ی ایران و عراق است. نوجوان ۱۳ ساله‌ای که در قاب تصویر جای گرفته حسن جنگجو نام داشت. وی کمی بعد از عملیات خیبر مفقودالاثر شد و پیکرش در روزهای اخیر به وطن بازگشت و در تبریز تشییع شد.

هم‌زمان روایتی از رسانه‌ها منتشر و توسط بسیاری تکرار شد که مادر شهید پس از ۳۴ سال انتظار و هم‌زمان با تشییع پسرش چشم از جهان فرو بسته. تمامی اجزای روایت در کنار هم نشسته تا تراژدی را برای مخاطب تکمیل کند: نوجوانی که برای دفاع از وطن گل و لای مرداب را به جان خریده، جانش را به پای خاک ایران نهاده و مادری که ۳۴ سال در انتظار جگرگوشه‌اش نشسته تا عاقبت با بازگشت پیکر فرزندش نفس آخر را بکشد. در این میان اما دو نکته هست که صورت کلی روایت را تغییر می‌دهد:

مادر نه هم‌زمان با تشییع پیکر فرزندش، بلکه چند ساعت بعد از تشییع درگذشته و اساساً خبر را نشنیده،‌ برادر شهید در مصاحبه گفته: هیجده روز منتظر بودیم تا حال مادر بهتر شود. در تمام این مدت مادر در آی سی یو بود و هوشیاری نداشت.

در واقع رسانه‌ بخش مفقوده‌ی عناصر درام داستان را با بی‌اخلاقی یا بی‌دقتی به روایت افزوده و مخاطب هم از عادی تا روزنامه‌نگار با کمال میل پذیرفته و بازنشرش داده‌اند.

نکته‌ی دوم و به مراتب مهم‌تر واقعیت حضور حسن جنگجو در جبهه‌ است. نوجوانی که در ۱۳ سالگی به خط مقدم راه یافته و کمی بعد هم شهید/قربانی واقعیت تلخ جنگ می‌شود. روایت رسمی می‌گوید: حسن جنگجو عضو لشکر عاشورا بود. در اعزام اول به غرب با ضمانت مصطفی چمران از آشپزخانه به خط مقدم راه یافت و به گروه جنگ‌های نامنظم پیوست.

حتی به فرض پذیرفتن رضایت نوجوانی در این اصل حضورش در خط مقدم و آن هم گروه جنگ‌های نامنظم غیرقابل پذیرش است. این که چطور آدمی با خلقیات و منش فکری چمران نه تنها چنین اجازه‌ای داده که حتی ضمانت هم کرده که کودکی را از آشپزخانه‌ به وسط میدان جنگ بکشد. اصلی‌ترین حلقه‌ی مفقوده‌ی ماجرا اما روایت عکاس عکس مشهور حسن جنگجوست. آلفرد یعقوب‌زاده در مصاحبه با بی‌بی‌سی در موردش گفته: «یه مقداری ترسیده، لحظه‌ای که به جبهه آمده بود آموزش نظامی نداشت، بمباران شروع شد و دیدم این پسر خیلی ترسیده، رفتم طرفش، و منو بغل کرد، تقریباً داشت گریه می‌کرد. گفتم جنگه دیگه و اومدی. گفت: بابام منو آورده.»

در این میان هیچ مصاحبه‌ای از پدر موجود نیست و هیچ روزنامه‌نگاری به دنبال ماجرای حضور حسن در جبهه‌ها نرفته است.

چهره‌ی مهیب جنگ با روایت‌های رمانتیک دوست‌داشتنی نمی‌شود. جنگ مرگ است و ویرانی و تلاشی پوست و گوشت و استخوان. در داستان اخیر بزرگ‌ترین تراژدی نه بازگشت حسن فهمیده‌ی آذربایجان به وطن  و نه پرواز مادر ۳۴ سال پس از دوری فرزند که همین نفس حضور و مرگ تلخ نوجوانی ۱۳ ساله در میدان مین و گلوله و ترکش خمپاره‌هاست.

مصاحبه‌ی آلفرد یعقوب زاده با برنامه تماشا، دقیقه ۵:۵۲

مصاحبه‌ی برادرش با خبرگزاری تسنیم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s