در جستجوی دیسیپلین از دست رفته

Tar007

داشتم سقوط می‌کردم، ثانیه‌هایی پیش از نوشتن همین سطر اول، تا یادم آمد که فکرم پریده، تنفـــسِ عمیـــــــقِ شکمی،‌ و بعد برگشتن به همان جایی که باید می‌رفتم. (برمی‌گشتم؟)

کاکوبند داشت می‌خواند. این گروه تازه‌کشفِ‌ مدیون به او. موسیقی متن سقوطم بود. چیزی شبیه یک گذار ناگهانی، می‌رفتم و می‌آمدم. از نفس‌ام به مثابه لنگری استفاده می‌کردم برای ماندن در زمانِ‌ حال. بعدش کندن رخت‌ها، دیگر همه‌ش تمرکز،‌ همه‌ش آبتنی کردن در حوضچه‌ی اکنون. موسیقی‌اش این بود،‌ زبان حال گنگی خواب دیده، درهم و برهم،‌ مثل هذیان دمِ‌ مرگ.

رهایش کردم،‌ نفس را و برگشتم. مدیتیشن خوبی‌اش همین است، تمرین لنگر انداختن است و رها کردن، نفس و گذشته. نفسی کشیدم و یادم آمد به جوابی که پی می‌خواهی چه کاره شوی داده بودم؛ «نمی‌دانم،‌ ولی می‌خواهم در بیست سالگی دنیا را عوض کنم.» هفت یا هشت سالم بود و اولین باری بود که جای ستاره‌شناس و فیزیک‌دان و استاد دانشگاه این جواب را داده بودم. ستاره‌شناس اولین پاسخ خودم بود،‌ یک بار در خنکای شبِ یک شهر کویری،‌ در میانه‌ی تابستان. زیرا اختلاف درجه حرارت روز و شب در ناحیه‌ی گرم و خشک زیاد است. یکی از شب‌هایی بود که رخت‌خواب را توی حیات می‌انداختیم. شب بود و آسمان کویر، من و مادرم مشغول تماشا. پنج سالم بود، پیش مادرم می‌خوابیدم.

استاد دانشگاه اما می‌خواهم چه کاره‌ شویِ مادرم بود. استاد دانشگاهی که با اتوبوس می‌رود سر کار و برمی‌گردد. اول دکترا و بعد تدریس در دانشگاه و استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی. مادرم درس خواندن را دوست داشت و در اوج استعداد از ادامه تحصیل مانده بود که کار کند و جای پدربزرگ بی‌مسئولیت خرج خواهر و خانواده بدهد. گاهی از اتوبوس استفاده می‌کنم، ولی دکترا نگرفتم، ورسیون مورد علاقه‌ی مادرم نشدم.

نفس را کشیدم توی ریه‌ها و شکم و پیش از آن که رهایش کنم مردی تفنگ بدست پرسیده بود: این همان است که می‌خواهی؟ مقابل درخت تنومندی ایستاده بودم، در حالِ تحملِ سبکیِ تحمل‌ناپذیرِ هستی، در حالِ مدامِ روی لبه بودن، خط باریک مابین امید و هیچ.

مرد دوباره پرسید: همین را می‌خواهی؟ نفسم را رها کردم، برگشتم و بار دیگر گفتم: نه.

 

 

Advertisements

از ترانه موسوی تا نامه‌ی چارلی چاپلین؛ چرا و چگونه دروغ‌ها را باور می‌کنیم؟

اولین باری که نامه‌ی چارلی چاپلین به دخترش را خواندید چه حسی داشتید؟ آن سطور آشنای « دخترم! هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن پای خود را برای آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ما است. به گمان من تن تو، باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.»

