به سكوت گوش بده

جولای 3, 2009

untitled

مارگریتا به مرشد گفت: به سكوت گوش بده. شن‌ها زير پای برهنه‌ی مارگريتا صدا مي‌كرد. به سكوت گوش بده و لذت ببر. اين همان آرامشی است كه در زندگي رنگ آن را هرگز نديده بودی. آنجا را نگاه کنٰ خانه‌ی ابدی تو آنجاست؛ این پاداش توست. از همین جا کرکره‌های پنجره را می‌بینم و تاک خزنده‌ای را که تا زیر سقف رسیده. آن‌جا خانه‌ی توست؛ خانه‌ی ابدی تو… شب‌ها مردمی که دوستشان داری به دیدنت خواهند آمد؛ مردمی که دوستشان داری؛ مردمی که هرگز به تو آسیبی نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که هرگز آزاری به تو نخواهند رساند. برایت آواز خواهند خواند و ساز خواهند زد و خواهی دید که زیر نور شمع، اتاق چقدر زیباست. با همان کلاه کثیف به خواب خواهی رفت. خواب قدرتمند و خردمندت می‌کند. و هرگز نمی‌توانی مرا از خودت برانی. بالای سرت مراقب خوابت خواهم بود.

برای مرشد کلمات مارگریتا گویی پچ پچ رودخانه بود که در هوای پشت سرشان پرواز می‌کرد و خاطره‌ی مرشد؛ خاطره‌ی لعنتی گزنده کم‌کم محو می‌شد. او از بند رسته بود؛ درست مانند شخصیتی که آفریده بود و از بند رهایش کرده بود. قهرمانش بی‌بازگشت به قعر مغاک فرو رفته بود. در شب یکشنبه‌ی روز رستاخیز، پسر منجم، پنجمین حاکم یهودا، پونتیوس پیلاطس شقی‌القلب آمرزیده شد.

میخائیل بولگاکف، مرشد و مارگریتا

شنیده‌ها حاکی از آن است که مهندس موسوی در حصر بسر می‌برد. از سوی دیگر شنیده‌های دیگری حاکی از این است که کروبی برای شکستن حصر در فکر برپایی تجمع در برابر منزل موسوی است.

متاسفانه این کار به دلایل استراتژیک چندان عملی نیست. چرا که از بخت بد مهندس با مقام عظمای ولایت همسایه است و راه اندازی تجمع هم تا شعاع مناسبی از بیت موجب ناراحتی نیروهای نوپو (نیروهای ویژه پیرو ولایت) خواهد شد و ممکن است خدای ناکرده این دوستان تحت تٱثیر این تالمات روحی معده‌شان نفخ کند و زبانم لال ستون نظام تحت تاثیر باد ایشان خفه شود.

نظر به مشکل فوق راهکار دوم اینست که مهندس موسوی در اسرع وقت از منزلشان اثاث کشی کرده به یک محل مناسب بروند تا موانع موجود برای تجمع جلوی منزل ایشان برطرف شود.

تبصره: در صورت  تحقق  و یا عدم تحقق جابجایی منزل مهندس طرح انتقال بیت و پیوستن آن به تاریخ به عنوان راهکار اول در دست وقوع است که جزئیات آن نیاز به اعلام ندارد.

رفته بودیم تا در وظیفه ملی و میهنی خودمان در ساقط نمودن رژیم سکتاریست، ریویزیونیست و سکتاریست مشارکت را بکنیم.

رفتیم تجریش و آمدیم پایین. تا چشم کار می کرد آدم نبود ولی رنگ سبز بود. متاسفانه به دلایلی از جمله نداشتن پاس امکان پیوستن به خیل عزیزان مقدور نبود.

تبصره 1: زنجیره انسانی نبود، چون از انسان تشکیل نشده بود. تعدادی برادر در زنجیره حضور داشتند.

پ.ن.1: زنجیره آن طور هم که گفته میشه سبز نبود، بعضی جاها زرد مایل به خاکی بود. که مربوط به بخش نیروی زمینی قضیه است. بعضی از دوستان به توصیه پسرخاله ی اژه ای سیاه پوشیده بودند. (که ما هر چی می گفتیم اینها نپو و نتاپو می باشند کسی نمی پذیرفت) در بعضی جاها هم متاسفانه شلوارها زیتونی بود و پیراهن ها سفید با چرک زرد. در میدان ونک حدفاصل خدامی یا مقداری بعدش ساندیس (به احتمال زیاد آلبالو) توزیع شده و کلی آدم با شلوار و جلیقه جنگلی و ایضاً تسلیحات فائقه به سلامتی کودتا در حال نوشیدن بودند.

پ.ن.2: زنجیره کاملاً منظم بود و در سکوت کامل داشت اعتراض می کرد. یک جاهای دم لونه ها تعدادشان زیاد بود که ما متاسفانه نفت همراه نداشتیم.

تبصره 2: برنامه مورد نظر از سوی همان قضیه پاسپورتداران ترتیب داده شده بود و به هیچ عنوان به کاندیدایی که پسرخاله محسنی اژه ای است و دیشب تو شبکه دو به او می گفت میرحسین ارتباطی نداشت.

پ.ن.3: به دلایل نامعلومی نیروی انتظامی امروز با خودش هیچ برخوردی نکرد. در حالی که تجمع کنندگان بر خلاف اصل 27 مسلح بودند و کلی وینچستر و باتوم و سایر اقلام به همراه داشتند.

خبرهای تکمیلی: نداریم، موبایل ها همه آنتن یخ.

توضیح ضروری: رفتیم پایین و برگشتیم بالا. حدود 9 برگشتیم بالا. حوالی تخت طاووس از ولیعصر آمدیم بیرون. تجمع نیروی انتظامی کماکان ادامه داشت.

شایعات: می گویند زنجیره تشکیل شده، طولش هم 37 کیلومتر (یا کیلوگرم الله اعلم) است. ما که بعید می دانیم. مگر همان زنجیره باشد که ما گفتیم.

خبر غیرمرتبط: دقایقی پیش شورای نگهبان صحت انتخابات را تایید کرد. ای داد بیداد. مجراهایی قانونی مون تموم شد. دیگه نداریم.

و چون کدورت از رخ آفتاب رخت بر بست و جهان بری از تباهی شد، پیر ما ز غار بر آمد و چنین گفت:

تو کنج عزلت خودم نشستم

هر چی شالوده بود زدم شکستم

                                                                                     برگرفته از کتاب من، دریدا و مامانش اینا

استیصال

می 10, 2009

لحظاتی هست که زندگی آدمی حتی ارزش کردن را هم ندارد…