کراوات را به سطح شهر ببریم

1932058_10203350558513231_496129425_n

پس از آن که در روزهای سایت‌های اصولگرا عکس‌‌های دکتر محمود سریع‌القلم را در اجلاس دائوس سوییس منتشر کردند، وی مورد انتقادهای شدید واقع شده که چرا از این «پوشش غربی» استفاده کرده.
مسیح پیشنهاد کرده با کراوات عکس بگیریم و به این محدودیت در پوشش اعتراض کنیم. این نظر در نگاه اول ممکن است با انتقاداتی نظیر شباهتش به مبارزه‌ی از زیر لحاف و زدن اتوها به برق مواجه شود و اما از جهاتی قابل می‌تواند قابل توجه باشد که سعی می‌کنم توضیح‌شان بدهم.
۱. این ایده قرار است اعتراض جمعی ما علیه نقض یک حق باشد: حق آزادی پوشش که عمده‌ترین مثال آن حجاب اجباری است. این یک نقطه‌ی هم‌گرایی‌ست. در مخالفت با محدودیت‌های بی‌دلیلی که اکثریت غریب به اتفاق ما در جامعه‌ی ایرانی احساس کرده و از آن رنج برده‌ایم. از اینکه اقلیتی محدود برای ظاهر ما تصمیم بگیرند و به خودشان اجازه بدهند آن را مبنای قضاوت قرار دهند.
۲. کراوات تنها نمادی است برای استفاده از یک حق، حق چیزی است که وجود دارد و کسی نمی‌تواند آن را از شما بگیرد، اما تفاوتی هم با حجاب دارد. هیچ قانون مدنی استفاده از آن را در ردیف جرائم قرار نداده، در واقع بیش از آن که ممنوعیت قانونی در کار باشد، محدودیت عرفی و هنجاری ماست که مانع استفاده‌ی از آن می‌شود. طبعا استفاده آن برای کارمندان و اعضای محیط‌های دولتی با مشکل مواجه است، اما در حوزه‌ی عمومی و هم‌چنین برای اربابان رجوع در محیط‌های خصوصی و حتی دولتی هیچ ممانعتی موجود نیست.
۳. این حرکت جمعی قرار نیست تبلیغ پوشیدن کراوات باشد یا آن را به مد تبدیل کند. کراوات تنها نمادی از اعمال محدودیت است، چه به صورت خودخواسته چه منع آن در گفته‌های مرتجعین و سنت‌گرایان (نماد غرب‌زدگی و افسار تمدن و ..) و نه در متن قانون. این محدودیت را می‌شود برداشت، می‌شود از بین بردن موانع ذهنی را با یک تجربه‌ی جمعی ادغام کرد.
۴. در آغاز چهارمین سال حصر مطرح کردن این پیشنهاد می‌تواند کمی تقلیل‌گرایانه و فاقد موضوعیت به نظر برسد. از سوی دیگر کمپین‌های فیسبوکی و مجازی عمدتا بی آن که کارکرد و نتیجه‌ی داشته باشد منجر به مبتذل شدن هر چه بیشتر موضوع و بی‌تفاوتی مخاطب نسبت به آن می‌شود. ذکر این نکته ضروری است که این یک مطالبه‌ی سطح بالا نیست، شکلی از یک خواست حداقلی است، یک تغییر کوچک که ابتدا در ذهن اتفاق می‌افتد و می‌تواند به محیط غیرمجازی هم تسری پیدا کند. برای این منظور بهتر است و موثرتر اگر که به جای محیط منزل در فضای شهری و عرصه‌ی عمومی اجرا شود.
۵. برای اجرا نیازی نیست که حتما کراوات را خیلی شیک و عصا قورت داده بپوشید و گره بزنید. کافی است کراوات را به محیط شهری ببرید و عکس بگیرید. مکان این اتفاق می‌تواند پارک، کافی‌شاپ، سینما، درون دانشگاه یا شرکت باشد. گره شل بزنید یا گره معمولی استفاده کنید.(حتی لزومی ندارد دور گردنتان ببندید می‌توانید دستتان بگیرید یا روی شانه‌ بیاندازید، می‌تواند وقتی قهوه‌تان را می‌نوشید روی میز باشد، به کوله‌پشتی گره خورده باشد) مهم این است که این نماد منع شده به عرصه‌ی عمومی بازگردانده شود. از این طریق نه لزوما اسم پرطمطراقی مثل نافرمانی عمومی که استفاده مسالمت‌آمیز (و بعضا توام با مزاح و شوخی) از یک حق فردی را تمرین کنیم. حقِ آزادی انتخاب پوشش. و این تمرین می‌تواند حتی لوث کردن خود موضوع را مد نظر قرار بدهد.
۶. کراوات یک عنصر پوشش مردانه نیست و شامل زن‌ها هم می‌شود، این ایده هم قرار نیست به جنسیت مردانه محدود شود. این یک پیشنهاد فراجنسیتی است.
۷. این حرکت قرار نیست به حمایت از دکتر سریع‌القلم تعبیر شود، هر چند او هم به عنوان یک شهروند ایرانی حق دارد در انتخاب نوع پوشش خود آزاد باشد. مهم‌تر از آن این کنش بیش از آن که بر مطالبه یا انتشار صرف عکس‌ها در فضای مجازی تاکید کند معطوف به جستجوی امکانی است برای بازگشت به فضاهای شهری و واقعیت بیرون از فیس‌بوک، جایی که گفتگوی ملموس اتفاق می‌افتد، امید ساخته می‌شود، و ایده‌ها شکل می‌گیرند. و شاید بازیافتن حلقه‌های مفقوده‌ی ارتباطی از طریق نشانه‌های مشترک و از پیش توافق شده. در واقع این پیشنهاد و نمونه‌های متعاقبش (در صورت تداوم) بهانه‌ای است تا بر این اختیار و دیگر امتیازات شهروندی‌مان تاکید کنیم، ممکن است من نوعی علاقه‌ای به استفاده از کراوات نداشته باشم، اما همراه داشتن آن نوعی اتفاق نظر است. می‌شود در چشم‌های هم نگاه کنیم، لبخند بزنیم و سلام کنیم. یعنی همدیگر را در جایی بجز فیس‌بوک پیدا کنیم و دنبال نقاط اشتراک بگردیم.