زمانی که فهمیدید چنین نامه‌ای هرگز وجود خارجی نداشته و ساخته و پرداخته‌ی ذهن فرج‌الله صبا، سردبیر وقت مجله‌ی روشنفکر است چطور؟ نخستین باری که خواندید یا شنیدید انسان‌ها در طول عمر تنها از ۱۰ درصد مغزشان استفاده می‌کنند، در پذیرفتن صحت آن چقدر درنگ کردید؟ برگردیم به مثالی مهم‌تر: در اوج اعتراضات سال ۱۳۸۸ و موج اخبار بازداشت و شکنجه خبری منتشر شد از بازداشت دختری جوان به نام ترانه موسوی، تجاوز و سوزاندن جسدش. از زمان انتشار خبر و تا پذیرفتن آن به عنوان واقعیت و بازنشر مجددش چقدر زمان صرف کردید؟ یا شاید بهتر باشد بپرسیم: الان در مورد این خبر و صحتش چه فکری می‌کنید؟ خبر مورد نظر یکی از موفق‌ترین برنامه‌های دستگاه امنیتی ایران بود در تعمیق ترس در بطن جامعه و مهم‌تر از آن بی‌اعتبار کردن اخبار مرتبط با خشونت و سرکوب عریان حاکمیت.

چند روز پیش در یک نظرسنجی در توییتر پرسیدم در مورد خبر ترانه موسوی در سال ۸۸ و الان چه فکر می‌کنید؟ نزدیک به سه هزار نفر طی ۲۴ ساعت در نظرسنجی شرکت کردند و گزینه‌ی ۱ یعنی «در ۸۸ باور کردم و [هنوز هم معتقدم] واقعی‌ست» با ۳۷ درصد پس از گزینه‌ی آخر (نمی‌شناسم/دیدن نتایج) ۴۲ درصد آرا را به خودش اختصاص داد. در مقابل حدود یک پنجم مخاطبان می‌دانند که این خبر دست‌کم با جزییاتی که مطرح و روایت شده غیرواقعی است. (عکس مورد ادعا را برای مطلبم به اسکرین‌شات توییت و نظرسنجی اضافه کردم)

اما فارغ از نشانه‌های یک خبر دروغ یا مشکوک (پانویس شماره ۴) دلایل و زمینه‌های باور به پندارهای نادرست کدامند؟ چه عواملی باعث می‌شود تا یک خبر یا گزاره‌ی مشکوک به عنوان واقعیت در ذهن پذیرفته شود؟ آیا همان طور که گوبلز گفته بود«دروغ هر قدر بزرگ‌تر باشد، باور آن برای توده‌های مردم راحت‌تر است.»؟

عرصه‌ی سیاست احتمالاً از مهم‌ترین حوزه‌های کارآیی مفهوم خبر دروغ است. اخبار دروغین یکی از مهم‌ترین ابزار تبلیغاتی کمپین ترامپ بود. نشر گسترده‌ی شایعات شاخ‌دار در مورد کلینتون، اوباما و درصد بهت‌آور باور به هر کدام در افکار عمومی. جرج اورول، نویسنده شهیر انگلیسی اولین کسی بود که در مقاله‌ی «سیاست و زبان انگلیسی» در سال ۱۹۴۶ به این موضوع اشاره کرد. به بیان اورول زبان سیاست: «طراحی شده تا دروغ‌ها را صادقانه و باورپذیر جلوه دهد». زبانی پوشیده از تعابیر مبهم.

هفتاد سال پس از مقاله‌ی اورول کمپین ترامپ با بکارگیری همین اصول موفق شد بخش مهمی از افکار عمومی را فریب داده و به هدف برسد. برای توضیح و فهم دیرپایی و کارایی این پدیده بایستی از روان‌شناسی و پدیده‌های رفتاری فردی-جمعی کمک گرفت.

سادگی شناختی (Cognitive Simplicity)

بطور کلی در فرآیند تحلیل اطلاعات در مغز انسان عقاید و باور روندی طبیعی و سریع دارند، حال آن که شک و تردید همراه با کندی و روندی غیرطبیعی است. اغلب آدم‌ها تحمل کمی برای ابهام و گنگی مطلب دارند. تحقیقات نشان می‌دهد هر جا در فرآیند شناخت موضوعی همراه با نشانه‌ها و علائم تردید برانگیز باشد (که خود نیازمند مرحله‌ای اضافی در پروسه شناخت است)، مغز افراد ترجیح می‌دهد موضوع را باور کرده و از آن مرحله عبور کند.

