آرامش در غیاب دیگران

lonely-chair-620x413

این واژه‌ها که می‌نویسم مرا از دیوانگی حفظ می‌کند. جمله از بوکوفسکی ست؛ واقعیتِ حضورِ خیلی از ما در شبکه‌های اجتماعی، وصفِ حال و آنچه هست، آنچه باید باشد و نیست. امکانی برای یک زندگیِ دوم، دریچه‌ای به حیاتی دیگر.

مدت‌هاست تصمیم گرفتم بنویسم، نوشتم، به ندرت و جسته و گریخته مثل وقتی که تصمیم گرفتم بسازم، هزار ایده و طرح و حرف نگفته، ساختم اما کم. زندگی نگذاشت؟ خودم کم و درهم و برهم بودم؟

هیچ کدام، همینگوی جایی گفته بود: «نوشتن چیزی نیست، تمام آن‌چه می‌کنید آنست که پشت یک ماشین تحریر می‌نشینید و از رنج چون خون جاری می‌شوید»*. چرا نمی‌نویسم؟

در همه‌ی کارها ناتمامی، صدای خودم بود که داشت در اتاق بازجویی قدم می‌زد. بازجوی بدِ خوبی بودم، رحم نداشتم، متهم را می‌شناختم، بهتر از هر کس دیگر، نقاط ضعفش را، ترس‌هایش را بلد بودم، کارم را هم؛ مشغول بودم، مشغول به خود زخم زدن در همه‌ی عمر.

از روی صندلی برخاستم و شروع کردم در اتاق خالی قدم زدن. چرا ناتمامم؟

– هیچ.

هیچ، پاسخِ سوال نبود، کیفیتی بود که در پی‌اش اتفاق می‌افتاد؛ بیهوده‌‌گی. می‌افتاد و از تکرار منتهی به هدف دور می‌شدم. از تکرار می‌گریختم، خسته می‌شدم از اصرار بی‌سرانجام و و خستگی هم نام دیگر افسردگی‌ست، وضعیتِ هیچ.

ناتمام نیستی. مذبذبی، آدم‌های مذبذب تمام زندگی از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. در جستجوی آرامشی که «آن‌جا» نیست. آنچه باید باشد و نیست.

چرا نمی‌نویسی؟ بد رفته بود و خوب آمده بود. قدم نمی‌زد. تکیه داده بود به میز و داشت با برگه‌های پرونده بازی می‌کرد. با تمام آنچه گذشته در مقامِ حال. چرا نمی‌نویسی؟ دوباره پرسید.

– مرا نمی‌هلند…

کیست که نمی‌هلد؟

گذشته‌ها، گذشته‌ها که بر دوش می‌کشی و سنگینی‌شان بار لحظات است. بار تحمل‌ناپذیرِ اکنون. باید نوشت، باید نشست و درنگ کرد و چون خون جاری شد. باید رها شد از اتاق بازجویی و صداهای مدام. عبور باید کرد.

* اصل جمله این است:»There is nothing to writing. All you do is sit down at a typewriter and bleed.» «از رنج چون خون جاری شدن» را معادل bleed گرفتم. در زبان انگلیسی عمدتاً به معنای خون دادن/خونریزی کردن به کار رفته، اما ظرافت حرف همینگوی در این است که فعلش معنای رنج بردن و جاری شدن هم می‌دهد.

 

Advertisements