اگر مایل بودید در این ایده همراهی کنید این صفحه را دنبال کنید و مطالبتان را برایش بفرستید.

https://www.facebook.com/cravatincity

Advertisements

تایید حکم اعدام متهمان بسیجی قتل‌های محفلی٬ ما و دو نکته‌ی قابل تأمل

6_8605110116_L600
«حکم ﺍعدﺍم چهار تن ﺍز متهمان بسیجی پرونده قتل‌های زنجیره‌ﺍی کرمان» از سوی دیوان عالی تائید شد.
در پرونده «قتل‌های زنجیره‌ای کرمان» که به «قتل‌های محفلی» نیز شهرت دارد، شش تن از اعضای پایگاه بسیج علی‌اصغر مولا در کرمان در تعدادی قتل‌ سازمان‌یافته شماری از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند.
اولین حس مخاطب پس از مواجهه با تیتر این خبر چیست؟ پاسخ بسیاری از دوستان من حالتی از ابراز رضایت است. بخش عمده این گروه با اعدام در شکل کلی آن مخالفند و آن را نقض حقوق بشر می‌دانند. حقیقت آن که این پاسخ بیش از آن که از مفهوم عدالت ناشی شود٬ نشان از نیاز فرد در تجدید نظر در ادراکش از فلسفه‌ی حقوق بشر و در ثانی میل نا‌خودآگاهش به انجام یک واکنش خشونت‌‌آمیز است.
نخست: حق حیات بنیادی‌ترین حق بشر است. یک حق بنیادین به هیچ عنوان و تحت هیچ فضیلت نسبی قابل سلب نیست. این بدین معناست که اعدام محکوم و مذموم نیست٬ تنها در صورتی که نهاد جمله بالا شخصی باشد که از نظر ما استحقاق زندگی دارد٬ نهاد جمله را هر چه بگذارید از خامنه‌ای تا صدام و قذافی٬ اعدام خشونت سازمان یافته و قتلی است که با رضایت ما(در جایگاه موافقان آن) و حمایت و بسترسازی قانون صورت می‌پذیرد٬ زمانی که در مواجهه با اولین جمله خبری این متن حسی از رضایت و همراهی مخاطب را فرا بگیرد٬ سزاست تا در خصوص برداشت و نقطه عزیمت خود از حقوق بشر و ارزش‌های انسانی تجدید نظر کند.دوم:‌ میل به اجرای اعدام در خصوص فردی از آن‌ها٬ از طیف منفور دیگران٬ میل به به تکرار یک رفتار خشونت‌بار هم هست که در خصوص خود فرد بطور انفرادی یا گروهی اتفاق افتاده٬ این رفتار می‌تواند توهین نظم حاکمیت در قالب نیروی انتظامی٬ بسیج٬ دستگاه امنیتی و نظایر آن بطور فردی یا اعمال تبعیض در قالب گروه‌ها٬ قومیت‌ها و اقلیت‌های مختلف جامعه باشد٬ در شکل دیگر خود نقض حقوق اساسی افراد جامعه شکلی از تحقیر و نادیده گرفتن گرامت انسانسی است. تحقیر در ذات خود واجد خشونت است و میل به جبران از طریق مقابله به مثل را در فرد برمی‌انگیزد. باری برای تمرین خشونت‌پرهیزی بایستی روند یاد شده را در خود متوقف و ترمیم را در دستور کار قرار بدهیم. (طبعا مقصود من از بند اخیر این نیست که عمده دلایل موافقان با اعدام را می‌توان به میل به خشونت تقلیل داد٬ در خصوص مخالفان گاهی موافق با این مساله اما بایستی به این رویکرد توجه جدی داشت)