اگر با عملکرد مغز آشنا باشید می‌دانید که آزاد شدن یک واسطه‌ی شیمیایی به نام دوپامین در مغز عامل ایجاد حس شادی و رضایت است. عکس‌برداری ام آر آی کارکردی fMRI از لایه‌های مغز نشان می‌دهد زمانی که موضوعی را می‌فهمیم چندین واحد دوپامین در نواحی تشویقی مغز آزاد می‌شود. به این دلیل فرآیند ادراک توام با حس خوب و لذت‌بخش است. در مقابل اثرات موضوعات پیچیده، غامض یا غیرقابل فهم در نواحی مرتبط با درد یا حس ناخوشی در مغز ظاهر می‌شود.

ناهنجاری شناختی (Cognitive dissonance)

ناهنجاری شناختی تنش و حس ناراحتی ناشی از مواجهه‌ی ذهن با موضوعات متعارض است. در واقع انسان در قبال دو یا چند رفتار، باور یا نقطه‌نظر متفاوت و متضاد ترجیح می‌دهد به سود ایده‌ یا رفتاری داوری کند (و آن را بپذیرد) که حس ناهمگونی را کاهش داده و به اصل ثبات شناختی-رفتاری کمک کند.

به عنوان مثال مخالفت یک معتقد به داستان آفرینش انسان توسط خدا با پدیده‌ی تکامل لزوماً به دلایل علمی نیست، بلکه به این دلیل که اگر این موضوع حقیقت داشته باشد ناچار است از کلیات مذهب خود چشم بپوشد.

اثر پس زدن (Backfire Effect)

فرض کنید مشغول صحبت با یک دوست/عضو خانواده در مورد موضوعی مورد اختلاف (بطور مثال مجازات اعدام یا همجنسگرایی) هستید. تصمیم می‌گیرید با ارائه‌ی حقایقی باورهای نادرست مخاطب‌تان را تصحیح کنید، از نتایج تحقیقات معتبر علمی کمک می‌گیرید و اما تاثیری که انتظار دارید اتفاق نمی‌افتد.

اثر پس زدن [تفنگ] در حین یک مباحثه یعنی تمامی نکات و واقعیات ارائه شده از سوی طرفین ماجرا نه تنها کمکی به حل اختلاف نمی‌کند که بیشتر به استحکام آن باورها می‌انجامد. تحقیقات اثر پس زدن نشان می‌دهد شما به ندرت (تقریباً هرگز) قادر خواهید بود تا در یک بحث آنلاین برنده شده و طرف مقابل را قانع کنید.

ویژگی مهم ذهنی دیگر که به پررنگ شدن هر سه عامل بالا منجر می‌شود استدلال برانگیخته (Motivated Reasoning) است. بنابر تعریف افراد به جای جستجوی حقایقی در رد یا تایید نظرشان تنها به دنبال شواهدی در اثبات مدعای‌ شخصی می‌گردند. در این مسیر افراد قادرند حقایق متضاد را به سادگی نادیده بگیرند و بر اساس اطلاعات ناقص استدلال شبه‌منطقی بنا کنند.

وحدت قبیله‌ای (Tribal Unity)

انسان‌ها رفتار و زیست اجتماعی دارند. ما تمایل داریم که از طریق رفتار و قضاوت‌هایمان به دیگر اعضای جامعه این پیام را بفرستیم که ما «قابل اعتماد و اتکا» هستیم. در مقابل حس تعلق به گروه از طریق این فرآیند تقویت شده و ما خودمان را جزئی از کل معنادار می‌یابیم.

این بدین معناست که ما بطور عمده ترجیح می‌دهیم برای اجتناب از «رسوا نشدن» با جهت‌گیری کلی گروه همراهی و «همرنگ جماعت» شویم. خواه گروه مربوطه حزب سیاسی باشد و خواه یک گروه ایدئولوژیک-مذهبی.

