همیشه خراشی هست روی صورت احساس
نوامبر 27, 2009
هر که اینجا میخندد…
آگوست 8, 2009

هر که اینجا می خندد، آیا خندیده است؟
آیا به ما خندیده است؟
اکنون خندیدن خیانت است
و هر که میخندد حتماً دلیلی دارد
گونتر گراس
خدای را…
جولای 31, 2009
آنک یگان ویژه بر گذرگاه ها
با باتوم و چماق خون آلود هق هق را بر چشمها جراحی میکنند
و کباب قناری بر گاز اشک آور
روزگاری نازنینی است… غریبه!
طعنهی آجری که عجیب تنهاست
جولای 23, 2009
موسیقی میپیچد و تمام این فکرها در غیاب تو به رقص در آمده. من، تو، نبود و دلتنگی. و چراهایی که ماندنی شد. دلم که تنگ میشود دیوار را حس میکنم که سر به آسمان غیاب تو ساییده. تاریک نیست و چراغی اینجا همیشه روشن است. اینجا چراغی روشن است که نورش به رفتار تو میتابد. اینجا آجر زیور تنهاییست.
و تو اگر ماندی به یاد آر، حضور همیشهی دیوار را. به یاد آر شلوغی ناگزیر روز مرگی هامان. که برای یک آغوش تمام تردیدهایمان را خرج کردیم. که هیچ نشد بنشینیم و به جای نوشتن بخوانی، به جای خواندن زمزمه کنی و هیچ، نه هیچ وقت زبان تن تو لب به سخن نگشود. اینجا تمام دیوارها مزهی خاطرات میدهد. اینجا تمام چراها به شکل موزونی سنگینند. و با این همه کلام مغشوش دلم میخواهد بدانی دلتنگیات را همیشه همراه خواهم برد، پشت هر دیوار، و با لحن هر آجر تکثیرش خواهم کرد، دلتنگیات را کسی نخواهد گرفت. به تمام دقایق دوختهامش.
و برایت هر شب شعر میفرستم و دلتنگی، و گستاخیام اگر چه نمناک و شور است، از من بپذیر.
تمامش را بیاد آر و هر آینه تشویش را به گذشته بسپار. خویشتن به تشویش آلوده مدار که این سختان سیاه هر شبان بر من و تو مطربی آغاز کنند…
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده…
جولای 15, 2009
به یاد آر تنهایی آینه را.. به یاد آر. قانون غبارهای آینه را، نشانههای همیشه، همیشههای کدر.
همیشههای پر از بهانه. بهانههایی برای پرواز دوباره و تکرار تجربهی زمین. زمین سرد. و این خاطرات لرزان قانون همیشههاست. مثال برودت نانوشتگی زمان.
لحظات، این لحظات، این سماجت گذرنده، تو گویی ما ماندهایم و دلخوشی گذار و این زمان، زمان بردبار از کنارمان می گذرد. و چه اندیشهی محالی خیال رفتن به پیش است. که پیش روی سکون است و اطراف است که پس میرود. زمان خودش را به ورطهی گذار میاندازد، به سرداب متعفن خاطرات.
خدای را در گوش آدمی زمزمه بود، در روشنای پیش از هبوط. همان شب که صبحدمش زمین سقوط را برای آدمی معنا کرد. پوستهی حقیقت که شکافت، عبودیت زاده شد. کلام از شدت وجود بالغ شد و ذهن به هضم تلخی وسواس تنبیه.