پ.ن: عکس مجید کاووسی‌فر متهم به قتل قاضی مقدس را که لحظاتی قبل از اعدام لبخند به لب داشت و برای تماشاچیان اعدامش دست تکان داد٬ نشان می‌دهد. عکس ثبت شده از این لحظه توسط عکاس رویترز به عنوان یکی از عکس‌های برتر دهه انتخاب شد. گرچه محکوم لبخند می‌زند اما طناب دار بر گردن وی نشان از چیرگی مرگ دارد٬ لحظه‌ی هولناکِ وقوعِ نیستی.

«حکم ﺍعدﺍم چهار تن ﺍز متهمان بسیجی پرونده قتل‌های زنجیره‌ﺍی کرمان» از سوی دیوان عالی تائید شد.
در پرونده «قتل‌های زنجیره‌ای کرمان» که به «قتل‌های محفلی» نیز شهرت دارد، شش تن از اعضای پایگاه بسیج علی‌اصغر مولا در کرمان در تعدادی قتل‌ سازمان‌یافته شماری از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند.
اولین حس مخاطب پس از مواجهه با تیتر این خبر چیست؟ پاسخ بسیاری از دوستان من حالتی از ابراز رضایت است. بخش عمده این گروه با اعدام در شکل کلی آن مخالفند و آن را نقض حقوق بشر می‌دانند. حقیقت آن که این پاسخ بیش از آن که از مفهوم عدالت ناشی شود٬ نشان از نیاز فرد در تجدید نظر در ادراکش از فلسفه‌ی حقوق بشر و در ثانی میل نا‌خودآگاهش به انجام یک واکنش خشونت‌‌آمیز است.
نخست: حق حیات بنیادی‌ترین حق بشر است. یک حق بنیادین به هیچ عنوان و تحت هیچ فضیلت نسبی قابل سلب نیست. این بدین معناست که اعدام محکوم و مذموم نیست٬ تنها در صورتی که نهاد جمله بالا شخصی باشد که از نظر ما استحقاق زندگی دارد٬ نهاد جمله را هر چه بگذارید از خامنه‌ای تا صدام و قذافی٬ اعدام خشونت سازمان یافته و قتلی است که با رضایت ما(در جایگاه موافقان آن) و حمایت و بسترسازی قانون صورت می‌پذیرد٬ زمانی که در مواجهه با اولین جمله خبری این متن حسی از رضایت و همراهی مخاطب را فرا بگیرد٬ سزاست تا در خصوص برداشت و نقطه عزیمت خود از حقوق بشر و ارزش‌های انسانی تجدید نظر کند.دوم:‌ میل به اجرای اعدام در خصوص فردی از آن‌ها٬ از طیف منفور دیگران٬ میل به به تکرار یک رفتار خشونت‌بار هم هست که در خصوص خود فرد بطور انفرادی یا گروهی اتفاق افتاده٬ این رفتار می‌تواند توهین نظم حاکمیت در قالب نیروی انتظامی٬ بسیج٬ دستگاه امنیتی و نظایر آن بطور فردی یا اعمال تبعیض در قالب گروه‌ها٬ قومیت‌ها و اقلیت‌های مختلف جامعه باشد٬ در شکل دیگر خود نقض حقوق اساسی افراد جامعه شکلی از تحقیر و نادیده گرفتن گرامت انسانسی است. تحقیر در ذات خود واجد خشونت است و میل به جبران از طریق مقابله به مثل را در فرد برمی‌انگیزد. باری برای تمرین خشونت‌پرهیزی بایستی روند یاد شده را در خود متوقف و ترمیم را در دستور کار قرار بدهیم. (طبعا مقصود من از بند اخیر این نیست که عمده دلایل موافقان با اعدام را می‌توان به میل به خشونت تقلیل داد٬ در خصوص مخالفان گاهی موافق با این مساله اما بایستی به این رویکرد توجه جدی داشت)

