اینجا درست روز وسط بهار است

190414_521378597926585_1576936216_n

تولد اتفاق عجیبیه٬ چیزی شبیه احساس کردن٬ احساس شدن٬ بین بودن و نادیده گرفته شدن٬ تولد باید چیز معناداری باشه٬ نه قدر واقعیت اطراف ما شایدم تهی به قدر واقعیت درونی بعضی روزای ما٬ واقعیت باید دیده بشه٬ احساس بشه٬ و تولد آدم باید بوسیله موجودیت خودش معنادار بشه٬

زندگی انتخاب سختی باید باشد٬ پروست و چند نفر دیگر هم نظرشان گویا همین بوده٬ تولد اگر برای ‌زندگی باشد اتفاق خوشایندی‌ست٬ وزن بودنت را اگر حس کرده باشی٬ از حالت سنگ چیزی فهمیده باشی٬ از قانون زمین٬ از چیزی بودن٬ از خودت بودن٬ پنج شش سالی هست فکرم می‌کنم چقدر به خودم نزدیک‌ترم؟

مادرم همیشه می‌گفت تولدت درست هفته بعد از شکفتن گل‌های اقاقیاست٬ مادرم عاشق گل‌هاست٬ اینجا اقاقیا ندارد٬ اما آن‌جا بایستی یک دسته توی گلدان روز میزش باشد٬ این‌جا درست روز وسط بهار است.

پ.ن: روز رفتن شیوا٬ عکس را شهروز گرفته

Advertisements

تقصیر هیچ کس نیست

loneliness

نشسته‌ای هنوز آن‌جا و داری قهوه‌ات را مزه مزه می‌کنی٬ که چند روز دیگر یادشان می‌رود٬ فراموشت می‌کنند. و این تویی که این را می‌گویی و چند وقت بعدش فهمیدم.

تقصیر تو نیست٬ تقصیر هیچ کس نیست٬ زندگی انگار آرام ندارد٬ و همه انگار قرار ندارند٬

همه می‌خواهند عبور کنند٬ از لحظه‌ی اکنون‌شان انگار باید جای دیگری باشند٬ و آنجا دیگر جایی برای تو نیست٬ تنها می‌مانی٬ تنها تو می‌مانی و انتخابت و بعد زمستان که هر اندازه دست بر شانه‌ات بگذارد چهره‌ی آشناست.

و حالا ایستاده‌ای آن‌جا و گاهی باد هم می‌وزد٬ و در گوش‌هایم صدای تو می‌پیچد٬ یادشان می‌رود٬ یادشان می‌روی و این تویی چنین بیدار و دریاوار… تویی تنها که می‌خوانی

پ.ن: قهوه نبود٬ کافه گلاسه می‌خوردی همیشه٬ بس که عقب مانده بودی٬ توی جلسه هم کارتان همین بود٬ و من از زور تجدد چیپس و پنیر می‌خوردم.

بستر نازک لمس

Swinger

می‌خندی٬ زمین سبز می‌شود و دیگر خس‌خس نفس‌هایت در تن واژه جاری نیست٬ می‌خندی و یعنی صدای نخواستن را می‌شنوی که چونان بی‌اعتنا به رنج معتادی

عبور می‌کنی و دیگر بار این سالیان را بر دوش نمی‌کنی٬ نه هرگز یکی به جسارت خودخواسته بودن به رنج تو مؤمن نشد که بیهده مغروری٬ این دیگر نتوانستن نیست٬ مرارت طریق است و بر من ببخش اگر نتوانسته نخواستن را.

این‌جا اشک ریختی و آسمان به تماشا تر شد٬ گریستی و دریا آبی‌تر شد و یک بار هم باد میان موهایت سرک می‌کشید.  چشم‌هایت را بستی و صبح شد٬

می‌دانی.. با تنهایی نمی‌شود جمله ساخت٬ بعضی وقت‌ها با خودت بودن هم سخت است چه اینکه ساختن با خودت٬ اگر نه ناوک مژگان تو عادتمان بود٬ مگر نه اینکه به صرافت لرزهای ناگزیرت شاعر بودم؟

میان سرگیجه‌‌های غیابت نشسته‌ام و دیگر برای دست‌هایت بهانه‌ای ندارم٬ شبیه آن بستر نمناک را میان علفزار بهت‌ها؟ که چه بی‌قرار از جانب دوست تنهایی را لمس می‌کردیم.. برایت تاج گل ساخته‌ام از غیاب شبنم و نمناکی خاک.  که چه بی‌تاب در بهت واژه‌ها خفته‌ای

در سوگ تمام لحظه‌های خوشبخت

شب،

باز این تیرگی و ملال تمام.

دلم عجیب گرفته و می‌خواهم تمام گذشته را قی کنم.

جکایت منحی‌وار هیچ بودن را.

خسته از تلاش مدام. خسته از جستن معنا. حسی که نیست. حسی که هیچ وقت نبوده است.

من این را زندگی کردم. تنها میان تخدیر دقایق. میان تحقیر محیط. و انگار هیچ کس درد را چنین نزیسته است.

همیشه بود و هیچ وقت ندید. هنوز هم چشم‌هایش را گشوده و نمی‌بیند. حقیقت من بودن را.

گندابه‌ای به شکل حیات

جهنم همیشه زیر پای پدران و مادران است…

همیشه خراشی هست روی صورت احساس

 

نگاه تو یخ بسته

و هنوز درد، معمار جدایی‌هاست

تمام شد

عاقبت غیاب در تو جوانه زد

لرزیده‌ام، کنار تمام پیوندهای گسسته

نگاه کن

رقص برگ‌ها با باد تمام خواهد شد

ببین

سقوط کرده‌ام

طعنه‌ی آجری که عجیب تنهاست

PaddedCellموسیقی می‌پیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ می‌شود دیوار را حس می‌کنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو می‌تابد. اینجا آجر زیور تنهایی‌ست.

و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشه‌ی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزه‌ی خاطرات می‌دهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم می‌خواهد بدانی دلتنگی‌ات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگی‌ات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوخته‌امش.

و برایت هر شب شعر می‌فرستم و دلتنگی، و گستاخی‌ام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.

تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار.  خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…