موارد یاد شده تنها درآمدی بر فهم این نکته (و آزاد شدن احتمالی دوپامین) که چرا و چگونه با افراد و عقاید مخالف یا موافق روبرو شده و آن‌ها را پس می‌زنیم یا به عنوان باور در گوشه‌‌ی ذهن ثبت می‌کنیم. و اما چگونه این تاثیر این اثرات نیمه‌خودآگاه/اکتسابی را آگاهانه کمرنگ کنیم مطلب (و مطالب) دیگری است. برای شروع اما خالی از فایده نیست اگر پیش از پذیرفتن، رد کردن، همراه شدن یا قضاوت کردن لحظاتی درنگ و تأمل کنیم.

منابع و پانوشته‌ها:

۱. بزرگترین دروغ تاریخ مطبوعات ایران

http://aftabnews.ir/vdceef8zpjh8nei.b9bj.html

۲. داستان استفاده از ۱۰ درصد مغز و موارد دیگر از معروف‌ترین پندارهای غلط شبه‌علمی را صفحه‌ی من دیوانه‌وار علم را دوست دارم I Fu*ing Love Science به تفصیل نوشته.

http://www.iflscience.com/health-and-medicine/common-science-myths-most-people-believe/

۳. درصد گزینه‌های مختلف با نوسان یک تا سه درصدی درصدی از ساعات ابتدایی تا انتهای نظرسنجی ثابت بود. هدف من تشخیص گروه‌های معتقد به درستی خبر و نادرستی‌اش بود، بنابر این و به دلیل محدودیت گزینه‌ها و کاراکتر در توییتر گروه‌هایی مثل «مطمئن نبودم/نیستم» را ذیل گزینه‌ی ۴ محسوب کردم. طبعاً بحثی در دقت نظرسنجی نیست و اما ارقام و درصدها (به فرض جابجایی نسبی) کماکان معنادار است.

۴. چگونه یک خبر را کار نکنیم؟ نشانه‌های یک خبر مشکوک، یادداشتی از مهدی جامی که همان زمان در وب‌سایت نیوزبان و سپس در کمیته گزارشگران حقوق بشر (به تشخیص خودم) منتشر شد. هر دو سایت دیگر در دسترس نیست اما نسخه‌ای از مطلب را این‌جا می‌توانید ببینید:

https://goo.gl/1zVHM5

۵. مقاله‌ی چند صفحه‌ای جرج اورول را به زبان انگلیسی اینجا

http://www.orwell.ru/library/essays/politics/english/e_polit/

و ترجمه‌اش را این‌جا در وبسایت محمد قائد می‌توانید ببینید: (فایل پی دی اف)

http://www.mghaed.com/lawh/articles/orwell.PDF

۶. چرا اخبار دروغ را باور می‌کنیم؟

https://www.psychologytoday.com/blog/the-big-questions/201703/why-we-often-believe-fake-news

۷. ناهنجاری شناختی

https://www.simplypsychology.org/cognitive-dissonance.html

۸. اثر پس زدن

https://rationalwiki.org/wiki/Backfire_effect

و

http://bigthink.com/think-tank/the-backfire-effect-why-facts-dont-win-arguments

۹. استدلال برانگیخته

http://www.newsweek.com/why-we-believe-lies-even-when-we-learn-truth-78775

روایت‌های شبه‌رمانتیک از حسن جنگجو

عکس از مشهورترین عکس‌های جنگ هشت‌ ساله‌ی ایران و عراق است. نوجوان ۱۳ ساله‌ای که در قاب تصویر جای گرفته حسن جنگجو نام داشت. وی کمی بعد از عملیات خیبر مفقودالاثر شد و پیکرش در روزهای اخیر به وطن بازگشت و در تبریز تشییع شد.

هم‌زمان روایتی از رسانه‌ها منتشر و توسط بسیاری تکرار شد که مادر شهید پس از ۳۴ سال انتظار و هم‌زمان با تشییع پسرش چشم از جهان فرو بسته. تمامی اجزای روایت در کنار هم نشسته تا تراژدی را برای مخاطب تکمیل کند: نوجوانی که برای دفاع از وطن گل و لای مرداب را به جان خریده، جانش را به پای خاک ایران نهاده و مادری که ۳۴ سال در انتظار جگرگوشه‌اش نشسته تا عاقبت با بازگشت پیکر فرزندش نفس آخر را بکشد. در این میان اما دو نکته هست که صورت کلی روایت را تغییر می‌دهد:

مادر نه هم‌زمان با تشییع پیکر فرزندش، بلکه چند ساعت بعد از تشییع درگذشته و اساساً خبر را نشنیده،‌ برادر شهید در مصاحبه گفته: هیجده روز منتظر بودیم تا حال مادر بهتر شود. در تمام این مدت مادر در آی سی یو بود و هوشیاری نداشت.