پ.ن: عکس مجید کاووسی‌فر متهم به قتل قاضی مقدس را که لحظاتی قبل از اعدام لبخند به لب داشت و برای تماشاچیان اعدامش دست تکان داد٬ نشان می‌دهد. عکس ثبت شده از این لحظه توسط عکاس رویترز به عنوان یکی از عکس‌های برتر دهه انتخاب شد. گرچه محکوم لبخند می‌زند اما طناب دار بر گردن وی نشان از چیرگی مرگ دارد٬ لحظه‌ی هولناکِ وقوعِ نیستی.

چهاردهمین سالگرد کوی٬ چهارمین سالگرد بازداشت مجید دری٬ همچنان بدون مرخصی در زندان بهبهان

امروز ۱۸ تیر٬ چهاردهمین سالگرد به خاک و خون کشیده شده کوی دانشگاه تهران و چهارمین سالگرد بازداشت مجید دری است. مجید٬ دانشجوی محروم از تحصیل و عضو شورای دفاع از حق تحصیل است که به اتهام عضویت در همین شورا از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به یازده سال حبس و تبعید محکوم شد٬ حکمی که در دادگاه تجدید نظر به ۶ سال کاهش یافت. مجید دری از ۱۸ تیر ۸۸ یکسره در بازداشت بوده و با وجود رنج بردن از میگرن شدید امکان استفاده از مرخصی را پیدا نکرده است. خانواده مجید ساکن کرج هستند و هر ماه برای یک ملاقات نیم‌ساعته باید نزدیک به ۲۰ ساعت با اتوبوس تا بهبهان سفر کنند.

۲۴ مهر ۸۹ بود که اسم مجید را از بلندگوی ۳۵۰ خواندند٬ حکم تبعیدش از آن روز اجرا شد٬ به زندان بهبهان٬ سه هفته قبلش ضیا تبعید شده بود به کارونِ اهواز٬ حال ما بد بود مجید اما محکم و راست قامت بالای پله‌ها ایستاد و حرف‌هایش را این گونه تمام کرد:
گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام
و ساقه‌های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم‌دار است
با ریشه چه می‌کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده‌ای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می‌کنید؟
گیرم که می‌زنید
گیرم که می‌بُرید
گیرم که می‌کُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟

پ.ن: برخلاف تصور رایج شعر از خسرو گلسرخی (از شاملو هم نقل شده) نیست٬ شاعر شهریار دادور است.

برای همراه قدیمی کمیته

می‌خواستند خانه را توقیف کنند٬ خانه‌ی پدری را٬ همان که وثیقه وثیقه سعید بود٬ دو سال تمام فشار آواردند و آخرش صد میلیون وثیقه را قسط‌بندی کردند٬ حال سعید خوب نیست٬ سخت است٬ مقصر نبودن در اتفاقی که به دلیل بودن تو می‌افتد٬ سعید در کنار شیوا قدیمی‌ترین همراه کمیته است٬ تنها همراهان مانده از هیات موسسان گزارشگران٬ از ۸۴ تا همین امروز٬ و حالا دوست بی‌قرار است٬ کاش این روزهای باقی مانده هم بگذرد و شرایط تغییر کند و اجرای این حکم هم متوقف شود. صبور باشی سعید جان

وثیقه سعید کلانکی توسط مراجع قضایی ضبط شد***
http://chrr.biz/spip.php?article21386

کمیته گزارشگران حقوق بشر – پس از درخواست مراجع قضایی جمهوری اسلامی ایران مبنی بر تخلیه منزل مسکونی خانواده سعید کلانکی، عضو هیات موسس کمیته گزارشگران حقوق بشر به منظور مزایده و فروش، سرانجام با پرداخت قسطی مبلغ ۱۰۰ میلیون تومان وثیقه بصورت ۲۱ میلیون تومان نقد و ماهیانه دو ملیون و پانصد هزار تومان به مدت ۳۶ ماه موافقت شد.

این اقدام ادارهٔ اجرای احکام در حالی‌ صورت گرفته که خانواده ایشان توانایی تامین وثیقه حتا بصورت قسطی را ندارد. سعید کلانکی از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر و دبیر پیشین کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی، در مجموع به تحمل ۶ سال حبس تعزیری محکوم شده است و پیش‌تر ۵ مرتبه در سال‌های ۸۱، ۸۲، ۸۳ و ۸۸ توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود. مقامات قضایی دادسرای شهید مقدس زندان اوین طی‌ ۲ سال گذشته ۴ بار به خانوادهٔ این فعال حقوق بشر بصورت کتبی‌ اخطار داده بودند که در صورت عدم معرفی‌ متهم، وثیقه را مصادره خواهند کرد.

به گزارش کمیته گزارشگران، سعید کلانکی برای پنجمین بار در تاریخ ۹ آذر ۱۳۸۸ توسط نیروهای امنیتی بازداشت و پس از تفتیش منزل مسکونی به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد، وی مدت ۱۰۰ روز را در این زندان گذراند که مدت ۲۸ روز آن‌ را در سلول انفرادی و باقی‌ را در یک سلول ۳ نفره ۷ متری گذرانده بود و سرانجام در اسفند ۸۸ به قید وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد. این در حالی است که در‌‌ همان سال نه نفر از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر از سوی دستگاه امنیتی بازداشت شدند و مدتهای طولانی در سلولهای انفرادی ۲۰۹، ۲۴۰ و ۲ الف به سر بردند.

این فعال حقوق بشر در اواخر خردادماه ۱۳۸۸ در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی پیر‌عباسی و به اتهام عضویت در کمیته گزارشگران حقوق بشر، تبلیغ علیه نظام و توهین به رهبری و با وجود اینکه دو اتهام آخر توسط ایشان پذیرفته نشده بود، به تحمل ۳ سال حبس تعزیری محکوم شد.

عضو هیات موسس کمیته گزارشگران حقوق بشر که در طی این سال‌ها بار‌ها مورد احضار و یا تهدید تلفنی مبنی بر توقف فعالیت‌هایش قرار گرفته، پیش از این در طی سالهای ۸۱ تا ۸۳ نیز به دلیل فعالیت‌های حقوق بشری خود چهار مرتبه دیگر توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده و در سلولهای انفرادی ۲۴۰ و ۲۰۹ و همچنین سالن ۳ زندان اوین به سر برده بود، وی به همین دلیل از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی حداد به پرداخت جریمه نقدی و ۳ سال حبس که به مدت ۵ سال به تعلیق در آمده بود محکوم شد.