در واقع رسانه‌ بخش مفقوده‌ی عناصر درام داستان را با بی‌اخلاقی یا بی‌دقتی به روایت افزوده و مخاطب هم از عادی تا روزنامه‌نگار با کمال میل پذیرفته و بازنشرش داده‌اند.

نکته‌ی دوم و به مراتب مهم‌تر واقعیت حضور حسن جنگجو در جبهه‌ است. نوجوانی که در ۱۳ سالگی به خط مقدم راه یافته و کمی بعد هم شهید/قربانی واقعیت تلخ جنگ می‌شود. روایت رسمی می‌گوید: حسن جنگجو عضو لشکر عاشورا بود. در اعزام اول به غرب با ضمانت مصطفی چمران از آشپزخانه به خط مقدم راه یافت و به گروه جنگ‌های نامنظم پیوست.

حتی به فرض پذیرفتن رضایت نوجوانی در این اصل حضورش در خط مقدم و آن هم گروه جنگ‌های نامنظم غیرقابل پذیرش است. این که چطور آدمی با خلقیات و منش فکری چمران نه تنها چنین اجازه‌ای داده که حتی ضمانت هم کرده که کودکی را از آشپزخانه‌ به وسط میدان جنگ بکشد. اصلی‌ترین حلقه‌ی مفقوده‌ی ماجرا اما روایت عکاس عکس مشهور حسن جنگجوست. آلفرد یعقوب‌زاده در مصاحبه با بی‌بی‌سی در موردش گفته: «یه مقداری ترسیده، لحظه‌ای که به جبهه آمده بود آموزش نظامی نداشت، بمباران شروع شد و دیدم این پسر خیلی ترسیده، رفتم طرفش، و منو بغل کرد، تقریباً داشت گریه می‌کرد. گفتم جنگه دیگه و اومدی. گفت: بابام منو آورده.»

در این میان هیچ مصاحبه‌ای از پدر موجود نیست و هیچ روزنامه‌نگاری به دنبال ماجرای حضور حسن در جبهه‌ها نرفته است.

چهره‌ی مهیب جنگ با روایت‌های رمانتیک دوست‌داشتنی نمی‌شود. جنگ مرگ است و ویرانی و تلاشی پوست و گوشت و استخوان. در داستان اخیر بزرگ‌ترین تراژدی نه بازگشت حسن فهمیده‌ی آذربایجان به وطن  و نه پرواز مادر ۳۴ سال پس از دوری فرزند که همین نفس حضور و مرگ تلخ نوجوانی ۱۳ ساله در میدان مین و گلوله و ترکش خمپاره‌هاست.

مصاحبه‌ی آلفرد یعقوب زاده با برنامه تماشا، دقیقه ۵:۵۲

مصاحبه‌ی برادرش با خبرگزاری تسنیم

سخنی از زندگی

Screen Shot 2017-09-04 at 10.13.21 AMنشسته بودم روی آن صندلی کذایی، رو به دیوار، یک هفته بعد تمام شدن اعتصاب غذایم و دیگر از ضرب و شتم خبری نبود. حالا دیگر به ظاهر دوست بودیم، همان که قبل و حتی حین اعتصاب می‌زد و تهدید می‌کرد، همان سربازجوی خشن، در قامت پلیس خوب. یکی از همان روزهای بی‌شمار، از صبح تا اذان مغرب. رمضان بود، در دل بی‌تاب تابستان.

همان طور که حرف می‌زد خبر را گفت. دو هفته از اتفاق گذشته بود. نشسته پشت میز بازجویی و شک نداشتم که با چشمان تنگش زل زده تا کوچکترین واکنش مرا هم ببیند. شکنجه‌گر با دستان پر آمده بود.