سعید جلالی فر، عضو دیگر کمیته گزارشگران حقوق بشر نیز پیشتر در پی‌ اقدام ادارهٔ اجرای احکام برای ضبط وثیقه، در تاریخ ۹ مرداد ۱۳۹۰ خودش را به زندان اوین معرفی‌ کرد که سر‌انجام ۳ روز پیش و پس تحمل حدود ۲ سال حبس به مرخصی موقت فرستاده شد. شیوا نظر‌آهاری دبیر سابق و عضو هیات موسس کمیته گزارشگران همچنان در بند زنان زندان اوین دوران 4 ساله حبس خود را سپری می کند. وی علاوه بر آن به تحمل 74 ضربه شلاق محکوم و از ادامه تحصیل محروم شده است. کوهیار گودرزی دبیر سابق و از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر نیز به ۵ سال حبس تعزیری با تبعید به زندان شهر زابل محکوم شده که حکم صادره برای این روزنامه نگار و فعال حقوق بشر به تایید دادگاه تجدید نظر رسیده است.وی نیز به دلیل فعالیتهای حقوق بشری از ادامه تحصیل محروم شده است. سعید حائری و نوید خانجانی نیز از اعضای سابق کمیته که دارای محکومیت 2 و 12 ساله هستند و هم اکنون در زندانهای اوین و رجایی شهر به سر می برند. همچنین پریسا کاکایی و علی کلایی از اعضای سابق این کمیته دارای محکومیت 6 و 7 ساله هستند. سعید حبیبی از فعالین دانشجویی طیف چپ، حسام میثاقی و سپهر عاطفی نیز از دیگر اعضای سابق این کمیته هستند که مورد تعقیب نهادهای امنیتی قرار گرفته اند.

کمیته گزارشگران حقوق بشر ضمن محکوم کردن تعقیب و سرکوب همهٔ مدافعان حقوق انسان، خواستار آزادی بی‌ قید و شرط اعضای فعلی‌ و سابق خود و همچنین توقف فوری فشار‌های امنیتی و قضایی بر سایر اعضای این کمیته است.

برای تولد شیوا که امشب در اوین بیست و نه ساله شد

580469_10151491095813354_1142387885_n

ساعت نواخت و هشت سال گذشت
بیست سالت بود، نشسته بودی آنجا روی صندلی چیزی ته چشمانت میدرخشید،
این را تمام این سالها به خاطر سپرده ام، گاهی که خستگی را میشد دید و باز این تو بودی که میخواندی، چنین بیدار و دریاوار…
این را بعد شاید بالای وبلاگت نوشته بودی، ولی نه! سهم تو این نیست، آسمانی که آویختن پرده از تو بگیرد آسمانت نیست.
کتاب گرفته بودم برایت، نبودی که بگیری، رفته ای آنجا پشت آن زمختی آجرها روی چوب و سنگ مینویسی، از لحظه هایی که مثل نقره تمیز بودند.
نیستی و نیست کسی که فلانی باشد و شاید همین باشد زندگی
که تو آن سوتر واژه را با لبخند، با امید و لحظه را با بردباری باران در آمیخته ایرفیق! تولدت مبارک 

دیگر برایش بد نمی‌شود

6259_606943345983095_1569156846_n

سلول ۵۲ بود٬ اواخر مهر  ۹۰. دو نفر بودیم٬ من و … که یکی از چند تا فیلم‌سازی بود که فیلم مستندشان را بی‌بی‌سی پخش کرده بود. در باز شد و مردی با قامت متوسط آمد توی سلول٬ پتوهایش را گذاشت و چشم‌بندش را کشید پایین و رفت باقی وسایلش را بیاورد. برگشت با کلی وسیله و چند پلاستیک خوردنی٬ نشست و هیچی در سلول نداشتیم٬ من تازه دو هفته بود از انفرادی آمده بودم. از روی این همه وسیله می‌شد حدس زد که حداقل یکی دو ماه است از انفرادی در آمده. خودش ماء‌الشعیر درآورد و ریخت و بعدش هم  یک ویفر خارجی که توی تهران هم جز آن بالاها پیدا کردنش مشکل بود٬ باز کرد و گفت من کوروش هستم. گفت به خاطر قاچاق ارز بازداشت شده. توی فرودگاه امام موقع ورود با ۲۶۰ هزار دلار.  ماه پنجم بازداشتش بود٬(یعنی اردیبهشت یا اواخر خرداد) زیاد که زیر دست بازجو باشی کم‌کم شبیهشان می‌شوی٬ دیگر نه اینکه اسم تکنیک‌هاشان را هم بدانی و علی‌الهذا. دو سه تا سوال پرسیدم و معلوم شد دروغ می‌گوید٬ معمولا دو دسته آدم‌ها اتهامشان را دروغ می‌گویند٬ اول آن‌ها که بازجو تهدیدشان کرده یا وعده داده٬ دو آن‌ها که می‌ترسند خبرشان به بیرون درز کند. امیر میرزایی حکمتی از دسته دوم بود٬ کوروش از هر دو دسته. کمی که گذشت مشخص شد٬ پرسید شما چرا من گفتم حقوق بشر و … هم گفت بی‌بی‌سی. من در چهره‌اش دقیق شده بودم٬ اضطراب شدید داشت٬ چراغ زد و بعد به ما گفت بازجوی شما هم گفته توی سلول با نگهبان صحبت نکنید؟ (!) و رفت سر بند٬ من هم گوشم را گذاشتم دم دریچه و شنیدم می‌گوید من دارم همکاری می‌کنم٬ بازجوی من اگر بفهمد من را با بی‌بی‌سی و حقوق بشر هم‌سلول کردید عصبانی می‌شود و چند دقیقه بعدش برگشت. نشست و سعی کرد کمی حرف بزند و شوخی کند٬ انگشتان دستش می‌لرزید٬ ده دقیقه گذشته بود که نگهبان آمد و صدا زد: احمدی! وسایلت را جمع کن. و اینجوری بود که از پیش ما رفت. بعد رفتنش به … گفتم اتهامش جاسوسی بود٬ در حالی که ته ماء‌الشعیر را می‌خورد چشم‌هایش گرد شد.