من اما دیگر آن‌جا نبودم. چشم‌بند بر چشم (و چه خوب که چشمانم را نمی‌دید) رفته بودم سراغ لبخندش. رفته بود و از دوست داروسازش پرسیده بود. فلان قرص و بعدش هم مشروب. می‌بردت به خواب و دیگر تمام. آن‌جا روی آن صندلی، چیزی در من مچاله شد، دستی قلبم را گرفته بود و می‌فشرد، مجالی اما برای شکستن نبود. اشک‌هایم را نگه داشتم تا یک سال بعدش. آن‌جا، توی آن اتاق بازجویی سرِ راهروی پنجم ۲۰۹ یکی از دردناک‌ترین تروما/آسیب‌های زندگی‌م تکرار شد؛ مواجهه با مرگ.

و این روزها ششمین سالگرد بهنام است، تکرارِ یادآوریِ فقدانِ دوست. و تکرارِ دوباره‌ی وسوسه‌ها، که نکند ریه‌های لذت، پر اکسیژنِ مرگ باشد؟

دوباره می‌نویسم، هر روز. و زندگی، به انتخابِ خودم وفادارم، ایده‌ها روزی دنیا را تغییر خواهند داد و جای‌شان در بستر خاک نیست. می‌نویسم، چرا که برای نقطه گذاشتن هنوز خیلی زود است.

مگر او چه کرده بود؟

در تازه‌ترین دسته‌گل حملات اینستاگرامی هم‌وطنان غیرتمند بعد از حذف بهداد سلیمی به صفحه‌ی فدراسیون جهانی وزنه‌برداری یورش برده‌اند. همین طور به صفحه‌ی وزنه‌بردار گرجی و رقیب بهداد سلیمی. وی بعد از محدود کردن دسترسی به صفحه‌اش در قسمت توضیحات نوشت: به واسطه حملات و توهین‌های ایرانیان مجبور به این کار شده، وی سپس پرسیده بود: «مگر من با شما چکار کرده‌ام؟»

CqJqJm9XgAAEcAV
داستان اما شکل حادتری هم دارد. تنها در ۲۴ ساعت اول حمله به صفحه‌ی فدراسیون جهانی بیش از ۳۰۰ هزار نظر عمدتاً توهین‌آمیز پای مطالب درج شده و آن طور که رویترز نوشته تعداد نظرهای حمله‌ی گروهی [بخشی از ایرانیان] تا عصر یکشنبه از مرز یک میلیون و ششصد هزار کامنت عبور کرده.

سخنگوی فدراسیون جهانی اظهار تأسف و ناراحتی کرده و گفته در نشست آتی «محرومیت تیم ملی وزنه‌برداری ایران» به دلیل رفتار طرفدارانش در دستور کار جلسه خواهد بود. به همین سادگی، محرومیت در قبال جوگیری جمعی، حسِ بامزه بودن و یا مبارزه‌ی از زیر لحاف. دیر یا زود نوبت دامنه‌ی این آزارهای اینترنتی گسترده‌تر هم خواهد شد و بر ماست که بپرسیم: مگر او با شما چه کرده بود؟

گیریم و به فرض که در بدترین حالت ممکن و با حق‌کشی حذف شد کسی(که این طور نبود)، این شکل حمله‌ی گروهی و جمعی و فحاشی با رکیک‌ترین الفاظ بدترین و ضعیف‌ترین شکل ممکن اعتراض است، چیزی از جنس حمله احمقانه به سفارت عربستان.

آینه‌های ناگهان

glass-broken

گوشی‌ام را انداخته و شکسته بودم، صفحه‌اش شبیه آینه‌هایی شده بود که بخت‌شان برگشته و عمرشان سر آمده و منتظرند هر لحظه با تلنگری فرو بریزند.
گوشی‌ام را انداخته و شکسته بودم و هزینه تعمیراتش آفتابه خرج لحیم بود، یک گوشی دیگر خریدم.