دو و ماه و نیم بعد٬ چهار تا سلول عوض کرده بودم و حالا با یکی از طرفداران مشایی (جریان موسوم به انحرافی) ۵۴ بودیم. در باز شد و باز کوروش با وسایلش آمد داخل. دنیا جای کوچکی است٬ ۲۰۹ کوچک‌تر.

چند روز گذشت و گه‌‌گاه سوال‌هایی می‌پرسید که تقریبا پرونده‌اش آمده بود دستم٬ از سوییس آمده بود٬ سی و چند تا سیم‌کارت از کشورهای مختلف زمان دستگیری توی وسایلش بود و این‌طور که می‌گفت توی صندوق امانات یک بانک همان‌جا چند ده تا شمش طلا داشت. ولی هنوز قاچاق‌ ارز بود داستان٬ تا روز حمام که دو تایی تنها بودیم٬ (به نفر سوم اعتماد نداشت٬ می‌گفت هنوز از خودشان است هنوز٬ بیراه هم نمی‌گفت٬ بحثمان شد دو ماه بعد و شب عید رفت و پیش مظفر تهرانی و رییس جدید بند که فامیلش معلوم نبود تا می‌توانست پشت سر ما صفحه گذاشت که جابجایش کنند و برود بند عمومی همان ۲۰۹. که بردندش سلول بغلی ما را هم فرستادند زیرزمین٬ پهلوی یکی که تعادلش را از دست داده بود و شکنجه روحی مناسبی بود) صدایش را آورد پایین و گفت من را برای جاسوسی گرفته‌اند٬ پانزده سال است با سیا همکاری می‌کنم. که ح از حمام برگشت و صحبت قطع شد. در روزهای بعدش تکه تکه گفت که پنج نفر دیگر را هم با او بازداشت کرده‌اند. و یک بار هم آذر ماه برده‌ بودنش دادگاه پیش صلواتی که گویا به تعویق افتاده بود. به قول خودش داشت باهاشون بازی می‌کرد و وقت می‌خرید. و حالا این‌ها را به من می‌گفت تا نظر مشورتی بدهم. و اینجا جای ناممکنش بود٬ با شناخت دستگاه امنیتی روشن بود که انتهای این مسیر بطور قطع چه خواهد بود و این همان چیزی بود که نمی‌شد گفت. چند ماه قبلش برده بودنش بیرون از ۲۰۹ و در یک خانه امن٬ برای فیلم‌برداری و بعد از دو هفته برش گردانده بودند٬ و انگار توقع نداشت برگردد به سلول. این‌ ساده‌اندیشی و خیلی چیزهای دیگر از جمله سواد اندکش در خیلی حوزه‌ها احراز می‌کرد که آن طور که می‌گوید کارمند رسمی سی آی ای یا به قول خودش سیا نیست. فروشنده اطلاعات بود. ولی اطلاعات نظامی نسبتا خوبی داشت و این طور که می‌گفت آموزش‌های زیادی دیده بود برای اطلاعات مربوط به این حوزه. و البته بیشتر اطلاعاتش مربوط به کلاهک و سرجنگی بود. روزها می‌گذشت و نگرانی‌اش بیشتر می‌شد. چرا که هنوز امیدوار بود آن گونه که خودش گفته بود مقامات بالاتر از بازجو که بهشان نامه نوشته بود مداخله کنند و اتفاق جدیدی بیفتد. حالا دیگر کوروش نبود و رضا صدایش می‌کردیم٬ کوروش احمدی یکی از اسامی بود که استفاده می‌کرد و توی ۲۰۹ هم به قول خودش برای پوشش همین اسم را استفاده می‌کردند. 

ماه‌ها می‌گذشت و این وسط دو سه باری هم بازجویش آمد و هر بار که برمی‌گشت توی سلول آمیزه‌ای بود از امید و اضطراب. بار آخر که برگشت عرق کرده بود٬ نشست و آب خورد و گفت: اگر کاری نکنیم اعدامم می‌کنند.

توی این ماه‌ها از چهار مرکز نظامی حرف زد: یکی پارچین٬ دومی در شرق تهران٬ سه جایی حوالی قم که گفت فوردو نیست٬ و دست آخر مرکزی در حوالی ساوه. در میان کوه‌ها. نه جزییات خاص و نه آدرس دقیق. هیچ. توی همه این‌ها تحقیقات مربوط به کلاهک هسته‌ای انجام می‌شد و چندین هزار صفحه مدرک داشت از همه این‌ها. این را مردی می‌گفت که صلواتی گفته بود سنگین‌ترین پرونده جاسوسی این سال‌ها را دارد.

پ.ن: تمام این ماه‌ها نمی‌شد بنویسم٬ با اصرار قول گرفته بود٬ شاید بد می‌شد برایش٬ حالا دیگر بدتر نمی‌شود.

۲: اولا شرایط دادرسی کوروش مثل خیلی‌های دیگر در ایران کاملا غیرمنصفانه بود و در هیچ کدام از مراحل به وکیل دسترسی نداشت. عجیب نیست که بعضی‌ها می‌نویسند و می‌گویند اگر جاسوس بوده اعدام حقش است٬ شرحش اینجا نمی‌گنجد اما هیچ انسانی هر فعلی که مرتکب شده باشد سزاوار اعدام نیست٬ از سوی دیگر شان خود ما ایجاب می‌کند با حد اعلای خشونت و نقش حق بنیادین حیات موافق نباشیم.

۳:  اعدام دو نفر در ایران به اتهام «جاسوسی برای کشورهای بیگانه»

تشویش اذهان ملکوتی توسط سنت پاتریک

دیوید برسفورد، در کتاب ده مرد مرده می نویسد: «در ایرلند حتی کشیشان و بر اساس برخی حکایت ها و افسانه ها سنت پاتریک قدیس هم دست به اعتصاب غذا زده اند.» بر اساس افسانه ها، سنت پاتریک در اعتراض به خدا، چهل و پنج روز لب به غذا نزد تا سرانجام خدا کوتاه آمد.

این دیگه نوبره، یعنی خدا با اون جبروتش در مقابل تشویش اذهان بارگاه ملکوتی توسط سنت پاتریک کوتاه اومد، اما این حاکمیت با این وقاحت برای جان آدم‌ها هیچ ارزشی قائل نیست.

پ.ن.1: از تقاوت‌های داشتن وقاحت به جای جبروت

پ.ن.2: ما را چه شده؟ این همه بی‌تفاوتی؟ مرگ هاله یادمان رفته؟ شهادت صابر هم؟ از مردمی که بعد از 1400 سال هنوز بر مظلومیت امامشان می‌گریند بعید است، بنی‌امیه منقرض شده، و میراث‌دارانش باکی از وقاحت خویش ندارند. کم‌کم تفاوت توانستن و ناتوانی ملموس‌تر می‌شود.

پ.ن.3: اعتصاب کردم، به یاد و همراهی عزیزترین دوستانم، روز دومش هم گذشت.