گوشی‌ام را شکستم، همین گوشی جدید را، یک هفته بعدش، و این چند ماه را با گوشی موقت سر کردم. (آن را هم دو هفته پیش شکستم)

«چرا محکم نگرفتی؟» یا «چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟» هر بار می‌شکند چیزی و گم می‌شود وسط پرش‌های مدام فکری به جای توضیح این که «حواسِ آدم» وسیله نیست که جمعش کنی و بریزی تو چمدان و محکم گرفتن به گفتن و شنیدن نیست، چشم‌هایم را می‌بندم و یاد مشکلات دست دادن می‌افتم. «مثل یک مرد دست بده» جمله مورد علاقهٔ کسانی است که فکر می‌کنند اگر موقع دست دادن حداقل سه تا از مفاصل انگشتان طرف خرد نشود، مردانگی‌شان می‌رود زیر سوال.

بعدش یادم آمد که هیچ وقت محکم نمی‌گرفتم، چه تمام آن دقایق سخت که باید می‌گذاشتم عبور کنند، باید رهایشان می‌کردم تا رهایم کنند. و چه تمام آن چیزها و آدم‌هایی که دوست داشتم و محکم نگرفتم‌شان. نگرفتم تا عبور کردند، یا جلوی چشمانم افتادند و شکستند. در زندگی چیزهایی هم هست که نه بر زمین که بر سر خود آدم می‌شکند.
یک وقتی نشستم و تصمیم گرفتم، که حواسم را جمع کنم، محکم بگیرم نگذارم دمی از دست برود. تجربهٔ این تلاش به آنجا رساندم که آدم‌ها، چیز نیستند، شکننده بودن هم مثل جمع کردن حواس حاصلِ تصمیم صبح و بعد از ظهر نیست، عادتِ شکننده بودن را نمی‌شود از آینه گرفت.

رئیس کانون هواداران پرسپولیس در سوریه؛ مدافع حرم یا مدافع رانت‌های دولتی؟

photo_2016-07-09_13-14-18

عکس را در اینستاگرام گذاشته‌اند و سایت‌های ارزشی پر شده از خبر بی‌اساسِ «داعش میلیون‌ها دلار برای این ایرانی جایزه تعیین کرده»
ایرانی مورد نظر کیست؟ عباس اسماعیل بیگی، بوقچی سابق و لیدر فعلی طرفداران پرسپولیس در جایگاه شماره ۲۲ ورزشگاه آزادی. فردی که به لطف نزدیکی و خوش‌خدمتی به حبیب کاشانی از بوقچی به لیدری و ریاست کانون هواداران پرسپولیس ارتقا پیدا کرده. اسماعیل بیگی از این خوش‌خدمتی‌ها کم ندارد. وی در بخش اول مستند «دهم» که در سالگرد عاشورای دو سال پیش از صدا و سیما پخش شد هم حضور داشت. به عنوان یک «شهروند معمولی» که به «رفتارهای غیرقانونی» فتنه‌گران معترض است و می‌گوید « اخلاق رو زیر سوال بردن». گندش دو روز بعد در آمد.
فیلمش اینجا روی یوتیوب

اما داستان فقط این نیست، مشهور است که در دوران جنگ تحمیلی «جبهه» و «جبهه رفتن» مستمسکی بود برای دریافت امتیازات و رانت‌های خاص، پدیده‌ی شایعی که کمال تبریزی با ظرافت در فیلمش، لیلی با من است به تصویر کشیده. حالایک بار خوب عکس را نگاه کنید، چیزی مشمئزکننده در آن موج می‌زند؛ آن ژست آشنای ارزشیِ مخلصِ دست بر سینه با نقاب تزویر و ریا. سوریه این روزها تنها اصلی‌ترین میدان جنگ استراتژیک جمهوری اسلامی و موضوع مورد بحث میان منتقدان و طرفداران سینه‌چاک سردارِ عارف نیست، سفره‌ای است گسترده برای آن‌ها که با سفری کوتاه با حرم سلفی بگیرند و برای تمتع از خوان نعمتِ رانتِ «خودی‌ها» به دامان انقلاب برگردد.